عرش
تا زیر پای صدف های ته دریا رفته، فتیله ی شمعی که دوستش دارم! شب، روشنش میکنم، آتش برآب میخوابد؛ به دریا میزنم، غرق میشوم، زیر نور شمعِ شب ایستاده ام کف آرامترین اقیانوس. حالا غرقه تر از من نیست، و من به غرق شدن می بالم، عمق اقیانوس ام و همه دنیا زیر پای من است! بالا، فقط آب است و آسمان و نور. بلندترین قله ها به پای صدف های زیرپایم - کنار فتیله ی شمعی که دوستش دارم- هم نمیرسد. خیالم از همه عقابها بلندپروازتر است، ستاره ست که زیر قدم هام ریخته، هفت آسمان سر به پای دلم می ساید؛ اینجا که من ام، عرضه ي احساس من است. بگو بادبان ها راست سینه سپر کنند در برابر باد؛ بگو ماه، راه را نشان دهد؛ خورشید، همه مسیر را نور بریزد؛ ستاره ها دست به دست هم،صف بکشند دوسمت جاده؛ بگو فرشته ها فرش کنند همه راه را، به شمعدانی ها بگو گل کنند، شمشادها شانه به شانه بایستند، یاس ها همه کهکشان را عطر بپاشند. آرام به نسیم بگو، مسافر داری! دلم سفر میخواهد
Labels: مستانه
[ 21:41 ] [
]