<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624</id><updated>2011-07-31T03:05:41.468+04:30</updated><category term='حسب ح ا ل'/><category term='يار مهربان'/><category term='یاد'/><category term='یکی بود یکی نبود'/><category term='اعتراف'/><category term='او'/><category term='بسم الله'/><category term='نامه'/><category term='لايعقل'/><category term='سفرنامه'/><category term='لاف عقل'/><category term='مستانه'/><category term='شماره دار'/><category term='ازدرودیوار'/><title type='text'>ویرگول</title><subtitle type='html'>دمی وقف، کمی صبر ... غمی هست</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>106</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5029440845841816702</id><published>2010-09-28T15:35:00.001+03:30</published><updated>2010-09-28T15:45:05.326+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدرودیوار'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاد'/><title type='text'>خاله مولود - 6 مهر 89</title><content type='html'>خاله‌مولود از این خاله‌الکی‌ها بود. از اینها که دوست مامان‌ها هستند و می‌شوند خاله‌ی بچه‌ها. که اگر مرد بودند و رفیق بابا بودند می‌شدند عمو؛. دایی نمی‌شدند. دایی لابد باید دوست‌پسر مامان آدم باشد. اسم خاله مولود یاد جشن‌های مذهبی می‌انداختم. خاله مولود رادیولوژیست بود و هم‌سن مامان بود و توی بیمارستان امام کار می‌کرد و گاهی که سر ایستگاه سنگکی نیروهوایی کنار خیابان منتظر تاکسی می‌دیدیمش که داشت می‌رفت فلکه‌لوزی؛ به من و محمد و مامان و بیشتر از همه به بابا و رنو21 مشکی جدیدمان نگاه می‌کرد و بابا می‌زد روی ترمز و ‌خاله‌مولود تمام مدتی که خم شده بود و از توی شیشه‌ی ماشین با مامان حرف می‌زد و به روی همه‌مان می‌خندید، توی دلش می‌گفت من که از شهره زرنگ‌تر بودم. چی شد پس؟&lt;br /&gt;خاله مولود باباش شوفر بود. این "شوفر" را مامان طوری می‌گوید که تو تفاوت بابای شوفر خاله‌مولود را با بابای حاجی‌بازاری تاجر خودش بفهمی. شاید هم روی صحبتش به باباست. بابای بابا شوفر بوده توی شرکت نفت. خاله‌مولود اینها اشکنه می‌‌خورده‌اند و مامان نمی‌دانسته اصلا اشکنه چی هست؟ خاله‌مولود از گوشت‌های توی خورشت خانه‌ی مامان‌اینها تعجب می‌کرده. خاله‌مولود وقتی دکمه‌ی پیراهنش توی مهمانی بچگی‌هاش گم شده یک عالمه گریه کرده که اگر مامان بفهمد؟ خاله‌مولود و دوتا خواهرهاش به ردیف می‌نشسته‌اند جلوی خواستگار و مامانشان می‌گفته هرسه‌تای دخترهام دم بخت‌اند! دست‌آخر دوتاشان از دم بخت رفتند توی بخت و مولود ولی ماند. پسرخا‌له‌اش عاشقش بود. خاله‌مولود به مامان گفته بود فلانی مثل شوهر تو مومن نیست. نماز نمی‌خواند و ردش کرده بود. خاله مولود زرنگ بوده. زرنگ‌ترین دانش‌آموز مدرسه. خاله‌مولود اگر توی یکی از آن خواستگاری‌ها انتخاب شده بود، حالا هیچی کم نداشت که بشود یک الگوی تمام‌عیار برای همه‌ی دخترهای درس‌خوان و مودب و عاقل و هنرمند. روپوش صورتی کلاس اولم را خاله‌مولود دوخت. پیژامه‌های خانگی محمد را هم. روبالشی‌ها و ملافه‌ها و سارافون من و همه‌ چيز را خاله‌مولود دوخته بود. سی‌وپنج‌شش سالگی از کار توی بیمارستان خسته شده بود یا دیده بود با حقوقش هرچی می‌خواسته برای جهازش خریده و تمام شده، یا دلش شوهر می‌خواست؟ نمی‌دانم. برداشت تلفن کرد به پسرخاله‌اش آن سر دنیا که هنوز من رو می‌خوای؟ صداش می‌زد اسی. اسماعيل هنوز می‌خواستش؟ آمد و دست خاله‌مولود را گرفت و رفتند لندن. خاله‌مولود رادیولوژیست برای همسایه‌های لندنی‌اش خیاطی می‌کرد و وقتی با پسر دوساله‌اش آمد ایران و از من برای داداش هاشمش خواستگاری کرد، یک‌جور بدی از مامان پرسید از زندگی‌ات راضی هستی؟ من اگر جای مامان بودم می‌گفتم نه. نیستم. راستش را می‌گفتم. که این همه خاله‌مولود طفلکی خیال نکند از مامان عقب‌تر است که بیست‌ سال دیرتر ازش شوهر کرده. که با بچه‌اش سی‌وپنج سال تفاوت سنی دارد. من اگر جای مامان بودم صاف بهش می‌گفتم همیشه برای بچه‌ها مثال که می‌زنم از موفقیت، مثالم تویی. وگرنه من نه دانشگاه رفته‌ام نه رادیولوژیست بوده‌ام. من فوقش این برگه‌های رادیولوژی را جای تلق پوشه‌ی مدرسه‌ی بچه‌هام استفاده کرده باشم. من نه با حقوق خودم تمام جهازم را خریده‌ام و مثل تو گذاشته‌ام برای مامانم. نه رفته‌ام لندن. نه برای همسایه‌هام خیاطی کرده‌ام. نه روپوش کلاس اول کسی را دوخته‌ام و براش خاطره ساخته‌ام. &lt;br /&gt;اینها را اینجا نوشتم که خاله‌مولود بخواند؟ مامانم بخواند؟ شما بخوانید و بفهمید موفقیت چیست؟ ازدواج هیچ خری نیست؟ نه. نوشتم که از خاله‌مولودی که روپوش کلاس اولم را دوخته و دوستش دارم نوشته باشم. همین&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5029440845841816702?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5029440845841816702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5029440845841816702&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5029440845841816702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5029440845841816702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2010/09/6-89.html' title='خاله مولود - 6 مهر 89'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1155056813689167141</id><published>2010-07-26T14:18:00.002+04:30</published><updated>2010-07-26T14:24:08.705+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>کوچه‌ی یازدهم پلاک شیش - 4 مرداد 89</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;دوزاده می‌رسم. چند روز است دارم  دوازده می‌رسم. رأس دوازده. یازده بیدار می‌شوم هیچ کاری ندارم و راه می‌افتم و دوزاده می‌رسم.  نُه بیدار می‌شوم دو ساعت اتو و حمام و صبحانه دارم و باز دوازده می‌رسم. تلاش من  برای قبل‌از‌دوازده‌رسیدن مذبوحانه ست. دوازده می‌رسم و در کوچه همیشه باز است. حواسم هست توی پاگرد  طبقه‌ی دوم زنگ نزنم. بعد از دوماه باید از دستگیره خجالت نکشم و خودم دست بیندازم  گردنش. می‌اندازم. تو که می‌آیم صدوهشتاد درجه به راست می‌چرخم به آقای "ر" توی  اتاقش سلام می‌کنم. ظهر است. خسته‌ ست. خسته نباشید می‌گم. جایی حول و حوش زاویه‌ی پنجاه‌وهفت‌هشت وسط چرخیدنم به آقای "میم" سلام می‌کنم. خسته نیست. بود هم خسته نباشید  نمی‌گفتم وسط چرخیدن. در را می‌بندم و سرم را می‌اندازم پایین و می‌رم سمت اتاقی که  راحت جای کار پنج شش نفر است و من توش تنهام. سرم را می‌اندازم پایین که رییس از  اتاق روبرو نبیندم. می‌بیندم. مثلا ندیده‌ام‌اش. مثلا ندیده‌است‌ام! چون دوازده دیر  است برای رسیدن. البته من از اولش گفته بودم هشت صبح نمی‌آم. ولی خب. نگفته بودم هم  که دوازده می‌آم. دو تا در دارد اتاق. از در اول که می‌رم تو، تا برسم ته اتاق و  دور میز را بزنم، از لای در دومی که همیشه باز است خانوم "جیم"‌را می‌بینم که از لابلای دایرة‌المعارف‌های تخصصی فارسی و لاتین منتظر  است با سر سلام کند. می‌کنم. جواب می‌دهم حین حرکت. کیفم دستم است هنوز که تقریبا  هم‌سطح زمین می‌شوم و پاورِ کیس را می‌زنم روشن شود. کیفم را می‌گذارم روی صندلی  کناری و موبایلم را از جیب جلوی کیف درمی‌آورم و می‌گذارم روی موس پد. تنها جایی که  دو خط فسقلی آنتن دارد. ایستاده‌ام هنوز که ویندوز بالا می‌آید و منتظر چاهار تا ستاره‌ی  من است بالاتر بیاید. چاهار تا ستاره به‌ش می‌دهم . آقای "ح"‌ سینی چایی را از چایی  خالی می‌کند روی میز و من ظرف غذام را از توی کیفم می‌گذارم توی سینی‌اش ببرد گرم  کند. به‌اش می‌گویم بالا می‌خورم. و این یعنی نمی‌آم پایین توی گل‌خانه‌/آشپزخانه‌ی  زیرزمین غذا بخورم با بقیه. همین‌جا را دوست‌تر دارم وسط تمام کارهام. کنار تلفنی  که هی باید برش دارم زنگ بزنم. پای صفحه‌های کامپیوتری که باز است و کارشان دارم.  فقط اینجا تنها که غذا می‌خورم دلم می‌خواد به درودیوار و کتابخانه و کامپیوترها  تعارف کنم. حس خوبی نیست. منی که غذاخوردنم شکنجه ست، حس خوبی هم ندارم توی این  اتاق. من با قاشق تعارف می‌کنم؛ بشقاب با من. غذا با جاش برمی‌گردد توی آبدارخانه.  یادم باشد از گلخانه/آشپزخانه‌مان بنویسم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1155056813689167141?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1155056813689167141/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1155056813689167141&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1155056813689167141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1155056813689167141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2010/07/4-89.html' title='کوچه‌ی یازدهم پلاک شیش - 4 مرداد 89'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4324909876722277082</id><published>2010-05-13T20:16:00.001+04:30</published><updated>2010-05-13T20:18:13.035+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>بلند شو بیا با رنو‌پنج لکنتی‌ت بریم فاطمی مانتو بخریم - 23 اردیبهشت 89</title><content type='html'>یک بشقاب پلومرغ از ظهر بیشتر نمانده بود. مامان‌جان نداد خاله‌مریم بخورد. دایی‌احمد خورد. دقیقا سر همین یک بشقاب که نه؛ ولی چندتا از همین بشقاب‌ها مریم را فرستادند فرانسه. احمد بی‌ام‌دبلیوی ششصدوچند دارد. مریم رنو5 داشت. خانواده‌ت پسرسالار بودند، سعی کن بورس بگیری بری خارج. لیسانس برق پلی‌تکنیکش را برداشت رفت با فوق‌لیسانس برگردد. دکترای مولتی‌مدیا گرفته و برنمی‌گردد. هفت‌هشت سالی هست می‌دانیم برنمی‌گردد. صفحه‌ی اول تز دکتراش «نبسته‌ام به کس دل»ِ لابد همایون‌شجریان را نوشته‌بود. حالا کارت دعوت فرستاده که 30 مِی بیاین عروسی‌م. بالاش نوشته بنام یگانه هستی‌بخش. لعنتی! عکس خودش و متیو را تمبر کرده زده روی پاکت کارت دعوت عروسی‌ش. کارت‌ها رسیده و نرسیده، مامان‌جان تمام وسایل خانه را جمع کرده وسط و ملافه کشیده روش. گچ‌کار آمده و نقاش. با کفش می‌روند توی آشپزخانه‌ی مامان‌جانی که باید پاهات را توی حیاط می‌شستی تا بری توی خانه‌اش. ذوق‌و‌شوقی دارد پیرزن که نگو. خر! بلند شو بیا با رنوپنج لکنتی‌ت بریم فاطمی مانتو بخریم دختر. گذشت ازمان که بریم بالای درخت شاتوت بخوریم. تمام بوته‌های رز باغچه اما گل داده‌اند. همین روزهاست که پمپ چاه را باز کنیم توی استخر، فواره‌های دورتادور استخر را یادت هست؟ روشن‌شان می‌کنیم با تمام چراغ‌های کلاه‌دار باغچه. ببینم متیوی تو کجای آن پاریس خراب‌شده از این خانه‌های شمیران دیده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4324909876722277082?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4324909876722277082/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4324909876722277082&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4324909876722277082'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4324909876722277082'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2010/05/23-89.html' title='بلند شو بیا با رنو‌پنج لکنتی‌ت بریم فاطمی مانتو بخریم - 23 اردیبهشت 89'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3748430336250530626</id><published>2010-03-07T12:13:00.004+03:30</published><updated>2010-03-07T12:19:44.493+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>اين صدمين پست اين وبلاگ است. چرا عنوانش طولاني تر از متن نباشد ؟</title><content type='html'>باغ سر گلستان پنجم را یادت هست؟ صبح دیدم دارند خرابش میکنند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3748430336250530626?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3748430336250530626/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3748430336250530626&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3748430336250530626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3748430336250530626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='اين صدمين پست اين وبلاگ است. چرا عنوانش طولاني تر از متن نباشد ؟'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3213044735282171580</id><published>2010-02-01T19:13:00.002+03:30</published><updated>2010-02-01T19:21:05.390+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>خواب ندیدم - 12 بهمن</title><content type='html'>آن بالا روی ابرها یک برفی نشسته که نگو. تمام مدرسه های دبستان و راهنمایی بهشت تعطیل است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3213044735282171580?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3213044735282171580/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3213044735282171580&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3213044735282171580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3213044735282171580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2010/02/12.html' title='خواب ندیدم - 12 بهمن'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3572591684296588285</id><published>2010-01-22T11:29:00.004+03:30</published><updated>2010-01-22T12:02:05.712+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لاف عقل'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدرودیوار'/><title type='text'>من اگر عادل عدل بودم</title><content type='html'>درست همان وقتی که یک طرف شهر اجداد من گلوله هایی از سرب میساختند برای تفنگ، طرف دیگر شهر آدمها تکیه داده بودند به دسته ی تفنگهایشان و تصمیم گرفتند هر خاندانی یک شهرت داشته باشد. این شد که از اطراف جمع شدند وسط شهر و شهرت خاندان ما شد "سربی". فامیلی تو دست تو نبوده اما اسمت که دست بابا و مامانت هست.حتما خیلی ها تا حالا به رامین و سولماز گفته اند آفرین بخاطر "مازیاربیرقدار". مازیار اگر پرچم(بیرق)دار یک جمعی بشود نقص ندارد اسم و فامیلش. اصلا اسم و فامیل تو باید یکجوری خوش آهنگ باشند که موقع حضوروغیاب منتظر اسمت باشی که سربلندت کند و با افتخار بگی حاضر. نه که استرس بگیری که باز معلم دال و ذال را رد کرده و دارد میرسد به اسم تو و همین حالاست که دست و پاش گیر کند لای حروف بی قواره ی اسم و فامیل تو. پسرک اسمش "عادل عدل" بود، عین احمق ها چاهار سال آزگار نشست سر کلاسهای مهندسی شیمی. کِی میخواست بفهمد اسم و فامیلش خوراک مهر و امضای پای برگه های وکالت و قضاوت است، نمیدانم. من اگر عادل عدل بودم به هر بدبختی شده حقوق میخواندم که اسمم را هی بعد از آن ضربه های چکش توی دادگاه داد بزنند. اسم باید به آدم بیاید، نشد، آدم به اسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3572591684296588285?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3572591684296588285/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3572591684296588285&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3572591684296588285'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3572591684296588285'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='من اگر عادل عدل بودم'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4481293018931226754</id><published>2009-12-29T11:02:00.003+03:30</published><updated>2009-12-29T14:51:03.827+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>عاشورا</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;دلت عاشورا که باشد، لابد تمام محرم، قلم دست گرفتن حرام میشود و عدل، ظهر عاشورا نوشتنت میگرد. از ظهر گذشته حالا. بگو آخرین سلام را با علم های چند تیغه شان بدهند وُ تمام. بگو کتل های بلندشان را بگذارند زمين. که هرچه تیغ شمشیر وُ بلندی وُ والایی، ساعتی ست سلام داده وُ بر زمین افتاده. بگو ديگر طبل نكوبند. خبر، رساتر از صدای طبل ها وُ سنج هاشتان به گوش تمام جهان رسیده. این همه دل که بیتاب را به صدای بم پوسته ی طبل های تهی تان نلرزانید. بگو مغازه ها شمع هایشان را حراج کنند. تمام دیوارهای آجری وُ جدول های خیابان های شهر منتظرند. بعد از جماعت صلات ظهر تا غروبی که دلخوش غریبانه بودنش نشسته ایم، چه کنیم؟ گیرم تمام شمع ها را هم گذاشتیم روی مقوا که اشک شمع، دست هایمان را نسوزاند. با دلی که  قطره قطره روی تمام وجودمان آب میشود چه کنیم؟ دلت عاشورا که باشد، توی هوای سرد دی، هی عرق میریزی وُ باران بزند، تشنه تر میشوی. سایه میسوزاندت وُ زیر آفتاب هم میلرزی. معلوم نیست چه مرگت شده. معمولا کار از کار که میگذرد، همه چیز به هم میپیچد. آفتاب میرود به سمت مغرب سر خم کند از شرم و کار، ساعتی ست از کار گذشته. یکی که صداش میرسد بگوید علی آفتاب را برگرداند وسط آسمانی که پیدا نیست چرا تاریک شده بی هیچ ابری سر ظهر. آفتاب دارد از دست میرود غروب کند...&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:100%;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4481293018931226754?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4481293018931226754/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4481293018931226754&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4481293018931226754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4481293018931226754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title='عاشورا'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5899724427141837791</id><published>2009-12-14T17:53:00.002+03:30</published><updated>2009-12-29T14:56:49.036+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفرنامه'/><title type='text'>به سوی جنوب - قسمت چهارم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تمام خيابان­ها پر از عكس شهداست و پرچم حزب ­الله. خانه ­ها همه از سنگ و گچ. بي هيچ خشتي. ساعت از 3 گذشته كه مي­رسيم به family park. يك شهربازي كوچك با يك عالمه ميزوصندلي براي نشستن و يك رستوران. مي­نشينيم روي صندلي­هاي فضاي باز. تمام وسايل بازي برقي پارك، خاموش است. كسي جز ما نيست. تعطيل است انگار. گرسنه ­ایم، به ­مان آب مي­دهند. حاج ­آقا توي هواي آزاد مرز فلسطين ِ نه­ خيلي ­آزاد، براي­مان از خاطرات جنگ­ش مي­گويد. از حاج ­احمد متوسليان شروع كرده و حالا رسيده به آموزش جنگ­هاي چريكي توي همين لبنان.&lt;br /&gt;. چاهار ناهار مي­خوريم. داخل رستوران يك ميز بلندبالاي رنگين براي­مان چيده­ اند. مشتري جز ما ندارد اما همه­ چيز تازه­ ست. پيشخدمت متوجه اشتهاي بچه­ ها كه مي­شود، آرام توي گوش يكي­ مان تذكر مي­دهد كه جا براي ناهار هم بگذاريد. تازه مي­فهميم اينها پيش ­غذا بوده ­است. بعد از ناهار، دوباره توي همان فضاي آزاد، مي­نشينيم و چاي مي­خوريم و خاطره گوش مي­كنيم. تمام سفر همراه هر استكان چاي، يك بسته شكر و قاشق هم دادند. چايي­ هاي اينجا با دوبسته شكر هنوز هم تلخ است.&lt;br /&gt;هوا سرد شده. 5:30 غروب نشسته­ ايم توي اتوبوس. هوا میرود تاریک شود، ما مي­رويم حاروف. قرار است توي مجتمع "فردوس" مستقر شويم. داخل دهي بنام "طول" كه نزديك حاروف است. توي راه، به هر تير چراغ ­برق، عكس يك شهيد زده ­اند. تابلوي 50در70 شايد. كنار تير اگر بايستي، تابلو يك سروگردن از تو بالاتر است. نبرده ­اند اش آنقدر بالا كه آسماني ­اش كنند و دست بهش نرسد...&lt;br /&gt;سر راه، توي روستايي به اسم "محَيبيب" براي نماز توقف مي­كنيم. اتوبوس جلوتر نمي­تواند برود. يك راه باريك سربالايي را پياده مي­رويم. عكس چهار تا شهيد روستا را بزرگ زده­ اند به ديوار: احمد حجازي، فرج ­الله صابر، خليل جابر، مصطفي جابر. مي­رسيم به يك جايي شبيه امام­زاده ­هاي خودمان. پيغمبرزاده است. مقبره ­ي "بنيامين" پسر يعقوب نبي. اينجا بنيامين را محَيبيب صدا مي­زنند. بعد از نماز با اهالي روستا هم ­صحبت مي­شوم. يك ي­شان خواهر احمد است و اسم برادر شهيدش را گذاشته روي نوزادي كه توي بغلش است. محيبيب انگار روي قله باشد، خيلي بالاتر از روستاها و شهرهاي اطراف است. از اين بالا تمام خانه ­هاي جنوب لبنان زير پاي­مان چشمك مي­زند، يك­ عالمه ستاره بالاي سرمان. مردم روستا هی می­پرسند کی دوباره برمی­گردید محیبیب؟ می­گوییم برنمی­گردیم.&lt;br /&gt;سوار اتوبوس مي­شويم. یک مسیر طولانی را موازی سیم­ خاردارهای مرز طی می­کنیم. علي ­احمد از "اسپاي"ها مي­گويد. همان "ستون ­پنجمي"هاي خودمان. اسرائيلي ­هايي كه شب مخفيانه از مرز عبور مي­كنند و بعد از جمع ­آوري اطلاعات دوباره بر مي­گردند. و می­گوید: "البته ما هم بیکار ننشسته­ ایم. توی یک مبادله ­ی اسرا، اسرائیل، دوتا از شهروندهای خودش را به ما تحویل می­دهد. اسرائیلی­ هایی که جاسوس ما بوده­ اند!". اینجا تاریک اگر نبود، یک روستای مسیحی ­نشنین می ­دیدیم. روستایی که بعد از سی ­و­ سه ­روزه تخلیه شده و همه­ ی اهالی ­اش رفته­ اند آن­طرف مرز و بعدا که فهمیده­ اند این­ور کسی کاری به­شان ندارد، برگشته ­اند. ده شب ميرسيم طول. شب را توي مجتمع فردوس صبح مي­كنيم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5899724427141837791?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5899724427141837791/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5899724427141837791&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5899724427141837791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5899724427141837791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/12/blog-post_14.html' title='به سوی جنوب - قسمت چهارم'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4057506998874151196</id><published>2009-12-02T16:02:00.003+03:30</published><updated>2009-12-03T17:20:33.800+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفرنامه'/><title type='text'>به سوی جنوب - قسمت سوم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ظهر جلوي يك مسجد سنگي به اسم " شجره" توقف ميکنيم. نمای بناهای سنگی اینجا، قطعه سنگ هایی ست که سطح بیرونی شان تراش نخورده. از روي تابلوي سردر مسجد پیداست 1424 قمري يا همان 2002 ميلادي حاج محمد علي&amp;shy;حجيج و بچه هاش مسجد را ساخته اند. حواسم به مدل ماشين هايي ست كه براي نماز ميايند مسجد. از يك بي.&amp;shy;ام.&amp;shy;و مدل ايكس-سه ، يك زن محجبه پياده&amp;shy; میشود و پسر ده دوازده ساله اش. ميروند نماز. بخاطر درخت هشتصد ساله ی داخل مسجد، اسم مسجد را گذاشته اند شجره. چند بار تا حالا تخريب شده و باز از نو ساخته اندش. آخرين بار هم همين آقاي حجيج و پسران.&lt;br /&gt;این جاده را اگر بیشتر جلو برویم، میرسیم به ناقورایی که ابتدای سفر از خیرش گذشتیم. جنوبی ترین روستای مرز لبنان با فلسطین. و زیباترین شان. میرسیم "بنت جبيل". ساعت 1:30 ظهر است. سمت راست، ميدان بزرگی ست كه جشن پیروزی دوهزار را در آن گرفته اند. سال دوهزار لبنان یک پیروزی بزرگ داشته. سخنرانی معروف سید حسن نصرالله هم بصورت ویدئو&amp;shy;کنفرانس همین جا پخش شده ....&lt;br /&gt;از پنجره ی اتوبوس، كنار پرچم لبنان و حزب الله، پرچم ايران را ميبینيم. مرز لبنان و فلسطين پیاده میشویم. شهرداری تهران یک تفریحگاه اینجا ساخته. خیلی باد میاید. با پرچم هایي كه باد تكان شان میدهد عكس میگیريم. پايين پای مان يك دره ی وسيع و سبز است با زمين هاي زراعي كرت بندی شده&amp;shy;. و اینها همه یعنی فلسطين. جمعه ست و خانواده های لبناني آمده اند ناهارشان را اينجا بخورند و فلسطين را هم ببينند! از غذای شان با دل و جان به ما تعارف مي کنند. ما هم تعارف میکنیم و نمیگیریم. دوسه نفري از يك نردبان چوبي مي رویم بالاي مسجدي نيمه کاره، تا به مرز مشرف تر باشيم! بچه&amp;shy;ها پايين ازمان عكس مي گیرند. بر میگردیم داخل اتوبوس. زعتر ميخوريم. لبنانی ها داده اند. نان است و نوعي سبزي و ادويه ی مخصوص. جز زعتر يك چيز ديگري هم هست. شبيه نان و پنیر. خوشمزه تر از آن...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4057506998874151196?