برگرد - 30 تير
شب هايي هست كه دير است، ديگر بايد بخوابي، تا همين حالا هم زيادي بيدار مانده اي، لااقل اگر نمي خوابي، ديگر دست به قلم نشو! امشب بدجوري از آن شب هاست. جاي حرفهايي كه ميزنم اينجا نيست. جاي ديگر هم نيست. اصلا جاي خود من اينجا كه هستم، نيست. وقت گفتن و نوشتن اينها هم حالا نيست. قبلا نبوده، بعدها هم نيست. يك حرفهايي هست كه نه ميشود مثل بغض فروخوردشان، نه ميشود به زبان آورد. بايد يك وقتي شبيه همين حالا، نزديك صبح، آرام گذاشت شان همين جا و تا هنوز هوا تاريك است رفت. رفت و حالا حالا ها هم برنگشت. يك حرف هايي را بايد آرام، بايد شبيه زمزمه نوشت. آرام هم بايد خواند:
دلتنگ شدن شاخ و دم ندارد. ولي تا دلت بخواهد درد دارد و بغض. اشك هم ندارد. درمان نميدانم دارد يا ندارد. بيتاب ميكند. بيتاب بوده اي؟ بيقراري اش به هيچ حالت ديگري شبيه نيست. هيچ صدايي، نوشته اي، يادي، آرامت نميكند. و تو اين ناآرامي را به هرچه آرام و قرار در جهان هست، نميدهي. دلتنگ شدن شاخ و دم ندارد. و من دلتنگ ام. آنقدر كه حواسم هست اينجا جاي اين حرف ها نيست ولي مينويسم. نوشتن از گفتن آسان تر است. ديشب نگفتم دلتنگم. امشب آرام مينويسم. تو هم آهسته بخوان. حالا برگرد سطر اول، بخوان اشك هم دارد.
Labels: مستانه
[ 01:06 ] [
]