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4057506998874151196/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4057506998874151196&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4057506998874151196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4057506998874151196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='به سوی جنوب - قسمت سوم'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4579308629527833593</id><published>2009-11-26T21:05:00.008+03:30</published><updated>2009-11-26T21:27:08.705+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفرنامه'/><title type='text'>به سوي جنوب - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;از كنار صيدا رد مي­شويم. صيدا سمت راست جاده­ ست و ما داخلش نمي­رويم. هنوز نرسيده­ ايم جنوب. كم ­كم دارم مي­فهمم اين­كه جنگ­هاي لبنان هم مثل ايران توي "جنوب" كشور اتفاق افتاده دليل نمي­شود جنوب لبنان هم شبيه خوزستان و بوشهر ما باشد. مدام از شيشه ­ي اتوبوس نگاه مي­كنم ببينم كي اين همه سبزي و خرمي تمام مي­شود و مي­رسيم به نخل­هاي بلند و هواي گرم جنوب، غافل از اينكه لبنان را هرچه جنوب ­تر مي­روي، سبزتر مي­شود. و طبيعت، دست ­نخورده­ تر است اينجا. شبیه مازندران است، فقط به­ جای البرز بلند، یک ­عالمه تپه­های کوتاه دارد و شرجی نیست. علي ­احمد نشسته انتهاي اتوبوس، پيش ما. مي­گويد اين جنگل­هايي كه مي­بينيد همه جوان ­اند. تمام اين كوه­ها زير آتش حمله­ ي اسرائيل، سياه شده­ بوده ­اند. حالا تازه كم ­كم دارند دوباره سبز مي­شوند. جنگل­ها، مخفی­گاه بچه­ های مقاومت بوده. چشم­هايم را مي­بندم، تمام سبز­ها را سياه مي­كنم، يك افكت صداي انفجار و شني تانك مركاوا و پرواز هواپيماهاي جنگي هم روي صحنه مي­گذارم، دلم ميلرزد. چشم­هايم را كه باز ميكنم، باز همه­ جا سبز است و صدايي نيست. هنوز ظهر نشده كه مي­رسيم " صور "، مي­نويسندش &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  &gt;Tyre&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;از وسط صور رد مي­شويم، به صور مي­شود گفت: شهر. مدنيت هست. و غير از مدنيت، سمت دريا، مدرنيته هم هست! دارند شهرك ­سازي مي­كنند. يك گودال بزرگ شبيه تصور من از شعب ابي­طالب ساخته ­اند و لودرها دورتادور گودال "مشغول كارند". قرار است اين شعب، تا سال آينده بشود يك مركز تجاري بزرگ. خيلي بزرگ. سال بعد، از اين جاده كه رد شوي، سمت راستت ديگر مديترانه ­اي نيست. هست، ولي تو به­ جايش يك مركز تجاري بزرگ مي­بيني. خيلي بزرگ. آنقدر كه همه ­چيز توي­ش مي­شود خريد. با تخفیف بین فصلی ِ هفتاد و هشتاد درصد! شبیه فروشگاه­های بیروت. قرار است صور هم بشود شبیه "جونیه". شهر ساحلی زیبایی در شمال بیروت، که نزدیک است آب دریا با هر موج، برود زیر ساختمان­های مدرن ساحلش. اي كاش تمام این مرکز تجاری صور را با شيشه­ بنا كنند. آن­هم نه از نوع رفلكس. كه از توي جاده بشود مديترانه را ديد. رها كنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;گفتم "مدنيت" هست، نه كه خيال كنيد خبري هست ها! چندتا مغازه و بيلبورد تبليغاتي ديدم، خيال برم داشت. بعد از صور، جاده مي­رود بين درخت­هاي ليمو و زيتون. از محاصره­ ي درخت­ها كه بيرون مي­آييم، سمت چپ­مان يك دره­ ي بزرگ است و مي­رسيم به "جُوَیّه" و "مُجادل". عكس شهداي هر دو روستا را زده­ اند به ديوار. طبقه­ ي همكف خانه ­اي كه خودش و همسايه­ هايش همه خرابه­ اند، لباس عروس مي­فروشد! باقر مي­گويد: "اگر نيروهاي حزب­ الله را نمي­بينيد، اين هنرشان است كه مخفي باشند تا بين مردم حساسيت ايجاد نكنند، وگرنه همه­ جا هستند." &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;حالا جاده يك كوه را گرفته بالا مي­رود و پايين پاي­مان تمام روستاهايي كه ازشان عبور كرديم، به ­ترتيب ديده­ مي­شوند. از توي باندهاي سقف اتوبوس، يكي از بچه ­ها كه به انگليسي مسلط است از قول علي ­احمد مي­گويد كنار همين "مجادل"، روستايي هست به اسم "طيردبه". و روي "ب" تشديد مي­گذارد و اضافه مي­كند: طيردبّه، روستاي شهيد مغنيه است و قرار است اسمش بشود روستاي "مغنيه". و اين بار شك دارد روي "ي" تشديد بگذارد يا نه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;توی طیردبه یکی از مدارس "المهدی" هست. همان مدارس زنجیره­ ای حزب ­الله که بیروت زیاد دیدیم. المهدي توي هر شهر و روستاي كوچكي شعبه دارد. اينجا بچه ­هاي روستا، دبستان را كه تمام مي­كنند، لازم نيست براي ادامه­ ي تحصيل بروند يك روستاي ديگر كه راهنمايي دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4579308629527833593?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4579308629527833593/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4579308629527833593&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4579308629527833593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4579308629527833593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/11/blog-post_26.html' title='به سوي جنوب - قسمت دوم'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1059611278100559924</id><published>2009-11-23T17:31:00.001+03:30</published><updated>2009-11-23T17:54:33.159+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفرنامه'/><title type='text'>سفرنامه - دوم آذر</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;به خواست بعضي از رفقاسعي ميكنم هردوسه روز يكبار بخشي از سفرنامه لبنان را روي صفحه بياورم. باشد كه مقبول اهل نظر و سفر بيافتد. سفرنامه ي كامل همراه با عكس را هم ميتوانيد توي آخرين شماره ي همشهري داستان بخوانيد. همين.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;به سوي جنوب -&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قسمت اول&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;اواخر مهرماه امسال با یک گروه سي نفره از اهالی هنر عازم سوریه شدیم. بعد از سه روز اقامتِ همراه با زیارت در دمشق، شش ساعت راه با اتوبوس رفتیم تا جایی حوالی "حلب" محل جنگ صفین را ببینیم و مزار "عمار" را هم زیارت کنیم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بعد، از شمال لبنان وارد این کشور شدیم، چهار روز در محله ­ی شیعه­ نشین "ضاحیه" در بیروت ماندیم و حالا، صبح هشتمین روز سفر می ­رویم که جنوب لبنان را ببینیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;روي نقشه، مي­ شود 144 تا لبنان توي ايران جا داد!&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از شرق و شمال، با سوريه همسايه ­ست و از غرب با مديترانه. جنوبش مي­ رسد به فلسطين ِ سالهاي­ سال ­است: اشغالي. بيروت، از بالا و پايين لبنان به يك فاصله ­ست و ساحل دارد. شانه ­به ­شانه ­ي دريا به سمت جنوب كه بروي، مديترانه از راست، همراهت مي ­آيد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="text-decoration: none;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-top: 12pt; line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;"باقر" و "علي­ احمد" از موسسه­ ي فرهنگي "رسالات" لبنان همراه­ مان هستند. باقر ايران بوده و فارسي مي ­داند ولي با علي­ احمد بايد انگليسي حرف بزني اگر عربي نمي­ فهمي. هر دو بیست ­و ­هفت ­هشت ساله و پر از حرف­ هاي نو. باقر به ­قول خودش مثل باقی مردهای لبنانی، خوش­ پوش است و با آن قدوهیکل لازم نیست خودش بگوید با یک ضربه ­ی مشت، آدم می ­کشد! همیشه سیگار دستش هست. روشن یا خاموش. برعکس، علی احمد جثه ­ی ریزتری دارد و باهم ترکیب جالبی می ­سازند. علی مدام عکس "ساجد" چهارساله­ اش را توی موبایل نشان ­مان می­ دهد و از خانمش "سارا" می ­گوید. هردوی شان یک­ عالمه حرف دارند و با فاصله ی سه ساله شان از جنگ، دارند به معنی واقعی کلمه "زندگی" می کنند. و این زنده بودن و امید و آرامش در عین هیجان را می شود توی تمام مردم لبنان دید. مي گويند شما اولين گروهي هستيد كه با این تعداد و همه جوان، آمده ايد جنوب لبنان را ببینید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;صبح جمعه با اتوبوسی که راننده اش از دمشق، شده نفر سی و یکم گروه، راه میافتیم سمت جنوب. علی احمد مدام با تلفن صحبت می کند. دو تا ماشین از پشت اتوبوس همراه­مان می آیند. بچه ها مثل همیشه دیر آماده شده اند و دیر حرکت می کنیم. باقر حریف مان نمی شود و فقط از این همه تنبلی و بی خیالی ما حرص می خورد. همان اول راه با تاسف بسیاری می گوید چون دیر شده، "ناقورا" را از برنامه حذف می کنیم. ولی من تأسفی توی بچه ها نمی بینم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;شنيده ايم جنوب، يعني صور و صيدا و ناقورا. همه ش توي ذهنم تصويري از اهواز و شلمچه و طلائيه ي خودمان است. ساعت، 10 صبح را كه رد مي كند، ما بيروت را رد كرده ايم. فاصله اي بين شهرهاي شان نيست. انگار به هم فشرده شده باشند. اين يكي تمام نشده، بعدي شروع مي شود. و مرز ميان روستاها را گم مي ­كنم. و "روستا" كه مي گويم نه كه شبيه دهات ايران باشد. نه. اينجا روستا يعني يك جاي وسيع سبز، با يك عالمه بلندي و دره هاي سبزتر، و خانه هاي ويلايي. که شیروانی آجری دارند و دیوارهای سفید. به طرف جنوب كه مي رويم، سمت راست مان، شايد يك كيلومتر راه تا درياست.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فاصله ي جاده تا ساحل، همه مزرعه ي موز است و لا به لاي زمين هاي زراعي، خانه­ ي –لابد- صاحب مزرعه. خانه ها از هم خيلي فاصله دارند و اين يعني هر صاحب خانه اي اينجا براي خودش يك پا فئودال است!&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سمت چپ، يعني شرق، يك كلاردشت بزرگ مي بيني! جنگل هاي انبوه و تپه هاي سبز. با همان خانه هاي ويلايي. می رسیم به یک شهر ساحلی به اسم "انصاريه". سال 1996، يك گروه 16نفري نيروهاي ويژه ي اسرائيلي از راه دريا ميآيند انصاريه تا يكي از رهبرهاي حزب الله لبنان را گروگان بگيرند ولي هر 16 تا كشته ميشوند.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1059611278100559924?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1059611278100559924/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1059611278100559924&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1059611278100559924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1059611278100559924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='سفرنامه - دوم آذر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-955122404447446403</id><published>2009-11-09T11:37:00.009+03:30</published><updated>2009-11-09T11:56:24.071+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفرنامه'/><title type='text'>به سوي جنوب - 18 آبان</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;روي نقشه، مي شود 144 تا لبنان توي ايران جا داد! از شرق و شمال، با سوريه همسايه ست و از غرب با مديترانه. جنوبش ميرسد به فلسطين ِ سالهاي سال است: اشغالي. بيروت، از بالا و پايين لبنان به يك فاصله ست و ساحل دارد. شانه به شانه ي دريا به سمت جنوب كه بروي، مديترانه از راست، همراهت ميآيد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;ما 30 نفريم. بعد از چهار روز اقامت در بيروت، مي رويم مناظق جنگي جنوب لبنان را ببينيم. باقر و علي احمد و محمد از موسسه ي فرهنگي "رسالات" لبنان همراه مان هستند. باقر و محمد ايران بوده اند و فارسي مي دانند ولي با علي احمد بايد انگليسي حرف بزني اگر عربي نمي فهمي. هر سه، جوان و مهربان و پر از حرف هاي نو. مي گويند شما اولين گروهي هستيد كه آمده ايد جنوب لبنان. شنيده ايم جنوب، يعني صور و صيدا و ناقورا. همه ش توي ذهنم تصويري از اهواز و شلمچه و طلائيه ي خودمان است. ساعت، 10 صبح را كه رد مي كند، ما بيروت را رد كرده ايم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;فاصله اي بين شهرهاي شان نيست. انگار به هم فشرده شده باشند. اين يكي تمام نشده، بعدي شروع مي شود. و تو مرز ميان روستاها را گم مي كني. و "روستا" كه مي گويم نه كه خيال كني شبيه دهات ايران است. نه. اينجا هروقت روستا خواندي، بدان يعني يك جاي وسيع سبز، با يك عالمه بلندي و دره هاي سبزتر، و خانه هاي زيباي ويلايي. به طرف جنوب كه مي رويم، سمت راست مان، شايد يك كيلومتر راه تا درياست. فاصله ي جاده تا ساحل، همه مزرعه ي موز است و لا به لاي زمين هاي زراعي، خانه ي –لابد- صاحب مزرعه. خانه ها از هم خيلي فاصله دارند و اين يعني هر صاحبخانه اي اينجا براي خودش يك پا فئودال است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;سمت چپ، يعني شرق، يك كلاردشت بزرگ مي بيني! جنگل هاي انبوه و تپه هاي سبز. با همان خانه هاي ويلايي. باقر پشت بلندگوي اتوبوس توضيح مي دهد كه اين شهر ساحلي اي كه سمت راست مي بينيم "انصاريه" ست. سال 1996، يك گروه 16نفري نيروهاي ويژه ي اسرائيلي از راه دريا مي آيند انصاريه تا يكي از رهبرهاي حزب الله لبنان را گروگان بگيرند ولي هر 16 تا كشته مي شوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 115%;font-size:100%;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 115%;font-size:100%;" &gt;&lt;o:p&gt;بخشي از سفرنامه لبنان - پاييز  88 &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-955122404447446403?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/955122404447446403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=955122404447446403&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/955122404447446403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/955122404447446403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/11/18.html' title='به سوي جنوب - 18 آبان'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-468467371935966972</id><published>2009-09-28T13:28:00.003+03:30</published><updated>2009-09-28T13:36:20.579+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='او'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>ابن سبيل - 6 مهر</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;از امتداد نگاه آفتاب بعدازظهر و راستاي نه خيلي راست ِ وزرا و وليعصر، قبله را با تقريب خوبي تخمين ميزنم. حالا روبه قبله ايستاده ام روي خنكي چمن هاي خيس. سجاده ام دشت ميشود، خودم سهراب. مُهرم اما نور نيست. روي سنگ سجده كه ميكنم، تمام ساعي سعي ميكند مكبر شود بگويد "بحول الله"، نميتواند. جايي نزديك "سبحان الله"، چمن هاي خيس از لابلاي انگشتهاي دستم كه بيرون ميزنند، خوش دارم خيال كنم تمام شان صدايم را ميشنوند. بلند ميشوم. كيف چرم قهوه اي يادگار مدينه هي ميخواهد حواسم را پرت كند به يك ماه قبل، نميتواند. هي ميخواهد ببردم تا مدينه ي پنج سال پيش. همراهش مي روم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;پ.ن. كريمخان زند و حكيم سنايي و بتهوون و لابد چندنفر ديگر كه نخواستند نام شان فاش شود، دست به دست هم داده بودند جلوي چشم يك عالمه موسيقيدان و آوازخوان، من را با موسيقي هنوز ناشناس ِ ديريست آشناي همين صفحه غافلگير كنند. موفق شدند. بدجوري غافلگير شدم. بماند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-468467371935966972?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/468467371935966972/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=468467371935966972&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/468467371935966972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/468467371935966972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/09/6.html' title='ابن سبيل - 6 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4277533956834921760</id><published>2009-09-20T17:22:00.005+04:30</published><updated>2009-09-20T17:41:46.146+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>ديگر نمي بارند - 29 شهريور</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بعد از ظهري كه دانه هاي باران اين همه درشت مي شوند و ديگر نمي بارند: مشت مشت مي ريزند روي سر تمام مردم شهر؛ وقتي ديگر نم نم نيست:رگبار است؛ و تو منتظري هر آن، يكي از اين مشتها شيشه را بشكند و بيايد براي تو باز شود؛ وقتي هنوز بند نيامده اين باران سراسيمه و تمام نشده اين همه شور، كمي آن طرف تر از جايي كه تو تمام قد زير باران ايستاده اي بايد  يك اتفاق خوشايندي بيافتد. از آن اتفاق هايي كه نه فقط در نوع خود، كه در تمام انواع ديگر هم منحصر به فرد اند! از همان هايي كه فقط وسط اين باران سراسيمه ي دانه درشتِ مشت مشت اتفاق ميافتند و بس. بايد درست وسط همين اشتياق و هراس، يك داستاني شروع شود، يا لااقل به اوج خود برسد. كه بعدها وقتي ميخواهي اتفاق به اين خوشايندي را با شوق تعريف كني، جاي يكي بود، يكي نبودش بگويي "آن بعدازظهري كه باران ِ سراسيمه ي دانه درشت، مشت مشت روي سر تمام مردم شهر مي ريخت... "&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;حالا حكايت اين روزهاي من است. همين بعد از ظهري كه بارانِ سراسيمه ي دانه درشت، مشت مشت روي سر تمام مردم شهر مي ريخت، گمانم توي يكي از همين مشت هاي بسته اي كه از آسمان ميآمد، درست كنار پاي من، اتفاق ساده ي خوشايندي افتاد زمين. و تا بند بيايد باران، من خودم را و مشتِ باز شده ي باران را و اتفاق را و همه ي هوش و حواسم را جمع كردم. خاطرم ولي جمع نيست هنوز...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4277533956834921760?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4277533956834921760/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4277533956834921760&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4277533956834921760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4277533956834921760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/09/29.html' title='ديگر نمي بارند - 29 شهريور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5487976506985027613</id><published>2009-09-17T01:18:00.004+04:30</published><updated>2009-09-17T01:22:39.311+04:30</updated><title type='text'>من السماء - 26 شهريور</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;گفته بودم هرچه برف، زبان آدم را بند ميآورد با سپيدي يك دستش، قطره قطره ي باران، كلمه همراه خودش دارد؟ من زير باران كه هيچ، از پشت پنجره اي كه تمام مساحتش را باران هاشور زده هم اگر تماشايش كنم از كلمه لبريز ميشوم. و لبريز از كلمه يعني همين حال خوشي كه امشب با من است. باران كه ميبارد بايد براي عزيزي پيامي نوشت، توي گوش كسي گفت، بايد از دور براي رفيقي فرياد زد، براي دوستي دورتر نامه حتي نوشت: اينجا دارد باران ميبارد. و اينجا باران كه ميبارد، هر قطره كه دست ميدهد با زمين، زمين كه روي پاك قطره را ميبوسد، آب و خاك كه به هم مياميزند، من دلم ميخواهد دستش را روي شانه هاي من هم بگذارد باران، پا به پاي من هم راه بيايد خاك، دست به دست باران دلم ميخواهد تمام كوچه هاي خيس و ساكت شهر را قدم بزنم. و بگذارم ماه آنقدر به چشمهاي بيقرارم خيره بماند كه صبح شود. حالا نور خورشيد چشمهايم را كه ميزند، پلك هايم را كه نرم باز ميكنم، لابد باران دستش را آرام از بين دستم رها كرده وقتي جايي ميان كوچه هاي خيس و ساكت شهر،‌ زير نور ماه خوابم برده بوده است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5487976506985027613?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5487976506985027613/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5487976506985027613&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5487976506985027613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5487976506985027613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/09/26.html' title='من السماء - 26 شهريور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-7392286391548816740</id><published>2009-09-01T23:29:00.003+04:30</published><updated>2009-09-01T23:34:52.353+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>آوخ! هنوز زخمي ام و رنج ميبرم* - 10 شهريور</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;من گوشم بدهكار اين حرفها نيست. گوش من از تمام حرف هاي دنيا طلبكار است. يك روز با كلمه كلمه ي حرف هاي جهان طلبم را صاف ميكنم. ناشنيده ها را به صف ميكنم. كلمه هايي كه بايد با همين گوش هام ميشنيدم و از من دريغ شدند. كلمه هايي كه حقش بود موج موج، به پرده ي گوش من برسند و رد شوند اما نشدند. همه را به صف ميكنم. كاري به كارشان ندارم. فقط يكي يكي بلند شوند بشنوم شان. همين. حالا زمزمه باشند يا فرياد. ناله يا نجوا. جمله باشند يا يك هجا حتي. فرقي نميكند. گيرم دير شده باشد آن روز براي شنيدن، گيرم دور شده باشم از حال و هواي شنيدن شان. عيبي ندارد. همه را كه شنيدم، ميروم سراغ حرف هايي كه نبايد، و شنيدم. كلمه هايي كه حق من نبودند. كه سزاوار شنيدن شان نبودم. حالا تهمت بوده يا شك. فرياد بوده يا زمزمه اي كه آزار ميدهد. فرقي نميكند. حرف هايي كه بي اجازه فوج فوج به گوشم رسيده اند و رد شده اند. حرف هايي كه زخم كرده اند از همان لاله و پرده ي صماخ گوش را بگير تا خود ذهن و دل و تمام يادهاي مانده در ذهنم. تمام زخم هايم را مرهم ميگذارم. دير نشده. آنقدر عميق بوده اند كه خوب نشده باشند هنوز.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;*: عنوان، مصرع آغازين غزلي ست از نجمه زارع&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-7392286391548816740?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/7392286391548816740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=7392286391548816740&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7392286391548816740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7392286391548816740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/09/10.html' title='آوخ! هنوز زخمي ام و رنج ميبرم* - 10 شهريور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-7810797918935792493</id><published>2009-08-26T01:13:00.001+04:30</published><updated>2009-08-26T01:17:50.870+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاد'/><title type='text'>حرفهاي بزرگتر از دهنم - 4 شهريور</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;تازه دبستان بودم. اوايل دهه ي هفتاد. بايد يك متن را 13 آبان، جلوي لانه ي جاسوسي ميخواندم. لابد بايد دست هايم را هم متناسب با بالا و پايين شدن هاي متن، توي هوا مي چرخاندم. براي دانش آموزهايي كه نيامده بودند پرچم امريكا را آتش بزنند. آمده بودند "به آتش كشيده شدن" پرچم آمريكا را ببينند. براي دوربين هايي كه تقاطع مفتح و طالقاني ايستاده بودند. مني كه آن روزها مفتح و طالقاني نميشناختم، تقريبا تمام صبح هاي پنج سال دانشگاه را از همان جايي رد شدم كه يك روزي اين متن را بس كه تمرين كرده بودم، از حفظ خواندم. تمامش را يادم نيست:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;... از آن روزي كه اسمم را در تقويم ها نوشتند و روزي را به نامم كردند، انگار همه ي روزها به نامم شد. شانه هايم سنگين شدند، قد كشيدم، و هزار سال بزرگتر شدم. ديگر نترسيدم كه پايم را از گليمم درازتر كنم، و نترسيدم كه حرفهاي بزرگتر از دهنم بزنم. از همان روزها بود كه فهميدم حسابِ كتاب حسابم هميشه هم درست از آب درنميايد. بعضي وقت ها جمع دوتا قلب با ايمان ميشود يك دنيا حيات و آزادگي. و ضرب دو تا مشت گره كرده ميشود دسته دسته فرياد الله اكبر. از همان روزها بود كه فهميدم بايد كتاب تاريخ مان را از اول بنويسم. واي كه چقدر ايراد و اشكال داشت. نه! هيچكدام غلط تايپي نبود، واقعا غلط بود. بايد كتاب تاريخ مان را از اول مينوشتم. تاريخي پر از نور و الله اكبر و مشتهاي گره كرده. از همان روزها بود كه تصميم گرفتم كتاب جغرافي مان را هم از اول بنويسم. جغرافيايي با مرزهايي از نور و الله اكبر و مشت هاي گره كرده..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;بعد هي تا آخر، توي متن ميگفت: "پر از نور و الله و اكبر و مشت هاي گره كرده". حالا نور نيست، الله اكبر كه هست، مشت هاي گره كرده كه هست. عاشق آن جمله ام كه تويش، نميترسم پاهايم را از گليمم دراز تر كنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-7810797918935792493?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/7810797918935792493/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=7810797918935792493&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7810797918935792493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7810797918935792493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/08/4.html' title='حرفهاي بزرگتر از دهنم - 4 شهريور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1299144667084750432</id><published>2009-08-22T03:10:00.009+04:30</published><updated>2009-09-15T01:07:07.158+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>فردا دوباره پاييز ميشه باز - 31 مرداد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ماه باريكي كه روي يك&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پشت بامهاي بلندي با چشمهاي مسلح امشب رؤيت شده را من كه با اين چشمهاي بي سلاح نمي بينم، اما لابد ايستاده بالاي سرم كه بنويسم و بروم بخوابم و بيايد پايين نوشته ام را بخواند و برود بخوابد خورشيد بيايد بتابد. سلاح چشمهاي من تو مي داني چيست. مرده شور سلاحي را ببرد كه تار ميكند چشم را جاي اينكه شفاف تر كند. روزهايي توي زندگي هست كه هرچي شبهايش فكر ميكني اين روزها داري چه غلطي ميكني، به نتيجه نميرسي كه نميرسي و بالعكس. گذاشته ام ستار "خانه به دوش"اش را آرام كه كسي بيدار نشود بخواند. بنان بنده ي خدا ايستاده نوبتش شود. نميشود. چون من ستار را توي لوپ انداخته ام و باز هم بالعكس. يك وقت هايي هست كه آدم معلوم نيست دقيقن چه مرگش است. ولي تقريبن كه معلوم هست. آدم دلش گاهي سفر ميخواهد. و سفر يعني ميروم كه لااقل چند روزي نباشم. بر كه ميگردم قول ميدهم از دريا بنويسم. و از بوي چوب نيم سوخته توي جنگل هاي بكر. قول ميدهم از ساحلي بنويسم كه جاي همه مان بدجوري خاليست توي شبهاش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اين پيرمرد كوچه ي ما، درست سه و نيم صبح كه شروع ميكند جارو كردن برگهايي كه انگار كف دل من ريخته اند، دلم هواي پاييز ميكند. صبر كن پاييز برسد. تلافي تمام اين تابستان تلخ، زير باران تند آبان آنقدر بلند بلند ميخنديم و ميدويم كه آسمان هوس كند به زمين برسد. آنوقت مينشينيم پاهايمان را دراز ميكنيم آسمان برايمان حرف بزند از ماه. اصلن ماه را هم صدا ميكنيم بيايد. صبر كن پاييز برسد. صبر كن من بگردم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1299144667084750432?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1299144667084750432/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1299144667084750432&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1299144667084750432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1299144667084750432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/08/31.html' title='فردا دوباره پاييز ميشه باز - 31 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-7286334465019223680</id><published>2009-08-15T02:00:00.004+04:30</published><updated>2009-09-15T01:08:55.586+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>به نام آفتاب - 24 مرداد</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شبي كه اين همه بغض هست و اشك، صبح نمي شود. فردا، ذره ذره ي روشني آسمان دروغ است. باور نميكنم اين همه كه سياه است امشب، سحر سپيد شود. حجم نوراني بزرگي كه فردا چشمهاي تازه به خواب رفته ام را ميآزارد، دروغ بزرگ و گرمي ست به نام آفتاب. نه بيشتر. امشب، پلك هايم سبكتر از هر شب ديگري باز مانده اند، توي گلويم اما چيزي سنگيني ميكند. بغض نيست. تمام بغضم را اشك ريخته ام. يك چيزي شبيه "حرفي كه فرو خورده باشي" راه نفسم را تنگ كرده. با هر نفس، تمام تنم تقلا ميكند. بي اختيار لبهايم روي هم فشرده ميشوند و چيزي ته دلم آرام آرام ... نميدانم چه ميشود، هر از گاهي اشك ها دست به دست هم حلقه ميزنند پشت پلك و حالا فقط يك چشم بر هم زدن كافي ست كه ردّ اشك روي گونه ام را با سر انگشت، دنبال و خودم را لابلاي هاي هاي گريه هام تمام كنم. وسط تاريكي شبي كه اين همه هول دارد و هراس، به هر صدايي دلم هزار راه ميرود، برنميگردد. فردا كسي صبح بخير نگويد. فردا را اگر روشن ببينم، چشمهايم به تاريكي امشب عادت كرده است لابد. وگرنه كدام روشنايي؟ كدام صبح؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-7286334465019223680?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/7286334465019223680/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=7286334465019223680&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7286334465019223680'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7286334465019223680'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/08/24.html' title='به نام آفتاب - 24 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2400026781808107456</id><published>2009-08-13T17:36:00.007+04:30</published><updated>2009-09-17T00:26:34.638+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدرودیوار'/><title type='text'>حرف حساب - 22 مرداد</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دايي آخري اگر اسمش مهدي نبود، بعيد نبود مَـتيو را مهدي صدا كنيم. البته هنوز كار به صداكردن متيو نرسيده اما يك وقت ديدي رسيد. مهدي قرار نبود رتبه اش 259 شود، شد. متيو بايد بيشتر از مريم مسلمان شود. مريم همين شهادتين را هم گمانم هيچوقت نگفته. شوهرخاله ي خارجي هم نبايد چيز بدي باشد. شرميلا برداشته شوهر فرانسوي اش را ديروز آورده ايران. شرميلا با ليسانس برق شريف رفت و حالا شده استاد يونيو ِقسيته ي دولتي پاريس با يك عالمه حقوق و مزايا و اينها. دايي شرميلا يك دسته گل انداخته گردن پسرك توي فرودگاه و تشرفش را به دين مبين اسلام تبريك گفته. روحاني سفارت ايران توي پاريس، عقد را كه خوانده، يك كتاب درمورد مذهب شيعه به زبان فرانسه داده به ش. حالا قرار است همان دايي مهربان، توي همين يك هفته پسرك را شيعه كند. گمان نكنم كسي فكر شيعه كردن متيو باشد. اصلن كسي فكر خود متيو جز من نيست. متيو را من فقط به رسميت شناخته ام و بس. انقدر سنگ ازدواج مريم و متيو را به سينه ميزنم كه يك جاهايي خيال ميكنم جاي مريم ام. مريمي كه سر بيست و دو سالگي از همين پلي تكنيك گذاشت رفت فرانسه و حالا با دكتراي مولتي مديا هر روز با يك كت و شلوار شيك كه در شأن رييس باشد لابد ميرود سركار و عصرها لابدتر با متيو ميروند شانزه ليزه اي، ايفلي، لووري جايي. مريم را پريشب برديم دربند شيشليك و فيله و قزل آلا بهش داديم متيو از سرش بپرد، حال و هواي كوه و كباب و لواشك و شاتوت هاي دربند هي بيشتر هوايي اش كرد! پريشب رفتيم رستوران، با ما بود و نبود. امروز بردمش تنديس و تجريش، دنبال انگشتر و تسبيح و صنايع دستي و اين ايراني بازي ها بود. تي شرت آديداس ميخواست سوغاتي ببرد فرانسه كه ضرب المثل زيره و كرمان را شرمنده كند، نذاشتم. فرانسه بلد نيستم وگرنه ريز مكالمات مريم-متيو الان اينجا بود. بابابزرگه وعده ي شركت خصوصي و آپارتمان مجزا و ماشين و زندگي و شوهر حتي داده به مريم، بلكه برنگردد فرنگ. مريم شنبه برميگردد. متيو چشم به راه است خب. متيو غير از اينكه چشم به راه است و لابد كمي عاشق، آرشيتكت يك شركت خيلي درست و حسابي مهندسي ساختمان هم هست و سه چاهار سالي ديرتر از مريم به دنيا آمده فقط. ولي اختلاف سني حالا توي ايران هم مهم نيست. سلام هانيه. چه برسد به خارج. يك اختلاف هاي ديگري حالا مهم شده. يك چيزهايي كه شايد قبلن ها مهم نبود اينقدر. نميدانم. جمع كنم بساط چرنديات را. تو حرف حساب نداري بزني برام؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2400026781808107456?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2400026781808107456/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2400026781808107456&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2400026781808107456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2400026781808107456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/08/22.html' title='حرف حساب - 22 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-158224694076405759</id><published>2009-08-04T02:39:00.003+04:30</published><updated>2009-08-04T02:42:22.467+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>سيب هم نگفتيد، نگفتيد - 13 مرداد</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;آقاي عطريانفر عزيز! من عاشق لهجه ي شيرين شما شده باشم وسط تمام اين هياهو ها كه بد نيست؟ هان؟ چقدر اين طوسي ِ لباس ها به شما مي آيد و من را مي برد پاي تمام ديوارهاي خاكستري كودكي ام! خاكستري كه به نسيم حرفهاي شما، از زمين بلند ميشود. حالا ايستاده ام تكيه به ديوارهاي تمام خانه ها و مدرسه هايي كه هميشه بلندتر از قدِ روي پنجه بلند شده ي من بودند و همين بود كه چيزي نمي ديدم. ديوارهايي كه كوتاه نشده اند هنوز، من قد كشيده ام. من قدر ِ تمام تنگي و عسرت عصرهاي دلگير زندان شما، بغض دارم امروز. اختيار اشك هام دست خودم كه نيست. تو! دست هاي رفيقت را چرا نمي گيري وقتي مي لرزند؟ بگير. مي لرزند. تا پنجشنبه هرچقدر مي خواهيد، به هم نگاه كنيد. نبينم باز جلوي دوربين نگاه تان به هم بيفتد ها! همديگر را نگاه كه مي كنيد، ته نگاه تان حال من يكي را خراب مي كند. برق نگاه شماست يا ذره اشكي كه اجازه ي حلقه زدن در چشم ندارد، نمي دانم، هرچه هست، دلم را آتش مي زند. هردوتان به دوربين نگاه كنيد لطفاً. سيب هم نگفتيد، نگفتيد. همين كه از سلول هاي تان مي گوييد، بوي بهشت مي آيد. گفته بودم "اوين" نام ديگر بهشت است؟ بهشت "برين" شنيده ايد؟ اوين بدجوري به ش مي آيد نام ديگر بهشت كه نه، نام اولش باشد. اين بار بي خبر آمديد، مي گفتيد قرباني مي كرديم پيش پاي تان. راستي، پاي چشم هاي روشن تان پنجشنبه اين همه گود نرفته باشد ها! من از هرچه گودي و چاه و دره است مي ترسم. دست هاي تان را ولي بدهيد همپاي صداي رساي تان پله پله بالا برود. بالاتر از تمام كادرهاي عمودي عكاسان بلند قد ِ دنيا كه روي پنجه هاي شان ايستاده اند. من دو ماهي هست كه ديگر از بلندي نمي ترسم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-158224694076405759?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/158224694076405759/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=158224694076405759&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/158224694076405759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/158224694076405759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/08/13.html' title='سيب هم نگفتيد، نگفتيد - 13 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-8754404145802595718</id><published>2009-07-23T00:00:00.005+04:30</published><updated>2009-07-23T12:17:11.803+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدرودیوار'/><title type='text'>تابستان خود را چگونه ميگذرانيم يا اي گنبد گيتي  اي دماوند - يكم مرداد</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سه تا ماشين شديم. رفتيم دماوند. توي پاركينگ با ماشين، درجا بيست سي دور چرخيديم، وقتي وايساديم، پاركينگ بود كه هفت هشت دوري دور ما چرخيد. از ما و پاركينگ بعيد بود. ويلا بود. باغ بود. تاب خورديم و راني هلو. روي فرش صورتي بزرگ هال يك عالمه زديم و خوانديم و رقصيدند و چرخيديم دور ميز گردي كه خيلي ازش ممنونيم كه آن وسط بود و گرد بود و روش يك عالمه شيريني و آجيل و تخمه و گيلاس و هلو و آلو بود. تولد گرفتيم. كيك را زديم توي صورت تولدصاحاب. ما بقيه ي كيك را با اكراه خورديم، تولدصاحاب، كيك هاي روي صورتش را با انگشت. ده نفر بوديم. هفت تامان شوهر نداشتيم/نداريم، شيش تامان دماغ ِعمل شده داشتند/دارند. حالا تو هي شيش و هفت را جمع كن بپرس چرا بيشتر از ده شد؟ يكي از شوهردار ها دماغش مال خودش بود و اين يعني سه تا دماغ طبيعي ِ نه لزومن بزرگ و بي ريخت ِ ديگر جمع مال سه تا از مجردها بود. تازه مريمي كه 10 تومن داده براي عمل نيامده بود تا دماغ هاي عمل شده هم هفت تا باشند. بعد اينها اصلن مهم نيست. مهم خوش گذشتنه بود. اينقدر خوش ميگذشت كه هي وسط خوش گذشتن نگران خراب شدن حال خوش مان بوديم. هي منتظر يك اتفاق بد بوديم. نيفتاد اما. انگار كه بايد حتمن از دماغ مان دربيايد اين همه كه خنديديم، زديم، خوانديم، رقصيدند، چرخيديم، خورديم، پنتاميم* بازي كرديم. بعد اگر فكر كرديد ميگويم تان سوژه ي پنتاميم ها چي بود سخت در اشتباهيد. مثلن يكيش "زن احمدرضا" بود. بعد ما خيال كرديد كركر خنده بوديم؟ نخير. ما كف زمين بوديم از غش خنده. نه به خاطر زن احمدرضا. كه به خاطر همان هايي كه نميگويم. ها! جنازه بوديم و خوابمان نمي برد. تا صبح بيدار بوديم. اذان شد، جوجه خوردند. آفتاب زد. نخوابيديم كه. بيهوش شديم. قبل خواب قرار شد اگر فلان كار را داشتيم، يك را بگيريم، بهمان چيز را خواستيم، دو را بزنيم. نيكو روي اعصاب بود. هتل بود. ميز صبحانه با تمام چيزهايي كه رويش بود خيلي سعي كرد شرمنده مان كند. شرمنده نشديم. برگه هاي كالباس ِ روي ورقه هاي پنير روي نان هاي مخصوص، مأمور بودند حس و حال صبحانه هاي هتل هاي خيلي ستاره دار را تداعي كنند. مأموريت با موفقيت تمام انجام شد. نان ها و كالباس ها و پنيرها ترفيع درجه گرفتند. هي روي كاناپه بزرگه لم داديم و درباره ي الي شديم. مهسا آن شب كه خواستگار ايراني ش را چاي ميداد، پس فرداش برميگشت قلب سانفرانسيسكو كه سال بعد همين موقع دندانپزشك شود با شهريه ي سالي صدهزارتا دلار. يعني دندانپزشك شدن برايش شيرين 700هزار تا آب خورده. بعد لابد باباي مهسا هي آب را با قند شيرين كرده خورده اين هفت سال. و تو چه ميداني 700هزارتا يعني چقدر. مهسا اينها تمام وسايل آنتيك خانه ي ايران شان را شيپينگ كرده اند ينگه دنيا. با كشتي نفرستاده اند ها، شيپينگ كرده اند. با لهجه ي امريكن. شيرين ِ ويلاصاحاب را دو دفعه با يك لباس نديديم. تاپ بود كه هي عوض ميشد روي تنش. تاب بود كه هي من ميخوردم و ميرفتم توي هوا. مليكا تپل شوهركرده به صاحاب گالري گل بُن ­ساي سر بوستان 2ي پاسداران و اُپيروس دارد لامصب همين اول زندگي و عروسي شان تالار فرمانيه بوده. صبا نيامد چون با آقاي دكترش رفته بود اتريش جهت سمينار، باباي دكتر يك ماه است اوين آب خنك ميخورد. ليلا اينها هيأت و روضه هست خانه شان توي ولنجك. سگ هم هست. منافاتي هم ندارد. مكافات ولي دارد. فكر كن سگه هي بدود وسط روضه. سارا با ر‍ژيم دكتر آلمانش توي سه سال 70 كيلو كم كرده. الگوي اراده و همت ما و ژرمن جماعت است حالا با اين 60 كيلويي كه شده. هفتاد تقسيم بر سه نميشود اما شصت و هفتاد ميشود صدوسي. و صدوسي تا خيلي زياد است، زياد تر از 700هزارتايي كه مهسا ميريزد توي حلقوم كالج صاحاب. راستي هاني قرار بود اصلن توي سفر احساس تنهايي نكند، چون آقاي دوست هي تلفني تاكيد ميكرد كه تا آخر كنارت هستم. اينها را از اين سفر نميگفتم نمي مردم. خوابم نمي برد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;*پنتاميم همان پانتوميم نيست.فرق دارد.بايد همه روي كاناپه باشند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-8754404145802595718?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/8754404145802595718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=8754404145802595718&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8754404145802595718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8754404145802595718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/07/blog-post_23.html' title='تابستان خود را چگونه ميگذرانيم يا اي گنبد گيتي  اي دماوند - يكم مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-50836203827217373</id><published>2009-07-21T01:06:00.007+04:30</published><updated>2009-07-21T22:15:15.732+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>برگرد - 30 تير</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شب هايي هست كه دير است، ديگر بايد بخوابي، تا همين حالا هم زيادي بيدار مانده اي، لااقل اگر نمي خوابي، ديگر دست به قلم نشو! امشب بدجوري از آن شب هاست. جاي حرفهايي كه ميزنم اينجا نيست. جاي ديگر هم نيست. اصلا جاي خود من اينجا كه هستم، نيست. وقت گفتن و نوشتن اينها هم حالا نيست. قبلا نبوده، بعدها هم نيست. يك حرفهايي هست كه نه ميشود مثل بغض فروخوردشان، نه ميشود به زبان  آورد. بايد يك وقتي شبيه همين حالا، نزديك صبح، آرام گذاشت شان همين جا و تا هنوز هوا تاريك است رفت. رفت و حالا حالا ها هم برنگشت. يك حرف هايي را بايد آرام، بايد شبيه زمزمه نوشت. آرام هم بايد خواند:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دلتنگ شدن شاخ و دم ندارد. ولي تا دلت بخواهد درد دارد و بغض. اشك هم ندارد. درمان نميدانم دارد يا ندارد. بيتاب ميكند. بيتاب بوده اي؟ بيقراري اش به هيچ حالت ديگري شبيه نيست. هيچ صدايي، نوشته اي، يادي، آرامت نميكند. و تو اين ناآرامي را به هرچه آرام و قرار در جهان هست، نميدهي. دلتنگ شدن شاخ و دم ندارد. و من دلتنگ ام. آنقدر كه حواسم هست اينجا جاي اين حرف ها نيست ولي مينويسم. نوشتن از گفتن آسان تر است. ديشب نگفتم دلتنگم. امشب آرام مينويسم. تو هم آهسته بخوان. حالا برگرد سطر اول، بخوان اشك هم دارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-50836203827217373?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/50836203827217373/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=50836203827217373&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/50836203827217373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/50836203827217373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/07/30.html' title='برگرد - 30 تير'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3370827233896452433</id><published>2009-07-09T17:22:00.002+04:30</published><updated>2009-07-09T17:27:04.602+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>براي سميه توحيدلو - 18 تير</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;حواست هست دير كرده اي دختر؟ خيلي وقت پيش بايد برگشته باشي عزيز. نبينم همدم آن چاهار تا ديوار شده باشي. ببينم؟ مداد و ورق ميدهند بنويسي؟ اعتراف نه. نامه بنويسي. يادداشتي چيزي. به شان گفته اي عادت به نوشتن داري؟ لوازم ِ تحرير اگر داري، براي مان تمام اين روزهايت را بنويس. بيرون كه بيايي، يك عالمه نوشته هست كه بايد بخواني شان. چند برگي هم تو براي ما بنويس. بنويس ساعت هاي كشدار زندان را چطور سر ميكني؟ سر ميشوند اصلن يا نه؟ آخر "بي همگان" انگار به سر ميشود. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اينجا ولي "بي تو" به سر نميشود رفيق. حواست هست اين روزهايي كه آرام از پي هم ميروند، صبر را بدجوري شرمنده كرده اي؟ استقامت، رو به روي ماه تو زانو زده، چيزي نمانده به پايت بيافتد، سجده ات كند. راستي، سوال كه ميپرسند سكوت نكني ها سميه جان! مبادا سكوت هات هي روي هم بغض شود در گلويت. كم نيست آوار ِ شكستن بغضي كه هي فروخورده شده باشد. نبينم هي حرف آمده باشد نوك زبانت و نگفته باشي. نبينم هي كلمه رسيده باشد نوك انگشت هات و قلم دست نگرفته باشي. بنويس مجاهد! بنويس! قلم هم نداري، با سرانگشت هات روي ديوار زندان بنويس. روي هواي پاك سلول هم نوشتي، نوشتي. به خدا كه از هرچه جوهر خودكار و كربن مداد است، ماندگار تر است اينها كه تو مينويسي شان. يك روزي خط تو را باز ميخوانند. يك روز همين اوين، موزه مي شود دختر جان. و تو براي مان تمام اين روزها را تعريف ميكني. و تمام اين روزها را تعريف كه ميكني، بغض ميكني، و لابلاي بغض، لابد اشكي هم از گوشه ي چشمان نجيبت روي گونه ميلغزد. زانوانت اما مثل حالا راست ايستاده اند، نميلرزند. تمام اين روزها را تعريف كه ميكني، من نگاهم به شيارهاي موازي روي پيشاني بلند توست. تمام اين روزها را كه تعريف كردي، قول بده ديگر از شب هايش چيزي براي مان نگويي. حالا هم شب كه ميشود، بيقرار كه ميشوي، ديگر ننويس. تاريك كه ميشود اتاق، همان يك ذره نور روز كه محو ميشود، بنشين رو به قبله عزيز دل، ما را دعا كن. آنجا كه تو هستي، خدا خيلي هست. و خدا خوب حواسش هست كه دير كرده اي دختر. خيلي وقت پيش بايد برگشته باشي عزيز.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3370827233896452433?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3370827233896452433/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3370827233896452433&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3370827233896452433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3370827233896452433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/07/18.html' title='براي سميه توحيدلو - 18 تير'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2200769126944467679</id><published>2009-07-02T15:46:00.004+04:30</published><updated>2009-09-17T00:28:48.787+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعتراف'/><title type='text'>پيدا كنيدش دوباره - 11 تير</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;من اعتراف ميكنم كم آوردم. من غلط كردم اگر هزار بار آرزو كردم اي كاش سالهاي جنگ و انقلاب زنده بودم. اگر دلم ميخواسته وسط تظاهرات ها باشم، لابلاي همه ي آن آدمهاي سياه و سفيد توي فيلم هاي خط و خش دار انقلاب. من انكار ميكنم هر اشتياقي را به حضور در هر صحنه اي از جنگ، جبهه، جايي كه بوي خشم بدهد. گيرم به اسم دفاع. گيرم براي نجات. من اعتراف ميكنم بريده ام. من از خدا به خاطر دهه ي شصتي بودنم متشكرم. خدا ميداند كه من تاب متولد پنجاه بودن نداشته ام. حالا هربار كه دهگان سال تولدم را شش بگذارم، خدا را شكر ميكنم كه پنج نيست. كه چهار هم نيست. كاش حتي شش هم نبود. هفت بود مثلن. كه نمي فهميدم اين روزها چه ميگذرد. هشت اگر بود كه تا خود عرش ميرفتم و روي ماه خدا را مي بوسيدم. يادم هم بود آن بالا سلام مصطفي مستور را هم برسانم. بي معرفت نيستم. من فقط كم آورده ام. من اصلن شك كرده ام چيزي آورده باشم! من دلم حالايي كه فرداي همه ي آن ديروزهاي پر حادثه است، يك پناه ميخواهد. خيلي وقت است پيشاني ام روي مهر آرام نميگيرد، نگاهم روي قرآن. دلم "آرام" ميخواهد. ندارد. همين. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2200769126944467679?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2200769126944467679/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2200769126944467679&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2200769126944467679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2200769126944467679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='پيدا كنيدش دوباره - 11 تير'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-7306531509843914514</id><published>2009-06-23T22:45:00.002+04:30</published><updated>2009-06-23T22:48:55.095+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='او'/><title type='text'>حوالي تكبير هايي كه بيداد ميكنند - 3 تير</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;يكي به اين مردم بگويد اين همه الله اكبر هاي شان را از ته دل نگويند. من طاقت ندارم. اين همه با صوت كه ميخوانند اين دو كلمه را، ديگر دل توي دلم نمي مانـَد. امشب پاي پشت بام رفتن نداشتم. ايستادم پاي پنجره، تمام تنم لرزيد. دومين الله اكبر كه دست اولي را گرفت و بالا رفت، بغض كردم. صدا ها كه به هم پيچيد و تمام آسمان محل، گلدسته ي مسجد شد، بغضم شكست. دلم هم. آمدم فرياد بزنم، اشك هام سرازير شد. خواستم داد بزنم، صورتم خيس خيس شده بود. حالا فقط يك نسيم كم داشتم هوايي ام كند، كه وزيد. من الله اكبر هاي تان را كه ميشنوم، شعر گفتنم مي گيرد. نوشتنم مي آيد. مني كه اين همه وقت دست به قلم نبودم، حالا سرتاپا قلم شده ام. جوهرم صداي ناب تكبير شماست، ورق هام، تمام آسمان شب هايي كه با صدايتان شبيه صبح ميشود. اذان كدام نماز را اين همه بليغ فرياد ميزنيد كه بي اختيار پشت سرتان قامت مي بندم؟ وقت كدام فريضه شده ست كه اين همه پرشور خدا را به كبريايي اش ميخوانيد؟ هيچ حواستان بود امشب الله اكبر هاي تان بوي خون ميداد؟ هر شب ساعت از ده كه ميگذرد من از بوي تكبير مست ميشوم. بگو نگذرند اين دقيقه هاي شور. بگو بايستد زمان همين جا: حوالي تكبير هايي كه بيداد ميكنند. آسمان بدجوري عادت كرده به فريادهاي شبانه مان. ما هم به آسماني كه اين همه ساكت ايستاده است. بگو زمين ترك كند عادت چرخيدنش را به احترام اين همه شور. من اگر جاي ماه بودم، تمام اين شب ها بدر ميشدم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-7306531509843914514?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/7306531509843914514/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=7306531509843914514&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7306531509843914514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7306531509843914514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/06/3.html' title='حوالي تكبير هايي كه بيداد ميكنند - 3 تير'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1705300462991665906</id><published>2009-06-19T17:50:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T22:45:35.850+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>خوش به حال آسمان - 29 خرداد</title><content type='html'>ببخشيد اجازه هست دلمان اين روزها كمي بگيرد؟ ميشود بغض كنيم آرام؟‌ بي صدا؟ ميشود از شما اجازه بگيريم و بدهيم به اشك هايي كه پشت پلك هاي مان حلقه زده اند؟ كه آرام، بي شعار و فرياد، بريزند روي گونه هايي كه قول ميدهند زياد سرخ نشوند از شرم وقاحت اين روزهاي تان؟ يا براي همين دوسه قطره اشك هم بايد منتظر مجوز ماند؟ ببخشيد، مسخره ست، ولي اجازه هست دلمان براي دليوري اس ام اس هايمان تنگ شود؟ براي تماس هاي شبانه چطور؟ براي تك زنگ هايي كه خودش يك عالمه حرف بود. اجازه هست "ما"ي عاشق شب، اين شب هاي هول و هراس و بيخبري را ديگر نخواهيم؟‌ اجازه هست عقربه هاي ساعت كه صاف كنار هم مي ايستند، دلمان بخواهد خبر از رفيقي بگيريم كه پيدا نيست كجاست؟ اجازه هست بميريم از نگراني براي دوستاني كه هر لحظه ممكن است ديگر سالم نمانده باشند؟‌ ببخشيد، اجازه هست دلمان بخواهد آرام بگيرد؟ اجازه هست دلمان اين روزها كمي بگيرد از فريبي كه همه خورده اند؟ اجازه هست دلمان را خوش كنيم به اينكه اين روزها هرچقدر هم كه آخرش هيچ اتفاق خوشايندي نيفتد؛ باز هم روزهاي آغازين "حركت"ي ست كه ميخواهيم؟ ببخشيد، من دارم بي اجازه اشك ميريزم اين روزها و شب ها. گفته باشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1705300462991665906?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1705300462991665906/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1705300462991665906&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1705300462991665906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1705300462991665906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/06/29.html' title='خوش به حال آسمان - 29 خرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-901743157214947777</id><published>2009-06-11T15:56:00.001+04:30</published><updated>2009-06-11T16:03:27.235+04:30</updated><title type='text'>سر اومد زمستون - 21 خرداد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اهل سیاست اگر هم بوده ام، این صفحه را به سیاست سیاه نکرده ام هیچوقت. حالا میخواهم سبزش کنم. خیلی سر در نمیاورم از بازی این روزها، ولی خوب میدانم این "شور" را دوست دارم. حالا محض خاطر "آمدن" هر کسی که میخواهد باشد. و خوب تر میدانم که به قدم های "هر"کسی هم شور به پا نمیشود. من این دستبند های سبز دور مچ های دست شما مردم شهر را دوست دارم، شال های سبز همه ی دخترکان بهار را هم. اگر بنویسم چراغ های سبز و برگ درخت ها هم شادم میکند، دروغ نگفته ام.. همین که بعد از این همه وقت، دور هم جمع شده ایم و دست هایمان را مشت کرده ایم برای من و امثال من بس است. گیرم آخر بازی همه ی دست ها پوچ دربیایند، من که گل نمیخواهم وسط این همه بهار. من همین نگاه ها را میخواهم که به هم میخندند، همین "امید"ی که انگار گلی هم هست. بس نیست همین ذره ای شور که هست؟ بعد از این همه رخوت و دلزدگی و ملال؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-901743157214947777?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/901743157214947777/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=901743157214947777&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/901743157214947777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/901743157214947777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/06/21.html' title='سر اومد زمستون - 21 خرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3397774068688475952</id><published>2009-06-07T02:34:00.002+04:30</published><updated>2009-06-07T02:46:31.930+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>برسد به دست جناب ميرحسين موسوي - 17 خرداد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;آقاي موسوي اين روزها عزيزتر از قبل! من از شما يك دنيا ممنونم كه خطيب و سخنور چندان توانايي نيستي!&lt;br /&gt;من از تمام كلمه هايي كه هي از ميان ذهن و زبانت ميروند و نمي مانند كه بگويي شان هم متشكرم. من اصلن عاشق همين "كلمه كم آوردن"هاي شما شده ام! همين كه طومار طومار حرف نداري بزني براي مان، يعني لابد آمده اي همينطور آرام و سر به زير و محجوب، به داد مردمي برسي كه به شرافت تو قسم، از اين همه حرافي و نطق و وعظ سخنوران اديب ِ تمام اين سالها خسته شده اند. من دلم ميخواهد وسط اين همه حرف، يكي هم باشد كه خيلي حرف بلد نباشد بزند. كه جواب آماده توي آستينش نداشته باشد. حتي اگر "كار"ي هم نكرد، نكرد. باوركن آقاي موسوي متين! شايد ما حاميان تو، دلمان ميخواست كنار تمام حُسن هايي كه داري، خوب هم حرف ميزدي و بهانه دست ابلهاني كه به سخره ات گرفته اند نميدادي، اما؛ خوب ميدانيم تو در پسِ هزار پرده حجب و ادب ايستاده اي كه صدايت به گوش هاي شان نميرسد. خوب ميدانيم در برابر حرافي مخالفانت كافيست يكي از اين پرده ها را – نه مثل آنهايي كه هزارتايش را يكجا دريده اند، نه- فقط كافيست يكي از آن پرده هايي كه در پس شان ايستاده اي را كمي كنار بزني. ولي تو ميداني تمام عزتت به همين پرده نشيني هاست. من شيفته ي همين سكوت هاي تو ام. سكوت هايي كه پر از حرف است و بغض. حرفهايي نه از جنس گفتن وشنيدن. و بغض هايي نه از جنس اشك. كه از تبارِ فروخوردن، و هنوز كه هنوز است: ايستادن. آقاي موسوي ِ حتي روزهاي بعد از انتخابات هم با هر نتيجه اي عزيز! من به عدد تمام ثانيه هاي سكوت و سر به زيري تو، از تو ممنونم. براي همين  خرده امتنان هاي ما هم كه شده، هميشه بمان&lt;span class="action_links_bottom"&gt;&lt;a onclick="'toggle_feedcomments_box_open(" title="Click here to leave a comment" onmouseover="CSS.addClass(this, 'feedback_hover')" onmouseout="CSS.removeClass(this, 'feedback_hover')"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="action_link_dash action_link_dash_2"&gt; · &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3397774068688475952?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3397774068688475952/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3397774068688475952&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3397774068688475952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3397774068688475952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/06/17.html' title='برسد به دست جناب ميرحسين موسوي - 17 خرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4175026553323141042</id><published>2009-05-24T21:52:00.003+04:30</published><updated>2009-09-17T00:30:57.107+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاد'/><title type='text'>برای یک دوست - ۳ خرداد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شاید سالهای دور عمر تو را -حالا من باشم یا نباشم- توی چهره ی شکسته ی او می دیدم که اين همه دوستش داشتم. آنقدری که رفتنش، این همه آرام رفتنش من را به نوشتن واداشته. کم اند چیزهایی که مرا به نوشتن وامیدارند. آدمها کمترند از چیزها حتی. و آدم خوبی بود. خیلی خوب. هر چه توی ذهنم ازش مانده، پشت درهای همیشه باز بیمارستان ساسان بلوار کشاورز لابلای ازدحام آمبولانس ها و سریع رد شدن مان از آن چند قدم خلاصه که میشود، فقط می مانَد آن عکس اسکن شده از جوانی و آن یکی سه در چهاری که نشسته بود آرام کنار اسکناس های ریز و درشت کیف پول تو. همین. و من اینها را نمیدانم برای آرام شدن تو مینویسم یا کلمه کلمه اش بیقرارت میکند، شاید هم به خاطر حال نه خیلی خوش خودم است. نمیدانم. و تو این روزهای لابد پر از بغض و دور از اشک، از من دوری. و من دورتر. اصلن نمیدانم اینجا را هنوز سر میزنی یا نه. اگر آمدی و بودی بخوان که: دوستش داشتم. کم اند چیزهایی که دوستشان دارم. آدم ها کمترند از چیزها حتی.&lt;br /&gt;پ.ن: خدا رحمتش کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4175026553323141042?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4175026553323141042/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4175026553323141042&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4175026553323141042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4175026553323141042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/05/blog-post_24.html' title='برای یک دوست - ۳ خرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-76076208365145086</id><published>2009-05-15T15:34:00.002+04:30</published><updated>2009-05-15T15:49:41.177+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>۲۵ ادردی بهشت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;تمام لذت نشستن پای صحبت های شیرین این مرد برای من به همین یکهو دیدنش توی رسانه ی دیداری ست. اینکه یک آخرشب های بی رمقی ببینم با آن کت و جلیقه ای که به تنش کمی زار میزند آرام نشسته وسط کانال چاهار، روبروی یک عالمه آدم مشتاق. این همه طمأنینه در عین شور. که نه خنده از لبش محو میشود نه شعر. این استادانه گریختنش از شعر به عرفان و از دین برگشتنش به عشق. انگار که همه برایش یکی ست. همین هاست که من را مینشاند روی زمین و همه ی دوساعت برنامه میشود دو دقیقه فقط. پای صحبتش دلم میخواهد همه ی دیوان های تمام شاعران جهان را حفظ باشم و همراهش بخوانم. بهش حسادت میکنم که این همه حرف بلد است و شعر و همه چیز. یکی این آدم عزیز است برایم، یکی هم آن که زد شیفته ی فلسفه ام کرد و رفت. که سیر نمیشوم از حرفهاش. که اصلن آدم باید توی عمرش هر از گاهی بنشیند پای صحبت این مرد. زل بزند به صورت صورتی رنگی که دارد و موهای سفیدی که دوست داشتنی تَرش کرده. با آن لباس های همیشه روشنی که سِت میکند انگار با رنگ تنش. دین و فلسفه را که یکی میکند دلم میخواهد تمام دنیایی که ندارم را بدهم تا آن بیت همیشه حسن ختام حرفهایش را نشنوم. همین آدم نازنین من را برای اولین بار سه شنبه کشید و برد تا تقاطع بهشتی و احمدقصیر. یک عالمه آدمی که از من زودتر ولی دیر رسیده بودند و جا نداشتند بنشینند را که کنار زدم و رفتم تو، خیلی آرام نشستم روی همان فقط یک صندلی ای که برای من انگار خالی مانده بود. حرف که میزد یک چیزی از غرق و محو و مست آنطرف تر بودم.&lt;br /&gt;پ.ن: برای محمدحسین الهی قمشه ای عزیز و غلامحسین ابراهیمی دینانی عزیز تر.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-76076208365145086?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/76076208365145086/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=76076208365145086&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/76076208365145086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/76076208365145086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/05/blog-post_15.html' title='۲۵ ادردی بهشت'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4033300434664898157</id><published>2009-05-10T13:16:00.002+04:30</published><updated>2009-05-10T14:01:04.469+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدرودیوار'/><title type='text'>بي بي - 20 ارديبهشت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تولد دو تا برادرها كه يك روز باشد،‌ لابد من بايد براي آن يكي برادري كه بين اين دوتا مولود است هم هديه بخرم. ميشود سه تا. همه ي هديه ها را كه خريدم و يك كيسه شان كردم! آن يك كيسه را با جاش(؟) جا گذاشتم توي تاكسي سر ايرانشهر تا هفت تير. جا كه نگذاشتم، خودش ‌جا ماند. سوار يك تاكسي شخصي پرايد سفيد نسبتاً‌ نو شده بودم. همه ي راه را دنبال يك پرايد سفيد نسبتاً‌ نو مي گشتم كه زن راننده كنار دستش نشسته باشد و حرف بزنند با هم. همه ي ماشين هاي زير پل كريمخان و دور هفت تير شده بودند پرايد، همه ي پرايد ها شده بودند سفيد و همه ي راننده ها با زني كه بغل دستشان بود حرف ميزدند. زني كه اگر تا الان يك كم مهم بود،‌ حالا ديگر اصلن مهم نبود زن راننده باشد يا نباشد يا قرارباشد بشود يا هرچي. قيد همه ي هديه ها و پرايدها و راننده ها و زن هايشان را كه زدم و سايپا را كه صدبار لعنت كردم، دربست گرفتم يوسف آباد. دادم روي كيك متوسط شكلاتي بي بي بنويسد "اميرعماد و علي عزيز تولدتان مبارك". يك شمع 3 گرفتم دوتا 1 و 5 . "ي" ي علي رفته بود روي سركج كاف مبارك. در واقع سركج بود كه رفته بود روي "ي"ي علي. ولي "ر"ي امير جا داشت تا هرجا كه دلش ميخواد بيايد پايين. دوباره ياد هديه ها كه افتادم سعي كردم خودم را نبازم. نباختم هم. اين وسط به تمام ليست موبايلم خبر دادم چي شده و انگار اين "بار"ه سبك شد از روي دوشم. رفتم با پررويي تمام توي مغازه هاي مركز خريد هي كارت كشيدم. لعنت به خودپردازي كه هي موجودي را كم ميكند آقا. كم تر ميكند... 15 ارديبهشت بود. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4033300434664898157?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4033300434664898157/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4033300434664898157&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4033300434664898157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4033300434664898157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='بي بي - 20 ارديبهشت'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3862584864344768167</id><published>2009-05-05T15:37:00.002+04:30</published><updated>2009-05-05T15:49:47.519+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>دعاي افتتاح - 15 ارديبهشت</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMROSTA%7E1.HAM%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:35.3pt; 	mso-footer-margin:35.3pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;روي تمام فاصله ها را سياه كن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;بيراه رفته اي چو مرا سر به راه كن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;بركن بساط هرچه فراق است و غربت است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;من تشنه ي حلاوت وصل ام، نگاه كن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;خط ميان روز و شبم را تو خط بزن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;فكري براي صحبت خورشيد و ماه كن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;دستي به پاي سرو و سر نسترن بكش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;ارديبهشت باش و خزان را تباه كن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;چشم من و جمال چو ماهت، گناه نيست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;حتي اگر گناه، بيا و گناه كن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;ديوار هاي كلبه ي حزن مرا بريز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;كنعان جهنم است نباشي، نگاه كن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;حالا كه رفته اي و "عزيز" جهان شدي،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;"يوسف" شو باز و يك نظري هم به چاه كن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;ختم تمام دلهره هاي مرا بخوان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;با من بمان، به عشق، مرا افتتاح كن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;صدبار "عاشقت شدن" ام اشتباه بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;يك بار هم "تو" در حق من اشتباه كن&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3862584864344768167?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3862584864344768167/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3862584864344768167&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3862584864344768167'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3862584864344768167'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/05/15.html' title='دعاي افتتاح - 15 ارديبهشت'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-8136602755737844585</id><published>2009-05-04T13:35:00.001+04:30</published><updated>2009-05-04T13:37:28.461+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>نيستم سرو كه پا در گلم آزاد كنيد - 14 ارديبهشت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;صف طولاني نان بربري برشته ي هشت و نيم صبح سر ايرانشهر، من را قدر تمام صبح هاي زندگي ام مشتاق صبحانه خوردن ميكند. ميز ساده ي صبحانه اي كه با مريم مي چينيم و دعوتي كه از همه ميكنيم و پنير تبريزي كه فقط لبنياتي دم خانه ي ما دارد انگار و چايي كه فقط آبدارچي ما بلد است دم كند توي آن قوري قدر كتري اي كه مرد ميخواهد بلند كردنش از روي كتري و كج كردنش روي ليوان زرد بزرگ خودم و سفيد بزرگ مريم و دوباره صاف كردنش و روي كتري گذاشتنش! و بعد از اين همه، تازه صبح من شروع ميشود. صبحي كه لابلاي تمام صبح هاي بي هيجان تا به امرزوم،‌ دوستش دارم. صبحي كه دوست ندارم ظهر شود و ظهري كه خوش ندارم برسد به غروب. كار نصفه نيمه ي اين روزهاي من، بقول رفيقي عين تفريح است. اين تجربه ي تازه ي تا به حال نداشته ي دوست داشتني، اين آرزوي غرق شدن لابلاي متن و عكس و خبر و ترجمه و كتاب و غيره، كه حالا ميرود به واقعيت بپيوندد! ببين چه همه معلوم است اين ذوقي كه رفته زير پوست تنم! كنار همه ي اينها بردار و كلاس هاي تدريس روزهاي فرد را بگذار جايي حوالي ساعت پنج و شش، لاي كوچه پس كوچه هاي پر درخت هدايت. من ِ عاشق تدريس و نوشتن و شعر و دفترروزنامه، اين روزها شعر نداشتم فقط، كه از امروز دارم! آقاي همكار يك بيدل گذاشته روي ميز و يك اخوان. صبح به صبح يك مشت قرص نعنا كه ميريزد توي مشتم، آنقدر بر و بر نگاهش ميكنم كه گوشي هدفون لب تاپش را ميدهد بگذارم لاي لاله ي گوش هاي خودم. حالا نامجو آنقدر بيدل را بلند ميخواند كه روح اخوان هم شاد ميشود حتي.   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-8136602755737844585?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/8136602755737844585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=8136602755737844585&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8136602755737844585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8136602755737844585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/05/14.html' title='نيستم سرو كه پا در گلم آزاد كنيد - 14 ارديبهشت'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5823495634121110597</id><published>2009-04-27T02:03:00.006+04:30</published><updated>2009-04-30T09:33:11.882+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>مستانه - 7 ارديبهشت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من اين روزها "مستانه" ندارم بنويسم. خيلي كه هنر كنم "حسب حال" مينويسم. غروب كه هشت و نه شب باشد، يعني روزها مثل البرزِ سفيد قد كشيده اند و من مانده ام و شبهاي كوتاهي كه هنوز نرسيده صبح ميشوند. من مانده ام و حرفهايي كه براي همان نوك زبان خلق شده اند انگار، كه يكهو از ته دل، خودشان را بيخبر برسانند به ذهن و از لاي چشمهاي نيمه باز برقي بزنند و چشمكي و بروند يك جايي ته تر از همان تهِ دلي كه بودند. حرفهايي كه نه براي گفتن آمده اند، نه قدر دوسه سطر نوشتن مي مانند و نه محض خاطره شدن مي روند. گفته بودم "كلمه" همه چيز من است؟ من اين روزها كلمه كم آورده ام. حالا توي اين روزهاي بي همه چيزي&amp;shy;، سعدي سعي بيهوده مي&amp;shy;كند كه جاي خالي حافظ را پر كند. اردي بهشت يعني شمشادها از بس سبز شده اند به سياهي مي زنند و كلاغ&amp;shy;ها كمتر هوار بكشند بهتر نيست؟ هي از باران به آفتاب رفتن آسمان هم از آن بازي هاي تكراري &amp;shy;اي شده كه تمام اش اگر نكني خودت را مسخره ي همه كرده اي. نمام نمي شود و مسخره ي همه شده آسماني كه دوست اش داشتم/دارم. يك چيزهايي نبايد مسخره شوند، آسمان يكي از آنهاست. يكي ديگرش من ام/بودم. حالم اما خوب است. آنقدر كه باور نكردن تو حتي خرابش نمي كند. من صبح هاي خواب آلوده ي سنگين، سه چاهار مصرعي شعر دارم كه با خواب از سرم ميپرند. دو سه خط حرف كه خيلي دوام بياورند تا ظهر است و من نمي دانم كجا غيبم مي زند كه نيستم تا خود غروب ِ دير ِ اين روزهاي يلدايي قدبلند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5823495634121110597?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5823495634121110597/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5823495634121110597&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5823495634121110597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5823495634121110597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/04/7.html' title='مستانه - 7 ارديبهشت'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3030584043895510661</id><published>2009-03-27T19:33:00.001+04:30</published><updated>2009-03-27T19:37:44.135+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاد'/><title type='text'>۷ فروردین</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt; با ما بزرگ نشده ای. قدر همان کودکی های مان مانده ای و این "ماندن" است که ما را همه ی ما خرده سال های اواخر دهه ی شصت را این همه با خودش میبرد به همان وقت ها. این روزها بدجوری با همه ی همه ی احساس و ذهن و هرچه-در-یادم هست بازی میکنی. من اصلن طرفم آفایان جبلی و طهماسب نیستند ها، با تو ام. بازی میکنی و من فقط نشسته ام نگاهت میکنم. نگاه میکنم و یک جاهایی از شوق، دلم میرود و بر که میگردد باز یاد بچگی/سادگی هام میافتم و نمیخواهم بلند شوم. من اصلن دلم هوای همان افتادن ها را کرده، همان نرسیدنِ نوک انگشتها به زنگی که حالا یکی دو سر و گردن از من کوتاه تر است. ولی من آن تلویزیون بزرگ دکور صحنه ات را دوست ندارم. حالا که از توی یکی از همین ها دارم میبینمت، دیگر تو که همان طور مانده ای که نباید داشته باشی اش! نگو که برای بچه های اواخر دهه ی هشتاد آمده ای که باور نمیکنم. تو نیامده ای اصلن، تو فقط برگشته ای، همین. و حالا که برگشته ای من دلم هوس خیلی چیزهای دیگری را هم میکند که نیاورده ای شان، نمیآیند اصلن دیگر. من این روزها سر گلستان اول که میرسم، خودم را به خواب میزنم، به یاد همه ی آن دمِ رسیدن هایی که خودم را میزدم به خواب که همه فکر کنند خوابم و چه بسا کسی هم بغلم کند و هی همه بگویند خواب است و بعد مثلن از سروصدا بیدار شوم و خیال کنم خیلی من و خواب بودن و بیدار شدنم همه مهم بوده ایم! من دلم میخواهد خیال کنم هنوز اگر روی صندلی عقب ماشین دراز بکشم زانوهام خم نمیشوند و خودم را تازه باید کمی پایین بکشم که بشود کف پاها را گذاشت روی خنکی شیشه، بین خودمان بماند، من گاهی هوس میکنم مثل همان وقت ها پشت شیشه ی ماشین بخوابم، بچسبم به شیشه ی عقب، آسمان را نگاه کنم، ماه هم نداشت، نداشت. حتی هوس کرده ام مشق هایی که ندارم را بردارم ببرم توی صندوق عقب رنو بییست و یک مشکی ۴۲۵۴۷ تهران ۴۲ بنویسم. بس که صندوق عقبش از پیکان تمیز تر و بزرگ تر بود! من گاهی دلم میخواهد بنشینم روی فرمان و هی به چپ و راست بچرخم تا بابا برگردد سمت ماشین و بپرم عقب.  من انگار باید بردارم درست و حسابی از این یادگارهای بچگی بنویسم بس که دلم یکهو رفته تا خود خود بچگی هام. بس که تو تنها برگشته ای پسر! که هیچکدام از اینها که دلم میخواهد را نیاورده ای.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3030584043895510661?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3030584043895510661/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3030584043895510661&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3030584043895510661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3030584043895510661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/03/blog-post_27.html' title='۷ فروردین'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1033931145534671517</id><published>2009-03-18T00:50:00.006+03:30</published><updated>2009-03-18T02:25:25.593+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>دم عید - ۲۸ اسفند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اصلن تمام کارها و خریدهای عید را باید گذاشت برای همین روزهای آخر. هرچه آخرتر، بهتر. خانه تکانی  آخر بهمن و اول اسفند که برای عید نیست، گیرم تا خود عید هم تمیز بماند خانه. همه لذت و صفای عید به همین عجله ی دوسه روز مانده تا آخر سال است. به این اضطراب ِ نرسیدن به تمام کارها، به فهرست بلند ِ نکرده ها و نخریده ها و نشًسته ها. به خدا شور و شوقی اگر دارد عید به همین هاست. به همین ده بار پیاده رفتنِ قدس تا سر پل که هی حواست هم به همه ی دستفروش ها هست، هم به تمام مغازه ها و هرچه میخواهی تند تر از میان جمعیت ِ سلانه ی سرخوش ِ خجسته دل بگذری، بیشتر به تن و دست های پًرشان می خوری. اصلن تمام لذت عید به همین شتاب روزهای آخر است که انگار کم اند برای کارهای روی زمین مانده. باید انقدر این آخرش وقت کم آورد که بنشینی چندتا نه چندان مهم ها را خط بزنی. نه که بگذاری شان برای آنطرف سال، نه.  آنطرف که سهراب کشته شده رفته.  اصلن باید ماهی قرمز و سنبل را گذاشت ظهر جمعه وسط تمام شلوغی شهر خرید. توی ترافیک ِ یک ساعت مانده تا تحویلِ سال اگر نمانی که عیدت عید نمیشود. باید نگران هنوز سرد نشدنٍ تخم مرغ ها بود که پس کی رنگ شان کنیم؟ درست نیم ساعت مانده تا نو شدن سال باید تازه بفهمی لااقل یکی دو تا سین کم دارد سفره ات. نباید شیرینی ها را سرِ صبر چید توی ظرف که، میوه ها را هم ..  خلاصه من عاشق این همه هول شدن های دم عیدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1033931145534671517?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1033931145534671517/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1033931145534671517&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1033931145534671517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1033931145534671517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/03/blog-post_18.html' title='دم عید - ۲۸ اسفند'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-636614419282138434</id><published>2009-03-13T01:32:00.001+03:30</published><updated>2009-03-13T01:35:38.007+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='او'/><title type='text'>به نام خدا - ۲۳ اسفند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;با من از خدا حرف نزن. هرکسی خدای خودش را دارد. هرکسی خدای خودش را لابد دوست هم دارد یا ندارد. با من از خدا که حرف میزنی، همین یک ذره خدایی که دارم هم از دست و دلم میرود. خدا که مال حرف زدن من و تو نیست. هست؟ خدا که جاش لابلای سکوت های ما نیست. گیرم به اندازه ی تمام خدا هم جا باشد بین حرف های ما. من آدم کم ندارم از خدا حرف بزند برام. موعظه م کند. به خیال خودش آرامم کند. بلد هم هستند همه شان که چه طور خدا را و هرچه خدایی ست را رنگ شعر و عطر عشق بهش بزنند که خوشم بیاید مثلن! ببا بالاغیرتن با تو حرف که میزنم  بفهم آمده ام دو دقیقه نقش یک لائیک را بازی کنی برام حتی اگر هم نیستی خودت. همین. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-636614419282138434?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/636614419282138434/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=636614419282138434&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/636614419282138434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/636614419282138434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/03/blog-post_13.html' title='به نام خدا - ۲۳ اسفند'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4487430984858664746</id><published>2009-03-10T00:02:00.000+03:30</published><updated>2009-03-10T00:11:53.681+03:30</updated><title type='text'>بی خبر - ۲۱ اسفند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ولی من احساس میکنم زمستان همه مان را قال گذاشت رفت. لااقل من یکی را که وسط زمین و هوا و نزدیک تر به هوا البته رها کرد. من از این "رها"ها کم نشده ام، وسط خود همین فصل سرد، شده جا بمانم، رهام کنند، اما از خود فصل و حال و هواش جا نمانده بودم که ماندم. با من یکی که مثل این رفیق های نیمه راه تا کرد. تازه نیمه راه هم نبود، فقط همان دوسه قدم ابتدای راه.  زمستان امسال ِ من دیشب انگار آرام آرام رفته بود، من اما امروز از سر کوچه که برگشتم و لباس هام را کم کردم، یکهو رفتن اش، این همه بیخبر رفتن اش حالیم شد. همیشه بیخبر که نمیرسد کسی چیزی، یک وقتی هم بیخبر میرود. برای من که بیشتر رفته ست تا بیاید، برسد.  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4487430984858664746?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4487430984858664746/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4487430984858664746&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4487430984858664746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4487430984858664746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/03/blog-post_10.html' title='بی خبر - ۲۱ اسفند'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1936285124781199982</id><published>2009-03-05T01:08:00.003+03:30</published><updated>2009-09-15T01:12:25.721+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>دریغ - ۱۵ اسفند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گاهي بايد انگار از جایی درست وسط کلافگی شهر خودت را نجات دهي و نرم براني تا خود لواسان و بگذاري شجریان هم نرم تر بخواند و تو یکهو انتهای جاده ای نه خیلی بکر، بالای سر دریاچه ی سبز-آبی، آرام تر از هرچه هست، به خودت بیایی و ببینی نه ردی از ازدحام شهر روی ذهنت مانده نه از اضطراب، تهٍ دل ات.&lt;br /&gt;هیچ اصلن حواس تان هست این "غمی نیست"ِ بالا شده "هست"؟ نه اینکه تازه غمی آمده باشد ها، نه. آن "دمی وقف" هم حرف مزخرفی ست. کدام وقف؟ انگار یک عالمه "لا" گذاشته باشند آخر تمام عبارت های زندگی این روزهای من که یعنی وقف جایز نیست. و دریغ از حتی "کمی صبر".&lt;br /&gt;با یک پدربزرگ نه خیلی پیر که توی کت شلوارهای ایتالیایی خوش دوخت، پشت عینک و دود وینستون، لابلای تمام دردسرهای کار و کارخانه و عیدی کارگرها و هفته ای دوسه تا لااقل سفر و غیره، حواسش هست جدول روزنامه را نگه دارد با من حل کند و شعر میداند و تاریخ میخواند و خط خوشی دارد و سیاست را کهنه کرده و همیشه فقط یک جاسیگاری از من میخواهد و این زمستان یک شال گردن سرمه ای ریزبافت هم، و تازگیها سری کامل هرچه شجریان خوانده و نخوانده را به من داده و دارم با این ۲۴۸ قطعه صفا میکنم،، چه میشود کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1936285124781199982?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1936285124781199982/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1936285124781199982&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1936285124781199982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1936285124781199982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='دریغ - ۱۵ اسفند'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1296030121621552160</id><published>2009-02-26T02:17:00.002+03:30</published><updated>2009-02-26T02:23:26.214+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>ربیع - ۸ اسفند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هوس کرده ام با نوک زبانم لبه ی مثلثی شکل پاکت نامه ای را تر کنم و دهنم طعم تلخ چسب و کاغذ بگیرد و لبه ی پاکت را بچسبانم و بنشینم هی فکر کنم تا یادم بیاید توی آن درس نامه و پست کتاب های درسی مان نوشته بود آدرس گیرنده پشت پاکت گوشه ی سمت راست بالا باشد یا آدرس فرستنده روی پاکت گوشه ی سمت چپ پایین؟ و اصلا مگر نامه پشت و رو دارد؟ تمبر هم ندارم من.  تازه قبل از تمام این بساط پاکت و نامه و تمبر و طعم تلخ چسب و غیره باید یکی دو خط "نامه" نوشت. از همان ها که اینطور شروع میشود:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سلام، حالت چطور است؟ از حال و روز ما اگر نپرسیده باشی هم ملالی نیست جز دوری تو و دو سه تا ملال دیگر بزرگتر از دوری تو. ما همه خوبیم اما تو اگر نخواستی باور کنی نکن. همه چیز روبه راه است. رو به یک راهی که گمانم انتهای خوشی ندارد. خدا که خوب است. هوا هم بد نیست. خبری از بساط چهارشنبه سوری نیست هنوز. گلدان های بنفشه و سنبل هم نیامده اند تا وسط خیابان روبروی همه ی گلفروشی های شهر. گندم و عدس هم زود است خیس بخورند. لباس نو دست بعضی ها هست و تن هیچ کس نیست. بوی عید هم هی میاید و تندی میرود و نمیماند لامصب نفس بکشم اش. سال تحویل هم نکرده بیفتد نصفه شبی، دم سحری، یک وقتی که شوق داشته باشد بیدار شدن اش لااقل. سر ظهر عمری اگر بود هشتادوهشت را سالم و نو و دست نخورده تحویل میگیریم. زیر آفتابی که نه اسفند پدرش است و نه فرودین مادرش. همین.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1296030121621552160?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1296030121621552160/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1296030121621552160&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1296030121621552160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1296030121621552160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/02/blog-post_26.html' title='ربیع - ۸ اسفند'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-801440888249923936</id><published>2009-02-23T12:31:00.003+03:30</published><updated>2009-02-23T19:39:17.389+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>جای دگر - 5 اسفند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک­ وقت هایی خیلی "بی­ تو­ به­ سر­نمی­شود" ام. لازم هم نیست "تو"ی خاصی وجود داشته­ باشد/باشی ها. به­ سر­نشدن است که دیوانه میکند منِ بی­ تو را. بعد درست همان وقت­ ها هی این تلنگر بی­رحم ِ "دوران­ خوش­ آن­ بود­ که­ با­ دوست­ به­ سر­ شد" میآید و این "بی"­ها و "به­ سر"ها و تو و دوست و شد و نمیشود هی یادم میآورید که : بی­ دوست نمیشود به­ سر شد، سپری شد، گذشت، خوش گذشت. حالا هی این "زمان"ی که وقتی عین چی لازمش داریم عین چی­ تر از دست­مان در میرود، سُر میخورد، گم­ اش میکنیم یا جا میگذاردمان، گرفته نشسته اینجا درست جلوی چشم­هایی که یاد دوران­ خوش افتاده اند. نه که خیال کنی این "واو" ِ بعد از دالِ دوران را می­شود سه­ چاهار انگشت کشیـــد ها. نه. دوران کشیده­ ای/ کشیدنی­ ای نبود. شاید اصلن بشود نوشتش : دُران! به همین کوتاهی. ولی عوضش تا دلت میخواهد این مصوت "او"ی بعد از دالِ دوست را بکــــــش. به اندازه­ ی تمام انگشت­ های هر دو دستت هم کشیدی، کشیدی. اصلن تقصیر همین کشیدن هاست که من هنوز این همه "بی­ تو­به­ سر­نمیشود"اَم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-801440888249923936?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/801440888249923936/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=801440888249923936&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/801440888249923936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/801440888249923936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/02/5.html' title='جای دگر - 5 اسفند'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-7035810009352826804</id><published>2009-02-01T22:59:00.004+03:30</published><updated>2009-02-03T00:06:28.681+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>نگفته ام - 13 بهمن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چطور پايي كه پنج­ هفته توي گچ بوده تا دوسه روز لنگ ميزند انگار باور نكرده هنوز بي­ عصا راه­ رفتن را؟ چطور چشمهايت را كه چند دقيقه با دستمال بسته باشي­ اول­ش تار مي­بينند؟ چطور است آن اولِ‌ اولي كه سر صحبت را با غريبه­ اي تازه آشنا باز ميكني كلمه ها هي از دستت فرار ميکنند؟.. درست همان"طور". من لنگ ميزنم اين روزها،‌ همه ي شما ها را هم تار ميبينم، كلمه كه سهل است، هيچ چيز دنيا توي دست و دلم آرام نميگيرد. خب من خيلي وقت است نه راه رفته­ ام، نه­ ديده­ ام، كلمه نه كه نداشته­ باشم: نگفته­ ام. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن. اين باران­ هاي بهمني ‌ِ نصفه­ نيمه­ ي ناگهان ِ ريز ِ تند، انگار فقط مي آيند كه يك طعنه­ ي خيس به من و باقي آدم­ هايي بزنند كه "ديگر گذشت آن روزهايي كه به نم‌ِباران دست­ و­ پاي­ شان را گم ميكردند" و طعنه­ شان را كه زدند‌، يكهو بي­خبر بند بيايند و بروند ..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-7035810009352826804?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/7035810009352826804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=7035810009352826804&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7035810009352826804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7035810009352826804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2009/02/13.html' title='نگفته ام - 13 بهمن'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-8633882751669072219</id><published>2008-12-15T14:52:00.002+03:30</published><updated>2008-12-15T15:00:40.828+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>25 اذر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;همه ي برنامه هاي اين رسانه ي تصويري را هم نميشود از آن بالا تماشا كرد، گاهي انگار بي اختيار بايد روي زمين نشست،‌ حساب سه چاهار قدم فاصله را هم نكرد،‌ بايد آنقدر نزديك اين شيشه ي مسطح ِ‌ نميدانم چند ده اينچي شد كه هُرم گرم نفس هايت لابلاي نم اشك، روي شيشه بخار كند و با دستهايي كه از شانه ميلرزند هي پاك كني بخار را ولي بگذاري خيسي ِ‌صورتت بماند... امسال انصاف را تمام كرده اند و زنده نشانت ميدهند: المباشر. مبادا ساعتي عقب بماني از اينهايي كه بين مشعر و مني و عرفات و غيره در راه اند. كه پابه پاي شان مناسك ادا كني از همين دور. كه دلت بخواهد از پاي همين شيشه ي مسطح نميدانم چند ده اينچي سنگ برداري و رمي كني حتي! .. امسال مستقيم نشانت ميدهند كه قشنگ و سير از حسرت و بغضِ‌ آنجا نبودن ت بميري.&lt;br /&gt;ولي من عرفات و مشعر نميدانم. وقوف و رمي و باقي اينها سرم نميشود. من همان صخره ي سنگي مسعي را ميخواهم و نباء ِ‌ نيمه خواندن را. من هواي مستجار كرده ام. هوس حجر اسماعيل دارم. مقام ابراهيم. من همان پله هاي سنگي دورتادور خانه را دلتنگم. تمام دلم خرّمي ِ‌ شجره را ميطلبد. بايد كمي آنطرف تر از اينها،‌ تكيه داده باشي به ستوني كه صاف روبروي گنبد سبز است كه بفهمي چقدر تن ام تشنه ي تكيه دادن به تنها همان ستون است و بس. من پاي منبر پيامبر و ستون هاي هريك به نامي اش را ميخواهم. روي فرش سبز... چه خوب كه زنده زنده روضه ي نبي را نشان نميدهند..&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;گمانم اين خط آهن ِ‌ تا سرخس را براي مشهد رفتن فقرا با رفقايشان كشيده اند و بس. مشهد را بايد فقط با همين صداي قطار رسيد‌. دلم هواي نشستن دارد،‌ بين دو لنگه در چوبي مسجد گوهرشاد،‌ پايينِ‌ دوسه پله ي آهني،‌ روبروي كفشداري يازده. كه بشود از لابلاي داربست هاي سايبان صحن، گنبد زرد را ديد. كه جمعي بيايند كنج راهروي مسجد بنشينند و يكي بخواند و صدايش لاي معماري سقف و دالان ها بپيچد.&lt;br /&gt;پ.ن: عاشق ِ محرم هاي پيش از تقويم ِ‌ ناصرخسرو ام. راسته ي سياهي فروش ها. چرخي كه با زرد و سبز روي مخمل سياه ميدوزد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-8633882751669072219?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/8633882751669072219/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=8633882751669072219&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8633882751669072219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8633882751669072219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/12/25.html' title='25 اذر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6201315297069213191</id><published>2008-12-10T15:09:00.000+03:30</published><updated>2008-12-10T15:12:09.435+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>دور - 20 اذر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هيچ حواستان هست از اين پاييز برگ ريز دل انگيزتان به عدد انگشت هاي دست فقط روزهاي ‍‌كوتاه مانده و لابد به همان تعداد هم شب هاي بلــــــند بلـــــــند؟ توي اين هشتاد روزي كه گذشت كه نشد دور دنيا بگرديم، بيا اين ده روزه دست كم دور همين شهر خودمان يك چرخي بزنيم . بيا لااقل توي شهر قدمي بزنيم..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6201315297069213191?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6201315297069213191/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6201315297069213191&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6201315297069213191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6201315297069213191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/12/20.html' title='دور - 20 اذر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2695695677190130894</id><published>2008-12-01T17:34:00.003+03:30</published><updated>2008-12-03T11:10:58.673+03:30</updated><title type='text'>11 آذر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;صبح میگذارم آفتاب بی رمق آذر خیال کند هنوز میتابد. سایه ی کمرنگ شاخه های چنار افتاده است روی پنجره. شکوفه های طلاییِ پرده نشسته اند میان شاخه های کم برگ درخت. حالا درست آخر پاییز چنار کنار پنجره ی اتاق من شکوفه داده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2695695677190130894?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2695695677190130894/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2695695677190130894&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2695695677190130894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2695695677190130894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='11 آذر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-8544137673672852455</id><published>2008-11-13T20:43:00.001+03:30</published><updated>2009-09-15T01:16:25.891+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>مبادا - 23 آبان</title><content type='html'>وسط باغچه ي خانه ي پدربزرگ، كمي آنطرف تر از درست زير نور ماه، روي چمن هاي خيس تكيه داده ام به درختي كه نوك شاخه هاي انبوهش شايد به اصرار ميوه ها رسيده تا خود زمين. هي حواسم به تك تك خرمالوهاي درشت و نارنجي هست مبادا از شاخه جدا شوند. تو بگو من با اين بار ميوه كه روي شاخه كه نه، ‌انگار روي شانه هاي من است چه كنم؟ ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-8544137673672852455?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/8544137673672852455/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=8544137673672852455&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8544137673672852455'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8544137673672852455'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/11/23.html' title='مبادا - 23 آبان'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-8856511783363803932</id><published>2008-11-05T01:04:00.001+03:30</published><updated>2008-11-05T01:18:55.916+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>حکایت تمام روزهای من - 15 ابان</title><content type='html'>من ماتِ شما مردم این فصل ام. با این بارانی های سورمه ای رنگ و دکمه های همیشه بازش، یقه های انگلیسی ای که تا روی گوشها بالا کشیده اید و پلیور های یقه گردی که روی سینه شان پر از لوزی های به هم چسبیده ست ، من میمیرم برای دستهای بدون دستکشی که مچ آستین همان پلیورها را دور خود میپیچند و میروند ته جیب همان بارانی ها. من عاشق این شانه های خیس ام و دوست دارم این سه چاهار انگشت پایین ِ مچ شلوارهایتان را که به آب قدمهای تند زیر باران تان خیس شده. شیفته ی شال گردن های رنگارنگ دخترکان شاد پاییزم و چکمه های چرمی که به پای اولین برف قد میکشند. من یکی از این روزهای پر کلاغ و ملس را به تمام فصل های سال نمیدهم. گیرم آن روز باران نبارد. خیس که هست همه ی شهر هنوز از باران دیروز؟.. یا لااقل بوی باران فردا که پیچیده توی تمامِ شهر؟&lt;br /&gt;پ.ن: شده چسبی، برچسبی از جایی بکَنی و بخواهی بچسبانی اش جای دیگری یا اصلا همانجا و نشود؟ دیده ای تا دستت را برمیداری از رویش هی میافتد؟ فهمیده ای دیگر اصلا چسب نیست؟ حکایت تمام این روزهای من شده این.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-8856511783363803932?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/8856511783363803932/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=8856511783363803932&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8856511783363803932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8856511783363803932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/11/15.html' title='حکایت تمام روزهای من - 15 ابان'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2424417164195415200</id><published>2008-10-23T00:39:00.005+03:30</published><updated>2008-10-23T21:53:40.173+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یکی بود یکی نبود'/><title type='text'>از عصر - 2 آبان</title><content type='html'>این بار گذاشته بود چند دقیقه موهایی که حالا با اطمینان میشد به شان گفت بلند، لای عطر خوشایندِ حجم سفید کف بماند و بعد اجازه داده بود دوش آب گرم خیلی آهسته خودش ترتیب تمام حجم سفید را بدهد و عطر اما بماند لای موهاش. انگار که همه اختیاراتش را بخواهد محض امتحان هم که شده امروز به بقیه بسپرد، گذاشت نمِ موهایش را به همان آهستگی حوله ی سه گوش زرد هرطور دلش میخواهد بگیرد اما عطر بماند باز. خوب میدانست عطره زود میپرد هربار اما خیلی زود بود هنوز. اختیار این عطر را که کجا برود بطور کاملاً مشخصی – میدانست فقط برای چند دقیقه، اما - دست خودش گرفته بود. از عصر، نوک انگشت های دست و پاش شروع کردند به احساس سرمای خانه. جوراب های یکدست صورتی اش را پا کرد و لبه ی بالای شان را برنگرداند، گذاشت برسند تا بالای ساقهایی که هنوز سرد بود. لای در و پنجره ها را دید باز نباشد و علیرغم اطمینان از خاموشی شوفاژخانه، پیچ یکی از رادیاتورها را باز کرد. با شوقی که نفهمید یکهو از کجا رسیده، پلیور پاییزه ی یقه هفت D&amp;G قرمز رنگی که یادگار سفر خاطرانگیزی بود و دوستش داشت را از زیر تمام لباسها نه که خیال کنی به زحمت، اتفاقاً خیلی هم راحت بیرون کشید و تن کرد، نگذاشت حوله همه ی خیسی موها را بگیرد، عاشق این بود که نه کاملاً خشک، از روی شانه ها رها شوند تا هرجا که میرسند و هی نوک بلندترین دسته را گرفت و کشید تا کمی تاب که داشت باز شود و ببیند دقیقا چقدر بلند شده. ایستاد جلوی آینه ای که "کاش قدی بود" و فکر کرد "بعضی روزها آدم زیباتر میشود انگار". شلوار کرم رنگ کتان را برای دوتا جیب بزرگ و نسبتاً گرمی که داشت پوشید و حالا بدش نمیامد شالی که بافته بود را طوری که تازه یاد گرفته، بپیچد دور گردنش و برود کمی قدم بزند و گاهی ترانه ی نویی را زمزمه کند و سوت ریزی هم بزند.. اما نشست پشت میز، تایپ که میکرد، باز سرما میدوید نوک انگشتهاش و هی وسط کلمه ها دستش را مشت میکرد و دوباره رها میشدند روی صفحه ی حروف. احساس خوبی نداشت از این سرمای ناخوانده ی ناگهان. خاصه این روزها که "دلش خیلی هم گرم نبود".&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2424417164195415200?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2424417164195415200/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2424417164195415200&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2424417164195415200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2424417164195415200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/1.html' title='از عصر - 2 آبان'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4568227993025939259</id><published>2008-10-21T23:35:00.002+03:30</published><updated>2008-10-23T01:03:22.110+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>هی رفیق! - 30 مهر</title><content type='html'>حرف من ولی هیچکدام از اینها نیست. من حرفم نه تهِ دلم نشسته، نه گیر کرده توی گلوم، نوک زبانم هم نیست. حرف من درست و تنها همین هایی ست که امشب اینجا مینویسم.. من دلم برای خیابان گردی هایم تنگ شده، برای قدم به قدم ِ پیاده رفتن ها، برای حرف زدن ها، سکوت ها حتی. من دلم امشب بدجوری هوایی شده عزیز، و هیچ هم اصلا مهم نیست اینجا چه حرفهایی میشود و نمیشود نوشت. دلم برای فریادی که هیچوقت نزدم هم تنگ شده. دلتنگ گریه ام رفیق. نه هق هق، که های های. از آن گریه هایی که شب تا خود صبح اند، از آن اشک ها که فقط انگار مال شب اند. من مدتی ست خودم را لابلای فکر و خیال گم کرده ام، و این اصلا حرف تازه و ساده ای نیست. زمستان سردی داریم امسال. این را نمیدانم از لرزیدن های شب تا صبحم فهمیده ام یا از جوراب های پشمی پسرک دست فروش زیر پل سیدخندان. ولی خیلی سرد میشود زمستان.. دریغ از گرمی دستهای تو. بی شک حریفِ زمستانی این همه سرد نخواهم شد، سلام من را ولی به بهار هم نرسان. چه سلامی؟ چه علیکی.. بهار، با همه گل و بلبل و شکوفه ها و شمشادها و چلچله هاش، مال ِ آنها که اولین شب آبان بغض بی خواب شان نمیکند. نه همین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4568227993025939259?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4568227993025939259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4568227993025939259&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4568227993025939259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4568227993025939259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/30.html' title='هی رفیق! - 30 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2618963525202739290</id><published>2008-10-16T23:22:00.001+03:30</published><updated>2008-10-16T23:39:42.804+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>تولد - 25 مهر</title><content type='html'>امشب ماه از آن ماه های بزرگ و زرد و نزدیک است که فقط باید روبرویش ایستاد و خیره نگاهش کرد و پلک هم نزد و به این فکر کرد که اگر این ماه نبود، شب ها چه می کردم من؟ صاف توی چشم کی زل میزدم؟.. تو هم زل میزنی صاف؟ نگاهش که می کنیم، یعنی این تهِ نگاه مان روی ماه به هم میرسد؟ گمان نکنم، ماه هم بزرگ است، مثل همین زمین خودمان، گیرم که ده ها بار کوچکتر، باز هم بزرگ است، ته ِ نگاه ما مگر همه ش چقدر میشود روی ماه ِ به این بزرگی؟ روی ماه به این قشنگی..&lt;br /&gt;پ.ن: فردا دو ساله میشوم اینجا، گمانم شصت بندی نوشته باشم. میکند بعبارت ماهی دو بند و نیم! دوستش دارم. عادت کرده ام به صفحه ای که نمیدانم چه رنگی ست. &lt;br /&gt;پ.ن2: صبح، یک حرفهای دیگری اینجا بود، شاید باز نوشتم شان. معذرت از دو دوستی که کامنت گذاشته بودند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2618963525202739290?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2618963525202739290/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2618963525202739290&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2618963525202739290'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2618963525202739290'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/25_16.html' title='تولد - 25 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-698877913351227173</id><published>2008-10-14T15:05:00.002+03:30</published><updated>2008-10-16T12:31:06.635+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لاف عقل'/><title type='text'>زهی عشق – 23 مهر</title><content type='html'>کمی بزرگ شده ایم و شاید پیر. این که سعی میکنیم حواس مان به دل باشد هرجایی نرود یعنی جوانی، تمام. اینکه راحت دستش را میگیریم و بی چون و چرا مینشیند سرجاش یعنی طغیان بی طغیان. این خیلی خوب است برای حالای مایی که "این"جای زندگی نشسته ایم، و خیلی بد، اگر هیجان را از زندگی های مان بگیرد، شوق را. همه چیزمان را... چه خوب که نگرفته هنوز. همین که بلند میشود میرود هرجایی دلش میخواهد و تا برویم سراغش یک چرخی آن اطرافِ دلخواهش میزند، همین که گاهی بی که بفهمیم لابد نیم نگاهی میاندازد به آنچه دوستش دارد، همین یک چرخ و نیم نگاه یعنی هنوز هم کمی شوق هست. همین کمی هم کافی ست برای حالای مایی که "این"جای زندگی نشسته ایم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-698877913351227173?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/698877913351227173/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=698877913351227173&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/698877913351227173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/698877913351227173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/24.html' title='زهی عشق – 23 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5992609968929669036</id><published>2008-10-11T18:37:00.000+03:30</published><updated>2008-10-11T18:53:09.090+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>در همهمه ای هایاهای - 20 مهر</title><content type='html'>گاهی انگار تمام رگ های تن ت را نه که ببینی، حس شان میکنی. یکهو یک جریان تازه ای نه از قلب، از یک جایی لابلای فکرهای توی سرت انگار شره میکند توی تمام رگهات و میریزد از آن بالا روی سر و دوش و شانه ها و دست و تن و تمام تن ت. یک مشت ش جمع میشود توی قلب و بقیه میرود به همه ی تن تشنه ات برسد، به تمام رگهای مویین سرانگشتهات حتی و زنده میکند تمام تو را. نه که روح بدمد در تو، بیدارت میکند. گرم هم نیست ها، خنکی ش قلقلکت میدهد و دلت میخواد بعد از مدتها از ته دل بخندی.. و میخندی.. از ته دل.. بعد از مدتها.&lt;br /&gt;پ.ن: تو بگو پای آواز کنسرت برلین ِ شجریانِ جوان و لای عطر این یاس های رازقی ِ ایوان میشود خوش نبود؟ خصوصاً قطعه ی چاهارم که بی کلام است و "مستانه"نام. که فقط تار دارد و کمی کمانچه و دف.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5992609968929669036?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5992609968929669036/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5992609968929669036&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5992609968929669036'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5992609968929669036'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/20.html' title='در همهمه ای هایاهای - 20 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4785354626199009829</id><published>2008-10-09T22:09:00.000+03:30</published><updated>2008-10-09T22:27:58.615+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاد'/><title type='text'>که بماند - 18 مهر</title><content type='html'>دلم برای دانشگاهی که ازش فراری بودم تنگ شده. برای نشستن های روی شوقاژ و زیر لب آواز خواندن ها و هی با داد الیاس بلند شدن ها، برای منتظر رفیقی پرسه زدن های توی همکف. مشاعره های کاغذی سر کلاسها. آسانسوری که فقط یک و چاهار داشت. کتابخانه و اتاق مثلاً مطالعه. تریبون های نه چندان آزادِ انجمن و یار دبستانی من. لبه ی حوض وسط حیاط دانشگاه نشستن و همیشه از دور شلوغی ها را تماشا کردن. بوفه ی عمران و پنجره هاش، گوشه ی دنج اختصاصی ام طبقه ی بالای مسجد، سکوی سنگی کنار در ورودی دانشکده، اضطراب دوشنبه ها و چاهارشنبه ها صبحِ نیک آذر حتی، و غروبهای بعد از کلاس رشیدی. کتابخانه ای که یک کتاب هم ازش نگرفتم. سایتی که محض رضای خدا یکبار هم استفاده ی علمی ازش نداشتم. سلفی که هیچوقت خدا غذایش را نگرفتم. دلم برای افطاری های هرسال و تماشای آسمان تاریک دانشگاه تنگ شده. برای همان یک بار کوه رفتن و همان یک بار نشریه داشتن و همان یک بار دسته جمعی سینما رفتن هم تنگ شده دلم. برای نشریه ی قطع آ-سه ای که هی هر شب قبل از خواب طرحش را میریختم و مطالبش را هم مینوشتم و یک اسم خوب رویش میگذاشتم و صبح درست دم در اداره فرهنگی از مجوز گرفتن پشیمان میشدم هم تنگ شده! یاد خبرنامه های روی صندلی سیاه روبروی سلف بخیر، اعتصاب غذاهایی که دوستشان نداشتم، کلاس نرفتن ها، پله های آموزش را بالا و پایین کردن ها و درسها را افتادن ها... دلم تنگ شده برای همان یک باری که با گلنار همه ی پله های دانشکده را دویدیم که به خودمان ثابت کنیم توی دانشکده میشود آنقدرها هم سنگین نبود! دلم برای شنبه های سینما فلسطین و قیام و عصرجدید و افریقا تنگ شده. دلم برای همه ی اینها تنگ شده و همین دلی که تنگ شده برای خیلی چیزهای دیگر میسوزد که بماند. &lt;br /&gt;پ.ن: دلم تنگ شده خب. بر که نمیگردند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4785354626199009829?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4785354626199009829/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4785354626199009829&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4785354626199009829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4785354626199009829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/18.html' title='که بماند - 18 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3136243776546298731</id><published>2008-10-05T09:43:00.002+03:30</published><updated>2008-10-05T09:55:32.104+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>ردّ - 14 مهر</title><content type='html'>مثل پوست های کشیده ای که ردّ انگشت آدم رویشان تا مدتها میماند، مثل جای زخمی کهنه که انگار هرچه میگذرد ماندنی تر میشود؛ ردّ بعضی حرفها و کلمه ها و خطاب ها روی جان مخاطب تا ابد میماند. حتی اگر فقط یک بار شنیده باشی اش. حتی اگر بعدش هزاربار خلافش را بشنوی،هیچ نمیرود یکی از این هزارتا خلاف بنشیند جای آن حرف اول. یک طوری نشسته تهِ دل انگار تمام دل را به نامش منگوله دار کرده اند(سلام سوسن).  یا من اینطورم فقط؟ من با کلمه هایی که میخوانم و میشنوم زنده ام. با حرفهای دوروبرم نفس میکشم. دمِ من انگار آن کلمه هایی ست که میخوانم و بازدمم لابد همین ها که مینویسم شان. و تو چه میدانی خراش ِ شنیدن یک حرف چقدر عمیق تر است از خواندن ِهمان؟ انگار وقتی این صدا با کلمه به هم میآمیزد است که "یاد" زاده میشود. خیالی که هی هرچه میگذرد توی دلت ریشه می پراکند و میرود بی اجازه ی تو تمام دلت را مال خود کند.خلاصه تقصیر کلمه ست هرچه خوب و بد از اتفاق ها که رخ میدهند و یادها که در خاطر مینشینند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3136243776546298731?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3136243776546298731/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3136243776546298731&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3136243776546298731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3136243776546298731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/14.html' title='ردّ - 14 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1958821438805861709</id><published>2008-10-03T00:32:00.002+03:30</published><updated>2009-09-01T22:09:51.403+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>ماه من - دوازده مهر</title><content type='html'>بیست و سه چاهار تا از همین پاییزها که بشمری و برگردی عقب، من دیشبِ یلدا مهمان دنیا شدم، ته ذهنم محوترین یادها مال روزهای بمباران است و آژیر خطر و زیرزمین رفتنها و غیر از آن، جیرجیرکی که تمام کودکی من را پشت یخچال نشسته بود و گوجه سبز فروش دم نانوایی سر کوچه و جمعه ی خونین که مادر و پدرم حج  بودند.. تا برسد به جماران شصت و هشت و.. پنج ساله باسواد شدنم. بی معلم. که خودش داستان مفصلی دارد. توی دفتر مدیر مهد هر روز برای یک دسته آدم کتاب میخواندم که یعنی این فسقلی خواندن میداند. کلاس اول که با روپوش صورتی رفتم ته بن بست باریک باصفایی پشت مجلس بهارستان، مدادهای بچه ها را میتراشیدم و مشق میدیدم و سرمشق میدادم. کلاس دوم که با روپوش سبز رفتم ته همان بن بست، به اولی ها دیکته میگفتم و سوم که رفتم به دومی ها و ... تو برو تا پنجم. و تا تو به پنجم برسی من هم از لابلای تمام خاطراتی که یادم میآیند خودم را رد میکنم برسم به تو تا بگویم دهه ی دوم زندگیم اتفاق خاصی نیفتاد. سال آخر از دومین مدرسه ی شهر رفتم سومین دانشگاه همان شهر و ..  اوایل سومین ده سال زندگی تقریباً مهندس شدم. بارها جای چای، اسفند توی قوری دم کردم و نمک توی فنجان هم زدم. مسیرها را پیاده زیاد رفتم. زیاد افتادم درسها را، زمین هم کم نخوردم .. شاهدم تمام زخمهام. اعتراف میکنم خدای بزرگی دارم. قهر که کردم از زندگی و همه چیزش را که به هم ریختم، آمد خیلی تمیز همه چیز را از نو کنار هم چید و آشتی مان داد و رفت و ..  جمع کنم سفره را، اذان شد...&lt;br /&gt;پ.ن: تو ماه ِ... منی کــــه... تو بارووون... رسیدی ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1958821438805861709?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1958821438805861709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1958821438805861709&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1958821438805861709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1958821438805861709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='ماه من - دوازده مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4461821783138042508</id><published>2008-09-30T00:20:00.002+03:30</published><updated>2008-10-23T01:15:25.793+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>9 مهر</title><content type='html'>شده یک حرفی نه که گیر کرده باشد، بی که مزاحم نفس کشیدن و حتی خندیدنت باشد بنشیند توی گلوت و نه با آبی پایین برود نه به آهی گفته شود؟ شده یک بغض ایستاده باشد صاف جلوی این همه خودداری هات؟ شده سیل اشک پشت پلک هات خیمه زد باشد که کی بی اختیار تمام تو را برملا کند؟ شده دستهات بلرزد از هول و دلت از ترس؟ دلت از تو، از یک جایی پشت میله های افقی زندان سینه ات لرزیده تا به حال؟ .. یک حرفهایی آفریده شده اند انگار که گفته شوند. که فریاد زده شوند حتی. درست وسط یکی از همین شبهایی که ماه ندارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4461821783138042508?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4461821783138042508/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4461821783138042508&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4461821783138042508'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4461821783138042508'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/09/8.html' title='9 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-9037744128621453301</id><published>2008-09-27T22:14:00.003+03:30</published><updated>2008-10-23T01:19:35.061+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>لبیک - 6 مهر</title><content type='html'>برای من همه ی لذت صبح زودهای پاییز یعنی آن "آن"ی که زمین کمی دیگر دور خودش میچرخد و میرود که رو به آفتاب بایستد، وقتی یکهو یک پرده انگار از چشمان تو یا از روی همه ی جهان برمیدارند و همه چیز عالم خدا یک لایه روشن تر میشود، آن "لحظه"ای که پرده ی پنجره طلایی میشود. همان "دم"ی که همه طلوع صدایش میزنند. که بعدش دیگر انگار خواب به چشمهایت حرام شده باشد پلک هم نمیزنی. برای من اول و آخر پاییز جمع شده توی همین قارقار کلاغ هایی که هیچ پیدا نیست تمام بهار و تابستان کجا بوده اند. صدای آشنایی که نرم میپیچد لابلای نسیم ِ حالا دیگر خنک مهر و پا به پای برگ های سبز و نارنجی دور میزند دور ِ تن تمام چنارهای کوچه و هی همینطور که دست میکشد سر شمشادها نیم نگاهی هم به من ِ پشت پنجره دارد و میداند تمام فکر و ذکرم این روزها همین عاشقانه های پاییز است و بس.&lt;br /&gt;پ.ن: تازه خیلی که حال و هوای پاییز مستم کرده باشد و بزنم به لاقیدی و چشمهایم را ببندم و دهنم را باز کنم و اصلا انگار نه انگار که هر حرفی را نمیشود گفت؛ داد میزنم دلم از تمام رفقایی که دارم و ندارم، فقط یک رفیق میخواهد که بشود همراهش این "دعوت" آقای حاتمی کیا را لبیک گفت و نشست روی صندلیهای مخمل قرمز ردیف نمیدانم چندم و هی لابلای فیلم بغض کرد و بی اختیار اشک ریخت و بعد از فیلم بلند نشد همانجا چند دقیقه ای نشست و بعد تا خود خانه پیاده رفت و خفقان گرفت  ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-9037744128621453301?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/9037744128621453301/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=9037744128621453301&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/9037744128621453301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/9037744128621453301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/09/6.html' title='لبیک - 6 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-7644648038310162384</id><published>2008-09-25T23:05:00.001+03:30</published><updated>2008-09-25T23:12:18.039+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>ب - 5 مهر</title><content type='html'>هیچ دقت کردید پاییز چقدر آهسته و بی سر و صدا و نرم و نازک آمد نشست توی دل کوچه و درخت و پنجره و آسمان و زمین و اصلن همه جا؟ هیچ نگاهش کردید چه سرش را زیر انداخته بود و بالا را نگاه نمیکرد انگار شرمنده باشد بابت چیزی؟ حواستان بود چقدر محو شد خط فاصله ی میان آخرین شب شهریور و روز اول مهر؟ کفشهایش را توی راه از پا کنده بود که صدای پایش را هم نشنیدم؟ پاییز و این همه بی هیاهو آمدن؟!.. یادم باشد از مهر بنویسم.&lt;br /&gt;پ.ن: امشب ماه شبیه مشق های ناشیانه ی "ب" شده است، روی ورق های گلاسه، زیر جیرجیر قلمی که خوب تراشیده نشده.. آنقدر ناشیانه که نقطه اش را نگذاشته ازش رد میشوی... سحر با همین دستهای خودم شمردم آسمان چهل ستاره داشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-7644648038310162384?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/7644648038310162384/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=7644648038310162384&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7644648038310162384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7644648038310162384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/09/5.html' title='ب - 5 مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6048029419682279510</id><published>2008-09-18T17:05:00.001+04:30</published><updated>2008-09-18T17:12:09.577+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>وسوسه - 28 شهریور</title><content type='html'>خیلی وقت بود دستهایم را قلاب نکرده بودم به هم و نگذاشته بودم زیر سرم یک پایم را همینطور که دراز است از بالای مچ نیانداخته بودم روی آن یکی پا و زل نزده بودم به آسمانِ هنوز تاریک ِ یکی دو ساعت ِ مانده تا صبح که از لابلای شاخه های چنار کنار پنجره پیداست. پیش پای آفتاب، دلم ایوان میخواست نه از آنها که رو به کوه و دشت و دریا و جنگل است؛ از آنهایی که رو به شهر است و یک صندلی نه خیلی راحت هم خواست که از رویش بلند شوم بروم بایستم پشت نرده های ایوان و مثل بچگی هام بین آن همه نقطه های روشن، پی ِ چراغ اتاقم بگردم و با دست که نشانش دادم به کسی، یک نقطه ی دیگر را اشتباهی بگیرد و اصلن از کجا معلوم خود من اشتباه نگرفته باشم؟ این شبهایی که مفت و مسلّم از دست میدهیم شان، وسط این هوای نه هنوز پاییزی، زیر آسمان سرخ رنگی که تکلیفش با خودش روشن نیست، روی خش خش برگهایی که از هول مهر انگار روی زمین افتاده اند.. هیچ میدانی این شب ها اصلاً خلق شده اند برای پیاده گز کردن خیابانهای خلوت تهران و گپ زدن های گهگاه میان راه؟.. وگرنه این همه حس و شوق و شور و جذبه و وسوسه که یکجا ریخته توی دل این شبهای ناب از چیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6048029419682279510?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6048029419682279510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6048029419682279510&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6048029419682279510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6048029419682279510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/09/28.html' title='وسوسه - 28 شهریور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5243634821110868152</id><published>2008-09-11T21:13:00.002+04:30</published><updated>2009-09-15T01:20:23.723+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>سفر - 21 شهریور</title><content type='html'>دلم هوای سفر کرده، از آنهایی که بیشترش را توی راهی. از آنهایی که هی بین مسیر هرجا دلت بخواهد میزنی کنار جاده. از آن جاده هایی که انگار ساخته شده اند برای این که شب باشد و تو صورتت را تکیه بدهی به پنجره و همین طور که سمت راست راه را نگاه میکنی هی این تیرهای برق روی خط تماشای تو عمود شوند. گاهی نم باران روی شیشه چند خط کج بیاندازد و برود به جاده های دیگر هم برسد. از آن سفرهایی که بنا به رسیدن نیست، آمده ای که به جاده سری بزنی، سلام کنی به تابلوهای کنار راه، دستی تکان دهی برای آسمانی که هرچه هم تند بروی ماه و ستاره هاش از بالای سرت جُم نمیخورند، انگار همسفرت باشند. دلم بدجوری هوای سفر کرده...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5243634821110868152?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5243634821110868152/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5243634821110868152&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5243634821110868152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5243634821110868152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/09/21.html' title='سفر - 21 شهریور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4384742332661346791</id><published>2008-09-07T00:08:00.003+04:30</published><updated>2008-09-08T01:17:10.745+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>به برادرم - 17 شهریور</title><content type='html'>طنین خنده ی مستانه ی بعضی آدمها باید تمام خالی این دنیا را پر کند. اصلاً سقف زمین را بلند گرفته خدا که هم قدوقامت های تو راست بایستند، این ابرها سفیدند که تو دستت که به آسمان رسید روی شان هرچه دلت خواست بنویسی. افق، برای بلندنظری های امثال تو بی منتهاست. دریا محض خاطر دریادلانی چون تو این همه ژرف آفریده شده ست.. بعضی آدمها نباید حتی ترک بخورند، از شکستن که حرف میزنی، دست خودم که نیست، این دلم میلرزد...&lt;br /&gt;تو راست می گفتی هی فقط حرف،حرف،حرف، اما.. وقتی دست مان را بسته و دل مان را شکسته اند، تو بگو با زبانی که خسته ست اگر حرف هم نزنیم چه کنیم؟ وقتی حتی نگاه بین مان دریغ میشود.. امشب خیال شانه های سُست من، مال ِ درددل های تا سحرِ تو. ببخش اگر میلرزند..تو که میشناسی ام، تاب ِ بیتابی های تو را ندارم. دلم آنی آرام نمیگیرد. حالا تو هی بگو "ما همه خوبیم"، باور نمیکنم. اصلا دوست ندارم باور کنم با تمام غمی که لابلای سکوت از چشمهای خیس من پنهان میکنی، هنوز خوبی. بگو بدانم این همه را کجای آن دل کوچک و تنگ جا میدهی؟ .. این غروب های ناب که با غمت شب و با یادت سحر میشوند دلم را هوایی میکند.. تو راست میگفتی، هی فقط حرف.. حرف... حرف....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4384742332661346791?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4384742332661346791/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4384742332661346791&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4384742332661346791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4384742332661346791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='به برادرم - 17 شهریور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1382270575743091246</id><published>2008-08-28T15:08:00.002+04:30</published><updated>2009-09-15T01:23:56.230+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>باران - 7 شهریور</title><content type='html'>دم صبح از آن باران­های کوتاهی بارید که به  تو انگار واجب می­شود به احترام قطره­ قطره­ اش تمام ­قد بایستی کنار پنجره، با یک­دست پرده را کنار نگه­داری و دست دیگر روی سینه­ ات بنشیند که هم هم ­آوایی ضربان تمام تن­ت را با باران ببینی و هم مودب ایستاده باشی. از آن باران­های کوتاهی که میرداماد با تمام هوس ­انگیزی ­اش برای قدم ­زدن، زیادی طولانی­ است. یک­جایی را می­خواهد شبیه از ابتدای باهنر تا دوراهی یاسر، یا شاید اگر قدم­هات را کمی تندتر برداری، تمام طول آصف هم بد نباشد. از آن باران­های کوتاهی که فقط آن­قدر به تو فرصت می­دهد که بگردی ببینی جای چه­ کسی کنارت خالی­ست و همین­که فهمیدی، بند می­آید و تو می­مانی و تمام چیزهایی که باران برای­ت و به ­یادت آورده و گذاشته رفته. از آن باران­های کوتاهی که تو را می­برد لابه­لای تمام "کوتاه"­های زندگی­ت. از هم­آن­ هایی که مانده ­ام پائیز را چطور اینجا از پشت پنجره می­شود به زمستان رساند. از آن باران­های کوتاهی که مگر چندتا بیست ­و­چهارمین شهریور نم­ناکِ  دیگر توی زندگی­م هست؟ از همان باران­هایی که حیفِ این­ ضرب­ آهنگ ناب دانه ­های ریز باران نیست؟&lt;br /&gt;پ.ن: این نامجو که انتهای "تلخی نکند شیرین ذقن­م.." همه ­ی بساط ساز و آواز خودش و ذهن و دل من و دنیای همه را به­ هم می آمیزد..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1382270575743091246?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1382270575743091246/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1382270575743091246&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1382270575743091246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1382270575743091246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/7.html' title='باران - 7 شهریور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-846795183374996932</id><published>2008-08-25T23:43:00.006+04:30</published><updated>2009-09-17T18:55:22.323+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شماره دار'/><title type='text'>ده فرمان - 4 شهریور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شاید دلم بخواهد ناشیانه ادای &lt;a href="http://hermesmarana.blogspot.com/"&gt;آقای مارانا&lt;/a&gt; را دربیاورم و شماره­ دار بنویسم.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;1.&lt;br /&gt;دوستانم را هیچ­وقت ِ خدا دور نریخته ­ام، دورریختنی ­ترین ­های ­شان را حتی. فقط گاهی پرت­شان کرده­ ام لای خاطرات کهنه خاک بخورند، حالا توی تاریک و خلوت این پستوی نمور که یکی یکی از صندوق بیرون­ شان می­کشم، فقط یکی ­دوتای ­شان شاید به هزاربار ها کردن و تکه پارچه­ ای کشیدن، دوباره نو شوند و بشود از پله ­های پستو بالای ­شان برد. فقط یکی ­دوتا.&lt;br /&gt;2.&lt;br /&gt;به خیالت این باد پاییز است که راست ایستاده ای برابرش و گاه از گریبانِ چاک مدعیانه ی تو میرود لای جلدت؟ نه عزیز، باد غرور است این. از همان ها که به غبغب میاندازند آدمها، همان آدمهایی که مثل بید به هر بادی میلرزند، از همان لرزیدن هایی که تمام تن آدم میرقصد از آن رقصیدن ها.&lt;br /&gt;3.&lt;br /&gt;آنان که خاک را به­ نظر کیمیا کنند، فقط "به ­نظر" میآید که دارند خاک را کیمیا میکنند. حالا تو هی التماس کن نگاهت کنند.&lt;br /&gt;4.&lt;br /&gt;مگر نه این که هیچ چیز جای حرف ها و خاطرات و اصلن تمام زندگی توی شب را زیر این ماه و ستاره های تک و توک نمیگیرد؟ و مگر جز این است که خیلی های مان را این "از صبح تا غروب" خسته کرده؟ پس چه اصرای هست به این هرصبح سخت بیدار شدنها و هرشب به اکراه خوابیدن ها؟&lt;br /&gt;5.&lt;br /&gt;شقایق باشد و نباشد، پژمرده شود، برگ گل ­هاش بریزد، پرپر شود، از کنار ساقه ­اش جوانه بزند، برگ­ هاش قد بکشند، نکشند؛ زندگی باید کرد.&lt;br /&gt;6.&lt;br /&gt;گذراندن این روزها برایم شده مثل این برش­های مثلث متساوی ­الساقین­ی که تمام بی ­طعمی قارچ و خامی مخلفاتش را فقط به عشق آن قاعده­ ی نان برشته ­ی انتهاش می­خورم، یا مثل این شکلات های هرمی مسما به نام "TOBLERON" که برای ماندن خرده­ بادام هاش زیر دندان های تخت تهِ دهان. مثل ته­ دیگ برنجی که گذاشته ­ام آخر غذا وقتی کسی هیچ چیزی نمانده برایش چه برسد به ته ­دیگ چرب؛ مثل سهم من از پاستیل ­های خرسی و نوشابه ­ای خیلی بچگی ­­ترها که نگه­ می­داشتم آخر از همه بخورم؛.. با این تقاوت که نمی­دانم دقیقاً آن انتهای برشته و لذیذ و چرب و بامزه­ این ­بار چیست.&lt;br /&gt;7.&lt;br /&gt;جواب اس ام اس واجب است، حساب شصت ­ونه تا و یکی هم نیست، هر هفتاد تاش مال صاحب آن اس ام اسی که حرف دلش را بی­ محابا نوشته.&lt;br /&gt;8 و 9 ندارد.&lt;br /&gt;10.&lt;br /&gt;توقع نابجایی ست اگر بخواهیم دوستان­ مان وقت خوشی­ و لذت و عیش و نوش­ مدام­ شان هم یاد ما باشند و اگر نبودند ما هم وقت احتیاج شان زیرلب به جایی حوالی درک حواله­ شان کنیم. وقتی می در کف و گل در بر و معشوق به­ کام است و سلطان جهان ­شان به چنان روزی غلام، تو خودت را کجای این بزم میخواهی جا کنی به ­اسم دوست؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-846795183374996932?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/846795183374996932/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=846795183374996932&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/846795183374996932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/846795183374996932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/blog-post_25.html' title='ده فرمان - 4 شهریور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5618798299528303667</id><published>2008-08-20T14:24:00.000+04:30</published><updated>2008-08-20T14:30:19.993+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>30 مرداد</title><content type='html'>هر دو  پنجره  را که باز میکنم، می نشینم سر راه  بادی که توی اتاق پیچیده. منی که به یک نسیم نازک  آشفته میشدم حالا دلم از هیاهوی باد آرام میگیرد.  آخرین بادهای مرداد  انگار هل میدهند شهریور را برود بنشیند ابتدای پاییزی که برای من از امشب  آغاز میشود.&lt;br /&gt;پ. ن. این شبها همه ی حرف های رادیو پیام را که گوش میدهم،  حرف های خودم ته دلم رسوب میکند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5618798299528303667?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5618798299528303667/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5618798299528303667&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5618798299528303667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5618798299528303667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/30.html' title='30 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2679555931294428567</id><published>2008-08-14T22:40:00.003+04:30</published><updated>2008-08-20T14:36:17.226+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>دوباره - 24 مرداد</title><content type='html'>امشب انگار یکی روی پنجه هاش بلند شده و ماه را بوسیده باشد، جای یک بوسه مانده روی صورت ماه! &lt;br /&gt;پ.ن: نور خورشید که از لای این رشته های درهم تنیده ی ابریشم چشمهایم را میزند، یعنی پروانه شده ام! دیگر به هیچ چیز پیله نخواهم کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2679555931294428567?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2679555931294428567/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2679555931294428567&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2679555931294428567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2679555931294428567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/23.html' title='دوباره - 24 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1210593763511720373</id><published>2008-08-11T11:45:00.005+04:30</published><updated>2008-08-11T18:47:18.774+04:30</updated><title type='text'>عادت - 21 مرداد</title><content type='html'>مثل معتادی که از روند ترک اعتیاد راضی ست اما دارد از درد به خود میپیچد و از فریاد به در و دیوار.. یک شب تا صبح من را و همه ی دیوانگی هایم را طاقت بیاورید. من قول میدهم صبح پاک پاک باشم. فقط این که محکم دور دهانم بسته اید را باز کنید. من یک عالمه فریاد دارم بزنم از درد. همین.&lt;br /&gt;پ.ن: عاشق سریال تکراری "همسایه ها"م، وقتی جهان داد میزند "محبــــوب"!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1210593763511720373?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1210593763511720373/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1210593763511720373&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1210593763511720373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1210593763511720373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/21.html' title='عادت - 21 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1124159255424111289</id><published>2008-08-08T17:36:00.001+04:30</published><updated>2008-08-09T19:46:57.716+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>اشک - 18 مرداد</title><content type='html'>فصل آخر کتاب دیگر از چشم های درشت و گیرای ستاره توی صورت تکیده و زردش چیز زیادی نمانده. فاطمه هیچوقت دیگر نخوابید که با صدای دایی بیدار شود. بیرون، دیوانه ای که دیشب عربده میکشید، خیابان را بسته، شیشه ها را یکی یکی میشکند. کاری از کسی ساخته نیست. دوروبرش پر است از آدمهایی که به زور راست ایستاده اند..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1124159255424111289?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1124159255424111289/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1124159255424111289&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1124159255424111289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1124159255424111289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/18.html' title='اشک - 18 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-9211117088965978997</id><published>2008-08-06T21:09:00.002+04:30</published><updated>2008-08-06T21:35:21.146+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعتراف'/><title type='text'>فقط - 16 مرداد</title><content type='html'>من هنوز هم عاشق دریای طوفانی زندگی ام. عاشق این جزر و مدهای شبانه اش، وقتی ماه به روی موج ها بوسه میزند. من هنوز هم بیتابِ ناآرامی و تلاطم و طغیان ام. زندگی سخت را با همه ی فراز و فرودهاش به از نوع آرام و بی مخاطره اش ترجیح میدهم. من هنوز هم از روزهای بیدردسر بیزارم، و از شب های بی انتظار و اشک. من ابداً تن به یک زندگی ساکت نخواهم داد. آرامش را نمی پسندم. فراغ خاطر مال مثل من آشفته ای نیست. من هنوز هم عاشق بیقراری ام. اما؛&lt;br /&gt;با تمام اینها، نمیدانم چرا چند وقت است دلم، یک شبِ آرام میخواهد. یک شب دور از هیاهو. همانجا لب ساحل دریای زندگی مان که طوفانی ست، بنشینیم. ماه هم پایین نیاید که دریا دچار مدّ شود. تو بگو دریا کمی آرام بگیرد همین یک شب را. دلم بدجوری هوس یک شب آرام کرده ست... فقط همین یک شب، بعد بگو دوباره طغیان کند، موج خودش را به سینه ی صخره های ساحل سنگی بکوبد، ماه هرچقدر دلش خواست پایین بیاید و آب هرچقدر دلش خواست بالا. اصلاٌ ماه برود زیر آب. آب تمام ماه و آسمان شب را بگیرد. تو فقط بگذار یک شب آرام بگیرد این دلی که...  من قول میدهم از همین یک شب آرام، آرامش تمام زندگی ام را وام بگیرم. بعد تو دوباره برو طوفان به پا کن. اصلاٌ قیامت کن. همه دنیا را به هم بریز. خیالی نیست. فقط همین یک شب را .. &lt;br /&gt;پ.ن: دلم را یکی شکسته که ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-9211117088965978997?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/9211117088965978997/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=9211117088965978997&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/9211117088965978997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/9211117088965978997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/16_06.html' title='فقط - 16 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5070577887084098334</id><published>2008-08-04T00:03:00.003+04:30</published><updated>2009-09-01T22:15:54.834+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه'/><title type='text'>دلداده - 14 مرداد</title><content type='html'>نامه که میشود نوشت؟ هان؟&lt;br /&gt;سلام. غرض از مزاحمت اینکه انگار باید همه چیز را از اول نوشت. و این اصلاً ساده نیست. اصلاً توی کتم نمیرود. تو میفهمی "خط خوردن" چه دردی ست. بنشینی هر چه تا به حال نوشته ای را هی خط بزنی ورق به ورق.. همینطور که تو خط میزنی بگذاری خواجه امیری هم دستش به آسمان برسد و با ستاره ها قیامت کند بلکه جدایی را خط بزند، قمیشی گل محبوبه ی شب بخواند و عاشقم کند، حتی شجریان هم این وسط چه چه بزند شیداااای توااااام بیا به سرم یا مثلاً رسواااای توااام بنشین به برم... اصلاً بگذار همه با هم بخوانند. نامجو هم دوست دارم.. بگذار تا نفس دارند همه بخوانند و من تا قلم دارم و وقت، خط میزنم و تا اشک پشت این پلکها هست، اشک..  خط که میزنم انگار خار به چشم دلم میرود. تو میمانی و حیرت. من میمانم و بُهت. باید از اول نوشت. ولی...&lt;br /&gt;اگر قرار به خط خوردن ِ دوباره ست دیگر چه نوشتنی؟ نه. بگذار بگذرد. هرطور که دلش میخواهد. عادت میکنیم به خواستن و نداشتن. به نخواستن حتی. و حتی تر به نبودن. دلم گرفته. نامه هم نمیشود نوشت..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5070577887084098334?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5070577887084098334/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5070577887084098334&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5070577887084098334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5070577887084098334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/blog-post_04.html' title='دلداده - 14 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6087533476048040731</id><published>2008-08-03T00:06:00.000+04:30</published><updated>2008-08-03T00:10:42.115+04:30</updated><title type='text'>بی تاب - 13 مرداد</title><content type='html'>اینجا چقدر برای وسعت حرف های من تنگ است. چقدر سقف اینجا برای قامت بغض های من کوتاه است. زانوهایم درد میکنند، من میخواهم پایم را دراز کنم، از گلیمم هم درازتر. من دیگر نه میخواهم و نه میتوانم خودم را زیر خروارها خاک ِ خنده پنهان کنم. من میخواهم با تلنگری از تو بغضم را بشکنم. پشت سدّ این پلک های کبود که نمی بینی، یک دریای سرخ اشک ایستاده ست. من بیتاب ِ اشک ام. میخواهم فریاد بزنم. و اینجا جای فریاد کشیدن من نیست. اینجا دیگر حتی جای زمزمه های آهسته ی من هم نیست. امشب هوس کرده ام یک جایی که فقط تو باشی تمام نگفتنی هایم را فریاد بزنم. شنیدنی ست. ولی اینجا نه. من اینجا پنهان میشوم. دروغ میگویم. حرف مفت میزنم. تعارف میکنم. لالم انگار. صدایم درنمیآید. اینجا هوا نیست. نفسم به شماره افتاده ست. من یک نفس عمیـــــــــق میخواهم بکشم. آنقدر عمیـــــــــق که بشود دل را بهش زد و رفت و برنگشت. اینجا جای من نیست. کلمه با تمام عظمتش برای من و حرفهام حقیر است. و من لابلای متن های ساکت حیف میشوم. من به جهنم. حیف این شبها نیست همه بی ماه صبح میشوند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6087533476048040731?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6087533476048040731/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6087533476048040731&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6087533476048040731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6087533476048040731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/13.html' title='بی تاب - 13 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-7681738024369863884</id><published>2008-08-01T21:17:00.004+04:30</published><updated>2009-09-15T01:27:21.733+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>کسوف - 11 مرداد</title><content type='html'>دوزانو نشسته ام روی تختم که پهلوی پنجره ست، پرده را کنار میزنم و شیشه را هم. کنار چناری که هم قد خانه شده ورق هایم را گذاشته ام لب پنجره یعنی دستهام توی هوای کوچه ست وقتی مینویسم و سرم هم و نیمه ی تنم. من هستم و جیرجیرک های مرداد و دوسه تا ابر کمرنگ و سه چاهارتا ستاره ی بی رمق. دستی که قلم ندارد را دراز میکنم برگی از درخت بیاورد که باور کنم هنوز کنارم ایستاده است چناری که هم قد خانه شده.. انگار دلم میخواهد یکی همیشه کنارم ایستاده باشد، گیرم درخت. حالا بجای ورقهام، خودم نشسته ام لب پنجره. نسیم نازکی از روی دستهام که رد میشود، مینشیند روی سرخی گونه هایی که ابتدای اشک اند. من از امشب اسم دخترم را گذاشته ام اشک. و قول ميدهم هنوز كه خيلي بزرگ نشده بود بگذارم بنشیند لب پنجره کنار همین چناری که لابد آنوقت بلندتر از خانه شده ست..&lt;br /&gt;پ.ن: آسمان که همیشه ی خدا گرفته ست.. ماه هم بس که هلال شده دیگر نیست! .. خورشید مانده بود که گرفت. حالا میان زمین و آسمانی که دلگرفته اند، من هي بايد يخندم، مبادا کسی اشک هایم را ببیند..&lt;br /&gt;پ.ن: تازه، خیلی مستانه که میشوم، از این نوشته های بند بند ِ بلند هم بلدم بنویسم. همانجا لب پنجره کنار چناری که..&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ساعت از کنار صفر عاشقی گذشته است&lt;br /&gt;پرده را کنار میزنم ، شب است...&lt;br /&gt;باز میشود به روی سینه ای که تنگ آغش ستبر توست، بازوان پنجره&lt;br /&gt;رو به کوچه ای که خلوت است&lt;br /&gt;زیر نور آبی ستاره های بی رمق&lt;br /&gt;من، قلم به دست&lt;br /&gt;دارم از تو مینویسم عاشقانه .. مست&lt;br /&gt;جز نگاه ماه و آسمان و سوسوی ستاره ها که محرم اند،&lt;br /&gt;هیچ کس توی کوچه نیست&lt;br /&gt;پیرمرد دوره گرد آشنای برگ های زرد هم نیامده ست!&lt;br /&gt;من قلم به دست&lt;br /&gt;مستِ عطر دلکش نسیم نرم نیمه شب که لای دست هام می وزد&lt;br /&gt;غرق اشک های بی اجازه ای که گاه روی گونه هام می خزد&lt;br /&gt;دارم از تو مینویسم عاشقانه مست&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;هی دل از میان دست های ناتوان حجب و شرم می پرد&lt;br /&gt;هی مرا میان بیکران خاطرات ناتمام می برد&lt;br /&gt;من؛ دلم برای اشک های بی بهانه.. تـنگ&lt;br /&gt;چشمم آشنای خنده های بی درنگ&lt;br /&gt;ساعت از کنار نیمه شب گذشته است...&lt;br /&gt;من قلم به دست ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-7681738024369863884?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/7681738024369863884/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=7681738024369863884&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7681738024369863884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/7681738024369863884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/08/11.html' title='کسوف - 11 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-990208463558815171</id><published>2008-07-26T00:56:00.002+04:30</published><updated>2008-10-23T01:13:31.026+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='او'/><title type='text'>این بیقرار، دل - 5 مرداد</title><content type='html'>این وقت ها فقط روی سجاده ی سبز یادگار یثرب دوزانو نشستن آرامم میکند و بعد از نمازی که هیچ حواسم به تو نیست، یکی از همان قرآن هایی را که مسجد پیغمبر پُر است و خانه ی خودت، میان بازوان سخت به سینه فشردن .. همان ها که روی جلد سرمه ای رنگش با قلم طلایی نوشته  "هدیه .. للحجاج بیت الله الحرام" .. حالا فقط دلم میخواهد حاجی خانه ات شوم.. هیچ چیزی انگار این دلم را دیگر آرام نمیکند.. پله های سنگی سفید دورتادور خانه ات را میخواهم که از کمی دور زل بزنم به روی ماه سیاه خانه ات.. به سنگ سیاه.. به رکن یمانی.... دلم هوایی پرسه زدن در بازار ابوسفیان است.. دلم امشب نشسته زیر مهتابی های سبز بین صفا و مروه، حال هروله رفتن هم ندارد.. دلم ایستاده پشت باب علی که همیشه بسته ست.. دلم دست به آب زمزم برده ببین!.. دلم امشب فقط تو را میخواهد.. ببین چقدر خراب است حال دلی که با تمام علقه اش به جز تو، امشب فقط با تو آرام میشود..  اگر نبود این سفر فردا و حس غریب مسافرانه ی راه و صدای ممتد قطار و صفای ایستادن های مکرر در هر ایستگاه و نمازهای بین راه و وسوسه ی اشک های کنار ضریح امام رئوف....&lt;br /&gt;پ ن . حالا هربار که موهایم را توی آینه شانه میکنم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-990208463558815171?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/990208463558815171/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=990208463558815171&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/990208463558815171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/990208463558815171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/07/5.html' title='این بیقرار، دل - 5 مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6925590946034875516</id><published>2008-07-24T17:10:00.003+04:30</published><updated>2009-09-15T01:29:44.071+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>واللّیل - 3 / مرداد</title><content type='html'>قسم به شب آنگاه که آرام گیرد*&lt;br /&gt;قسم به شب آنگاه که من با ياد تو آرام میگیرم. آنگاه که از سیاهِ شب دلم روشن میشود و از سکوتش به فریاد میرسم. قسم به شب آنگاه که ماه نگاهم میکند وستاره ها توی گوش هم از زمين میگویند. قسم به شب آنگاه که من با تمام دلم تو را میخواهم. قسم به شب آنگاه که آسمان برای شنیدن حرفهایم به زمین میرسد و زمان از حرکت می ایستد. قسم به شب وقتی از فرط شوق برایم چون لحظه ای کوتاه میگذرد. قسم به شب، اما نه هر شبی. قسم فقط به شب هایی که مرا از خودم میرانی و من خود را به تو میرسانم. قسم به شب آنگاه که آرام آرام صدایم میزنی. قسم به شب آنگاه که بوی سحر مشامم را تلخ میآزارد. آنگاه که تمام میشود و تمام میشوم... صبح میشود.&lt;br /&gt;الیس الصبح بقریب؟ ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6925590946034875516?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6925590946034875516/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6925590946034875516&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6925590946034875516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6925590946034875516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/07/3.html' title='واللّیل - 3 / مرداد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6924152278226485047</id><published>2008-07-17T17:02:00.002+04:30</published><updated>2009-09-01T22:22:43.129+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>من انگار از حرف هام پیداست - 27/ تیر</title><content type='html'>من، یاغی نیستم. فقط گاهی اسب سرکش دلم رم میکند. آن هم نه به شوق دشت سبزی که مدام مرا به خود میخواند، نه. من فقط "گاهی" به جنگلی انبوه، به میان وحوشی که ازشان بیزارم، "فرار" میکنم؛ به امید دمی غفلت از خشکسالی مرگبار این کویر. من هیچ شاهدی نمیخواهم. وکیل هم. من به هر حکمی از دادگاه شما راضی ام. بگو حکم من را در غیابم بدهند. که از صدای ضربه ی پتک قاضیان شما سرسام میگیرم. انگار توی سرم میکوبد. من از نگاه هیأت منصفه در زمان استراحت دادگاه فراری ام. باید انصاف داشت. باید کمی لااقل انصاف داشت. من امروز تشنه ی آن یک جو انصاف شما هم حتی نیستم. من، با همین قامت کوتاه صبرم، در برابر همه ایستاده ام. و در این "همه" که هی میگویم، "هیچ" اغراق نیست. همه یعنی از خدا گرفته تا خودم. من، جلوی تمام آنچه پشت سرم به غلط راندند، راست ایستادم. من پای آواری که ذره ذره بر سرم خراب شد، خم هم نشدم.&lt;br /&gt;من اما امروز ِ ناتوانی ام را انکار نمیکنم. ولی شما هم دیروزِ من را با خاک یکسان نکنید و اگر کردید، من را بی تمام آنچه از آنِ من است در همآن خاک کنید. من، زیر انبوه خاک هم با خودم همین حرف ها را خواهم گفت و اجازه خواهم داد موریانه ها بشنوند. و موریانه ها با آن صدای از بلندی شبیه سکوت شان چه ساکت به شنیدن حرف های من خواهند نشست و ذرات خاک هم... من، انکار نمیکنم که دیگر از دنیای تان خسته ام. من حالم از غلبه ی عقل و اراده بر عشق و احساس به هم میخورد. من میخواهم تمام آن منطقی  که لقمه لقمه تلخ در دهانم گذاشتید را توی روی بیمار این دنیا تف کنم. من انگار از حرف هام پیداست چقدر خسته ام. من از حرف و نصیحت و اندرز و پند، پر ام. من همه ی این حرف های بی سروته را از برم. دیگر هیچ تک بیتی مرا فی البداهه شاعر بیت های بعد از خود نمیکند. دیگر هیچ ترانه ای مرا در خود نمی شوراند. هیچ شوری مرا شاد نمیکند. هیچ شادی ای به غم نمیرساندم، هیچ رسیدنی از سلام لبریزم نمیکند، هیچ لبی مرا به بازی حرف و عشق نمیگیرد. دیگر هیچ نگاهی سرم را به زیر نمی اندازد. دیگر دیواری مرا پای خود نمی نشاند... بعداز این حتی اگر آسمانی باشد و باد مناسبی هم از پشت بوزد و بر سر صخره ی بلندی ایستاده باشم هم ، پر و بال پرواز برایم نمانده ست. بگو باد نیاید. بگو خورشید این همه به چشم هام زل نزد، اشک هام خشک میشوند. بگو ماه هم از امشب اگر نخواست، نیاید، نباشد، نتابد... آسمان دلم این شب ها ابری ست. ماه پشت ابر را میخواهم چه کنم؟ گیرم که شب چارده هم باشد.. گیرم قرص باشد.. بدر.. گرد ِگرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6924152278226485047?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6924152278226485047/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6924152278226485047&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6924152278226485047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6924152278226485047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/07/27.html' title='من انگار از حرف هام پیداست - 27/ تیر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6408553916996270040</id><published>2008-07-11T20:54:00.003+04:30</published><updated>2008-07-17T17:14:23.409+04:30</updated><title type='text'>گزمه - 21/ تیر</title><content type='html'>مدتی ست میخواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعض شبهای مهتابی، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم- دوش به دوش هم. شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی میکند و تن را برای تحمل دشواری ها، پر توان. از این گذشته به هنگام گزمه رفتن های شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد. نترس بانوی من! هیچکس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم، در خلوت، زیر نور بدر، قدم میزنیم... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیا کمی پیاده راه برویم. دیگر من و تو حتی اگر دست در دست هم و سخت عاشقانه تمام شهر را هم بپیماییم کسی از ما قباله نخواهد خواست و کسی پا به حریم حرمت مهرمندی هایمان نخواهد گذاشت. این را بارها به تو گفته ام و باز هم خواهم گفت. از چه میترسی عزیز من! بیا کمی پیاده راه برویم! {...} این برای جوان ها که خیلی چیزها را فراموش کرده اند و خیلی چیزها را در آستانه ی فراموشی قرار داده اند، شاید عبرتی باشد... شاید ذره ای از یک تجدید نظر جدی و وفادارانه باشد در متن پرغبار و تیره ی زندگی باطل شهری... شاید تلنگری باشد به ظرفی که سرشار است و محتاج سرریز کردن... شاید موجی باشد خاص، در حوضی مثل همه ی حوض های با آب راکد سبز ِ ساکت، تا آن حوض را دست کم به یاد دریا بیندازد، و یا حسرت چیزی را در دلش زنده کندکه نمیداند چیست – شاید ماهی، یا که تصویر درختی در آن، یا قایقی کوچک ... &lt;br /&gt;عزیز من! بیا کمی پیاده راه برویم! ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخشی از نامه های هفتم و سی و سوم ِ کتاب "چهل نامه ی کوتاه به همسرم" نادر ابراهیمی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6408553916996270040?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6408553916996270040/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6408553916996270040&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6408553916996270040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6408553916996270040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/07/blog-post_11.html' title='گزمه - 21/ تیر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2628410215611572939</id><published>2008-07-03T11:44:00.003+04:30</published><updated>2009-09-01T22:24:00.089+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>13/تـــیر</title><content type='html'>قول و قرارهایی هست که نه میشود روی شان ماند و نه میشود زیرشان زد. این روزها دلم جنون میخواهد. از همان ها که وقت جوانی داشتم. با کمی عشق و یک عالمه شوق. دلم یک دریا میخواهد با عمق کافی و یک رفیق با جسارت و شهامت اضافی! دلم بدجوری هوای بيداري های شبانه را کرده ست تا خود صبح.. دلم شب جمعه میخواهد و دو رکعت نماز و یک پنجره که بنشیند لبش حرف بزند و اگر شد یک ماه که زل بزنم به رویش. دلم شعر که میخواهد دیوانه شده ست. کاش هیچ چیز آنطور که حالا هست، نبود.. قول داده بودم شاد باشم؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;- راست گفته اند "همه ی آب ها زیر زمین به هم میرسند"؛ غرق ِ غرق که میشوی، دیگر مهم نیست دلت را به کدام دریا زده ای. اینجا که منم، قعر همه اقیانوسهاست.. صغیر و کبیر.. آرام و بی آرام...&lt;br /&gt;- شاید خدا خواست بفهمم جز درس کنترل، مثلاً با  9.5 پلیمر هم میشود فارغ التحصیل نشد! ولی 14 احتراق بدون کلاس و پروژه و حتی مطالعه ی شب امتحان، خیلی صفا داشت. دلم برای همان دوسه جلسه اش تنگ شده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2628410215611572939?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2628410215611572939/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2628410215611572939&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2628410215611572939'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2628410215611572939'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='13/تـــیر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6514727242005644259</id><published>2008-06-28T00:46:00.003+04:30</published><updated>2008-06-28T09:18:00.979+04:30</updated><title type='text'>عمق</title><content type='html'>غروب جمعه و دل تنگ و مرمرهای سفید حیاط خانه ی پدربزرگ ، باز دلم را هوایی نمازهای ناب سفر میکند.. روی تکه ای از زمین، درست زیر پای لکه های خاکستری ابر در آبیِ آسمانی که میرود سیاه شود، می ایستم.. سایه ی سنگین درخت هزارشاخه ی خرمالو با تمام میوه های هنوز سبز و سختش، وسط زلال حوضی افتاده ست که چراغ هاش، انتهای عمق آب، امشب ادای عکس ماه را که درمیاورند، ماهی ها، سیاه و سرخ و سفید، از خنده می میرند.. گل های سرخِ شمعدانی های سبز ِ گلدان های سفید، دور باغچه انگار حصاری رنگ رنگ باشند دور دسته دسته چمن های نورسته به دستهای خسته ی مادربزرگ.. آنطرف تر درخت مو ی جوانی، سربه زیر، دختران نورسیده ی بوته های بیتاب و شاداب رُز را می پاید.. پدربزرگ زمین و باغچه را که آب میدهد،  بوی خاک خیس، دل تنگم را باز که نمیکند هیچ، یاد آن روزهایی میاندازدم که تازه تازه خدا داشت من و تو را از آب و خاک میساخت.. خودم با همین چشمهایی که تو میدانی چه رنگ اند، دیدم از یک مشت خاک آفریدمان.. &lt;br /&gt;من امشب ماه م را گم کرده ام.. پیش تو نیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6514727242005644259?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6514727242005644259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6514727242005644259&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6514727242005644259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6514727242005644259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/06/blog-post_28.html' title='عمق'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2367200658558539962</id><published>2008-06-25T18:25:00.001+04:30</published><updated>2009-09-02T00:19:29.443+04:30</updated><title type='text'>کاش</title><content type='html'>دوهفته ای که رفت، کمی شبیه چهارده روز سفر بود...&lt;br /&gt;سعی از صفای مکه تا مروه ی مدینه.. طواف دور حجم سیاه تهی.. ستون های شماره دار مسجد و کفشداری هاش.. روی فرش های سبز زمینی از بهشت.. صفای خلوت با قرآن های جلد لاجوردی و صفحات فیروزه ای.. اذان ناب و حمدهای بیتاب.. نمازهای مسجد مدینه، دست به سینه.. سر روی سنگ های صاف و سرد مسجد.. دوقدم مانده تا قبله.. تکیه به دیوار رو به روی مستجار.. آشتی مدام گونه های تر و سنگ های سفید مرمر.. لمس شرم آمیز دست های پر از گناه و پارچه ی بلند سیاه.. این طرف، آینه ی نگاه زنگارگرفته ای به گنبد زمرّد، گره خورده... ؛&lt;br /&gt;حالا دوباره به حرف و عکسی از سفر، عجیب دلم تنگ میشود..&lt;br /&gt;پ.ن. دنیای غریبی ست. آنقدر که با خودت هم غریبه میشوی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2367200658558539962?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2367200658558539962/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2367200658558539962&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2367200658558539962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2367200658558539962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/06/blog-post_25.html' title='کاش'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-1157838585127559578</id><published>2008-06-17T18:01:00.003+04:30</published><updated>2009-09-02T00:14:59.130+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>بعد</title><content type='html'>(شعرهای داخل " " از من نیست، مابقی هم که اصلاً شعر نیست.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;جسم، بیجان؛ جان به لب، لب ها خموش&lt;br /&gt;چشم، پرخون؛ خون به دل، دل در خروش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست، بسته؛ پای، خسته؛ هوش، منگ&lt;br /&gt;گونه گلگون، دیده جیحون، سینه تنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مست و مبهوت و ملول و مسخ و مات&lt;br /&gt;لاابالی، لوچ، لولی، لنگ و لات!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیقرار، آسیمه سر، آشفته حال&lt;br /&gt;سر پر از سودا و فکر و قیل و قال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عقل، بازی خورده ی دست جنون&lt;br /&gt;روح، از زندان تنگ تن، برون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستها لرزان، نفس در سینه حبس&lt;br /&gt;دل، سراسر اضطراب و هول و ترس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قلب، همچون کوه اندوه و الم&lt;br /&gt;بر رفیعش رایت حسرت، علم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشک، پنهان پشت پلکم حلقه زد&lt;br /&gt;ماه، در دریای چشمم غرق ِ مد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بغض، چون سدّی سر ِ مجرای نای&lt;br /&gt;وای از آوار سد، صدبار وای!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غم به سنگ خاره ای، بغضم شکست&lt;br /&gt;خُرد شد، خاکش به روی دل نشست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم، تار؛ آوار، سنگین؛ سنگ، مفت!&lt;br /&gt;گردِ دل را با نمی از اشک، رُفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوخت جان، افروخت دل، لرزید لب&lt;br /&gt;باخت رنگ از روی، تن در تاب و تب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حک شدند انگار بر لوح دلم&lt;br /&gt;یا که آغشته ست با یادش گـِلم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاهدم باش اشک، شب، دفتر، قلم!&lt;br /&gt;حرفهای مُهر خورده در دلم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هان، شمایی که دلم را سوختید!&lt;br /&gt;ساختن را کی به من آموختید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساختن را از زمان آموختم&lt;br /&gt;نیمه شب هایی که در تب سوختم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوختم، خاکسترم بر باد رفت&lt;br /&gt;خاطراتم هم چو من از یاد رفت&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب اما دارم از وادی غم&lt;br /&gt;بی تمام خاطراتم میروم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میروم آنجا که جان جولان دهد&lt;br /&gt;نی  برای تکه ای نان جان دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل هوای صحبت جان کرده است&lt;br /&gt;باز هم اسباب عشق آماده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیقرار آشفته دل  دیوانه مست&lt;br /&gt;آخ عجب حال خوشی داده ست دست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-1157838585127559578?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/1157838585127559578/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=1157838585127559578&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1157838585127559578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/1157838585127559578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='بعد'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-842889891989524730</id><published>2008-01-22T20:19:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T19:01:04.307+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>زنده گی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کلمات، روی سکوی سنگی نه­ چندان بلند ذهن­م آرام به ­صف شده­ اند بی ­قرار. ابتدای صف است یا انتهاش که &lt;strong&gt;صبر&lt;/strong&gt; ایستاده­ بالای سکو. کنار پای صبر &lt;strong&gt;عشق&lt;/strong&gt; سر را با دوبازوی حایل روی زانوها گرفته زل زده به زمین، &lt;strong&gt;خستگی&lt;/strong&gt; سمت راست­، گردن­ را کمی خم کرده روی شانه ­ی &lt;strong&gt;اُمید&lt;/strong&gt;ی که روی­ش به دیوار­ سنگی بلندی ­ست که همه پشت ­شان به ­آن؛ مدتی ­ست سپرده یا &lt;strong&gt;یأس&lt;/strong&gt; صدای­ش کنند یا اصلاً صدای­ش نکنند و بگذارند همین­طور زل بزند به همان دیوار سنگی بلند. &lt;strong&gt;تنها&lt;/strong&gt; مردمک­ هاش را از پشت پلک ­های بسته تکان می­دهد، پاهاش را دراز کرده یا راست را روی چپ می­اندازد یا چپ روی راست . &lt;strong&gt;ترس&lt;/strong&gt; مچاله شده توی خودش می­لرزد و گاه از راهی میان دست­ و پا و تن نیم ­نگاهی به &lt;strong&gt;عهد&lt;/strong&gt; می­ اندازد، انگار دلش می­خواهد برود کنارش آرام بگیرد. &lt;strong&gt;شوق&lt;/strong&gt; از آن دورتر می­آید چشم­ هاش برق می­زند از دیدن امید... کلمات روی سکوی سنگی نه­ خیلی بلند ذهن­م آرام به صف شده­ اند، بي &lt;strong&gt;قرار&lt;/strong&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-842889891989524730?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/842889891989524730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=842889891989524730&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/842889891989524730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/842889891989524730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/01/blog-post_22.html' title='زنده گی'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-5057514072873138848</id><published>2008-01-14T14:12:00.002+03:30</published><updated>2009-09-17T19:03:10.117+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>آفتاب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه سرما و صفا و سفید برف یک طرف؛ ایستاده از پشت پنجره­ ی بلند بخارگرفته تماشای برقِ قطره­ های برف­-آب زیر آفتابِ پس از برف که می­ چکند یکی ­یکی به ­نوبت از هر سقف و شیروانی و لبه ­­ای روی زمین انگار ابتدای باران باشد یا انتهاش هم یک طرف.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-5057514072873138848?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/5057514072873138848/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=5057514072873138848&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5057514072873138848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/5057514072873138848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='آفتاب'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-8705702656488276752</id><published>2007-11-22T14:39:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T19:02:11.715+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>باران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ابرهای آبان، آب ریختند پشت ­پاش تا به ­سلامت برود؛ شاید هم آسمان آب زده­ ست انتهای راه ماه آبان را نذر قدم­ های ماه آخر... آذر.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/R0VmUjlGyYI/AAAAAAAAACM/fqYloevG5aU/s1600-h/baran.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5135623453420210562" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/R0VmUjlGyYI/AAAAAAAAACM/fqYloevG5aU/s320/baran.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-8705702656488276752?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/8705702656488276752/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=8705702656488276752&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8705702656488276752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8705702656488276752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='باران'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/R0VmUjlGyYI/AAAAAAAAACM/fqYloevG5aU/s72-c/baran.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-2026113498220014079</id><published>2007-10-28T19:34:00.002+03:30</published><updated>2009-09-17T19:04:08.570+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>گم و گور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;غافل از این­که به حرف گربه­ سیاه هم این ­روزها باران عزیز نمی ­بارد چه رسد به حرف من –؛ نوشته ”بنویس تا ببارد". دوست داشتم تا نباریده ننویسم، اما نشد. یعنی می­شد، اما من نخواستم، نه که نخواسته ­باشم و خودش شده ­باشد، یا مثلاً نخواسته ­باشد بشود و من بخواهم. نه . ­فهمیدی!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;طبیعی ­ست کمی جنون این ­روزها چاشنی همه زندگی­م شود، و چیزی نمانده حتی زندگی­م بشود چاشنی جنون!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دیده­ ای یک بچه­، اگر چیزی را خیلی خیلی دل­ش بخواهد، هی اصرار می­کند و ابرام و عجز و لابه و پافشاری و غیره مگر دل والدی از والدین به ­رحم آید و بخرد؟ بعدش را هم لابد دیده­ای که اگر بخرند برای­ش چه شاد می­شود؟ ولی اگر نخرند را که دیگر ندیده­ای! چون بچه این­ جور وقت­ها غالباً می­رود خودش را و همه آثارش را جایی گم­ و گور می­کند که کسی نبیندش. بمیرم الهی. لابد چمباتمه می­زند در همان گم­وگور کذایی و دل خوش می­کند به خیال داشتن آن چیز. گریه هم نمی­کند، چون اشک­ها­ش تمام شده به­ پای اصرارهای سابق. بندش که به آب نیست اشک. هست؟ امان از وقتی که یکی برود آن گم ­و گور را پیدا کند و آن چیز را به بچه بدهد، درجا بی ­برو برگرد رد می­کند. تازه اگر خیلی ادب داشته­ باشد که از آن والدین این تأدیب بعید است. خلاصه امتناع می­کند، گرچه نمی­فهمد امتناع چیست ، اِبا می­کند، ابا هم نمی­داند؟ خب روی می­گرداند، پس می­زند، رد می­کند، یک کلام : دیگر نمی­خواهد.. یک وقتی می­خواست... آن ­وقتی که ارزش­ی داشت... دیگر ندارد... حالا نمی­خواهد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ­ن:بین خودمان بماند؛ اگر نمی­خواست، نمی­رفت یک گوری خودش را گم کند تا کسی نبیندش و چمباتمه بزند و خیال خوش کند و...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-2026113498220014079?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/2026113498220014079/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=2026113498220014079&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2026113498220014079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/2026113498220014079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/10/blog-post_28.html' title='گم و گور'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-8785663309688003685</id><published>2007-10-10T23:00:00.001+03:30</published><updated>2009-09-02T00:29:10.644+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>سیرآب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;باران که تمام روز و تا نیمه ­های ­شب می ­بارید، دل خوش کرده ­بودم ربط و راهی هست مابین تغییر حال آسمان تب­دار و احوال این دل بی­قرار؛ اما .. دوسه­ روزی ­ست دیگر نمی­بارد.. دلم قدری بیشتر از سرخی آسمان شبی که زمین سیراب شد، گرفته.. نه رعدی پشت حصار بغض زندان نای تن­م به اسارت نشسته که رها شود؛ نه برقی مانده به چشم­های بی ­رمق­م تا نوری نثار این کوره­ راه کند.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; اما؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به همین روزوشب­ها قسم ، یک شب، جایی میان آسمان و زمین، بی رعد و برق، آرام ­تر از هرچه سکوت، به عدد ثانیه ­های سرد و سخت صبوری، قطره ­قطره خواهم شد.. وَ خواهم بارید.. بر سر و روی و شانه­ هایی که تشنه ا­ند..&lt;br /&gt;یک شب ماه می­شوم سیر نگاه­م کنید، شبی ستاره تا به اشاره نشان­م دهید،، یک شب کمی مانده به صبح، سپیدی سحر می­شوم آرام چشم­هایتان را باز کنید. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-8785663309688003685?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/8785663309688003685/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=8785663309688003685&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8785663309688003685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/8785663309688003685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='سیرآب'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-9126407740623359699</id><published>2007-09-18T22:56:00.001+03:30</published><updated>2009-09-02T00:30:27.028+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>مهر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;لای پنجره­ را آرام باز می­کنم، نسیم نرمی از جانب شمال توی گوش چپ­م زمزمه ­ای محو ­می­کند و همین ­که رد می­شود از روی گونه ­هام، بوی خوش سررسید موسمی نو مست­م می­کند و حالا پرم از اشتیاق فصل تمام عاشقانه ­هام: پائیز برگ­ریز&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;..  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-9126407740623359699?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/9126407740623359699/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=9126407740623359699&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/9126407740623359699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/9126407740623359699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/09/blog-post_18.html' title='مهر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-3282699798132268667</id><published>2007-09-03T11:02:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T19:07:30.734+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يار مهربان'/><title type='text'>سفر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/Rtu5DxDU3-I/AAAAAAAAABM/QCOLahmGnlY/s1600-h/%C3%9A%C2%AF%C3%99%E2%80%9E.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5105878076912623586" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 364px; height: 188px; text-align: center;" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/Rtu5DxDU3-I/AAAAAAAAABM/QCOLahmGnlY/s320/%DA%AF%D9%84.JPG" border="0" height="178" width="341" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;"... &lt;span style="font-size:100%;"&gt;همه­ ی این ­کارها برای بازآمدن او بود که تنها یک­بار به ­هنگام کودکی به آن خانه آمده ­بود و آن­ دم که نوذر چرخ کهنه ­پوش را به نفت آغشته می­کرد او در جایی بود همیشه کسی در جایی هست و ما باید برویم به ­سوی او و نمی ­دانیم او کجاست، همان­ که با دندان ­های افتاده­ ی هشت­ سالگی آمد دو دندان پیشین بالایی یا پایینی راستی اگر به ­جای دندان­ های پیشین دندان ­های آسیاب افتاده­ بود بازهم می­گفتیم که او با دندان­ های افتاده آمد دیگر نشانه ­ی پرسش را هم نمی­شود درجای خود گذاشت وقتی کسی می­آید و جای دندان ­های شیری افتاده ­اش پیدا نیست آن ­همه هیاهو و از دیوار راست بالارفتن برای باز­آمدن او بود با چتر سیاه فرود­آمدن از پشت ­بام در آفتاب ریگستان که می­سوزاند چتر بازشد فروکوبیده ­شد به زمین و اکنون که او پس از سال­ها به ریگستان بازگشته ­بود، راستی اکنون را سیخی چند و در کجا می­فروشند که بگوییم او اکنون آمد... "*&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*چندسطر از کتاب "من ببر نیستم پیچیده به­ بالای خود تاک­م" ِ محمدرضا صفدری ؛&lt;br /&gt;رمان برگزیده ­ی سال هشتادویک&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-3282699798132268667?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/3282699798132268667/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=3282699798132268667&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3282699798132268667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/3282699798132268667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='سفر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/Rtu5DxDU3-I/AAAAAAAAABM/QCOLahmGnlY/s72-c/%DA%AF%D9%84.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-6918277865172289071</id><published>2007-08-21T23:31:00.000+03:30</published><updated>2007-08-21T23:56:47.067+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;تنها حُسن زمان این است که میگذرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/RstIoRDU39I/AAAAAAAAABE/7Ug1VgmCR5w/s1600-h/Arghavan-baghe+eram.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5101250859536539602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/RstIoRDU39I/AAAAAAAAABE/7Ug1VgmCR5w/s320/Arghavan-baghe+eram.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ارغوان-باغ اِرم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-6918277865172289071?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/6918277865172289071/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=6918277865172289071&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6918277865172289071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/6918277865172289071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/08/blog-post_21.html' title='...'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/RstIoRDU39I/AAAAAAAAABE/7Ug1VgmCR5w/s72-c/Arghavan-baghe+eram.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-4626954833362748705</id><published>2007-07-09T15:31:00.000+03:30</published><updated>2007-07-09T15:40:29.621+03:30</updated><title type='text'>لا  زمان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;همه ی روز را زیر آفتاب تابستان به شتاب رانده ست ارابه ی زمان؛ خوش دارد تمام طول خیابان شب را پیاده طی کند، از ابتدای غروب تا خود صبح؛ پابه پای ماه، لابلای ستاره ها؛ دوست دارد بایستد از رفتن، وابماند از گذشتن، جا بگذارد خودش را جایی دورتر از زمین و دیرتر از زمان، بنشیند هرگوشه ی دنجی که هست. دوست دارد شب را هـِی بــکــــشـــــــد هــــرقـــــــدر کــــه دلــــش مـــیــخـــواهــــــد... این است که دیر میرسد صبح، که دیر میرود شب...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-4626954833362748705?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/4626954833362748705/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=4626954833362748705&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4626954833362748705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/4626954833362748705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/07/blog-post_09.html' title='لا  زمان'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-481432321086974292</id><published>2007-05-14T22:20:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T21:13:51.342+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>به راه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چندشب است باران بس ­که باریده، دیوانه شده؛ من هم. باید برگ ­های پهن چنار تنومند بلندی تا لب پنجره­ ی اتاق­ت آمده باشد که بفهمی چه طنین گوش­ و دل­نوازی دارد، برخورد باران با کف دست ­های سبز و بازِ درخت ! انگار که قرار نیست قطره­ ای از این بی ­انتهای بارش به زمین هم برسد... چند شب است زمین بس که آب دیده و تشنه مانده، مثل باران دیوانه شده؛ من هم. نشسته ­ام روی زمینِ پای شیشه ­ی خیس قدّی ِ حالا بی ­پرده­ ی اتاق. وحشت می­کنم از صدای رعد؛ آسمان بس ­که فریاد کشیده، مثل باران و زمین دیوانه شده، من هم. روی جعبه ­های بلند ایوان کوچک خانه، این "زیبا" مدتی­ست لانه کرده، چندشب است کبوتر بس ­که همین ­طور چشم­ به ­راه مانده مثل باران و زمین و آسمان دیوانه شده، من هم. چندشب است می­ بارم انگار! مثل خود باران اردی­بهشت، ناگهان و بی ­وقفه و کوتاه! ؛ آب می ­بینم و تشنه ­ام، مثل زمین خشک پای چنار؛ زیرلب، فریاد می­کشم مثل رعد، و چشم­ هام، به ­راه، از اشک، برق می­زنند ­...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064496383422021922" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/Rki0oLwewSI/AAAAAAAAAAM/myq-JgeDCIs/s320/kaftar.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-481432321086974292?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/481432321086974292/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=481432321086974292&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/481432321086974292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/481432321086974292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='به راه'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/Rki0oLwewSI/AAAAAAAAAAM/myq-JgeDCIs/s72-c/kaftar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-117551679185537987</id><published>2007-04-02T15:56:00.001+03:30</published><updated>2009-09-02T00:38:21.272+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کافی­ست شب بیاید و باران بیاورد.&lt;br /&gt;بی ­چتر، زیر سایه ­ی باران بایستم،&lt;br /&gt;یا شیشه، ماتِ هرمِ نفس­ های من شود،&lt;br /&gt;فرقی نمی­کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تر می­کند تمام رخ­م را نزول آب&lt;br /&gt;این قطره­ های ناب!&lt;br /&gt;از ابر، یا دوچشمِ بهاریّ ابری ­ام،&lt;br /&gt;فرقی نمی­کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافی­ست شب بیاید و آخر سحر شود&lt;br /&gt;بی­تاب می­شوم&lt;br /&gt;چون شمع، روی گونه­ ی خود آب می­شوم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-117551679185537987?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/117551679185537987/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=117551679185537987&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/117551679185537987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/117551679185537987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/04/blog-post_117551679185537987.html' title='...'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-117449731466322787</id><published>2007-03-21T21:41:00.001+03:30</published><updated>2009-09-02T00:41:24.058+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>عرش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تا زیر پای صدف ­های ته دریا رفته، فتیله ­ی شمعی که دوست­ش دارم! شب­، روشن­ش می­کنم، آتش برآب می­خوابد؛ به دریا می­زنم، غرق می­شوم، زیر نور شمعِ شب ایستاده­ ام کف آرام­ترین اقیانوس. حالا غرقه ­تر از من نیست، و من به غرق ­شدن می ­بالم، عمق اقیانوس ­ام و همه دنیا زیر پای من ­است! بالا، فقط آب است و آسمان و نور. بلندترین قله ­ها به پای صدف­ های زیرپای­م - کنار فتیله ­ی شمعی که دوست­ش دارم- هم نمی­رسد. خیال­م از همه عقاب­ها بلندپروازتر است، ستاره­ ست که زیر قدم ­هام ریخته، هفت ­آسمان سر به پای دل­م می ­ساید؛ این­جا که من­ ام، عرضه ي احساس من است. بگو بادبان ­ها راست سینه سپر کنند در برابر باد؛ بگو ماه، راه را نشان­ دهد؛ خورشید، همه مسیر را نور بریزد؛ ستاره­ ها دست ­به ­دست هم،صف بکشند دوسمت جاده؛ بگو فرشته ­ها فرش کنند همه راه را، به شمع­دانی­ ها بگو گل کنند، شمشادها شانه­ به ­شانه بایستند، یاس ­ها همه کهکشان را عطر بپاشند. آرام به نسیم بگو، مسافر داری! دل­م سفر می­خواهد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-117449731466322787?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/117449731466322787/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=117449731466322787&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/117449731466322787'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/117449731466322787'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/03/blog-post_21.html' title='عرش'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-117295803878026075</id><published>2007-03-04T01:08:00.001+03:30</published><updated>2009-09-02T00:45:30.437+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مستانه'/><title type='text'>اقرار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به خیال­ت نوشتن به همین سادگی ­هاست؟ بنام تو که باشد، آداب دارد و نمی­دانم. سیاهی خطوط ، نه ردّ جوهر، عرق شرم ِ روی سیاه قلم است، چکیده بر صورت سفید صفحه . نور توجهت، پستوی ذهن­م را چراغانی کرده. انگار همه حرف­ های­م را خوانده­ باشی... کار هرشب­م است، خودم را میان تاریکی شب که می ­یابم، گم ا­ت می­کنم، می­روی انگار، تنها می­شوم. حالا تازه شب­های سرد و بلند من شروع می­شوند، به­ عادت، دست­ هام قلم می­طلبند و دل­م به نوشتن رضا نمی­دهد. چه نیازی ­ست به اسارت حرف­های دل، لای ورق؟ گناه دارند.&lt;br /&gt;من امشب اعتراف می­کنم مدت­هاست غرق شده­ ام. غرق اقیانوس آرام خیال! غرق دریای سرخ احساس...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-117295803878026075?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/117295803878026075/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=117295803878026075&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/117295803878026075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/117295803878026075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='اقرار'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-116820002433142374</id><published>2007-01-07T23:29:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T21:22:58.749+04:30</updated><title type='text'>هبوط</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بالا، خیلی بالا، آنقدر که تو توان درک بلندای ­ش را نداری، فرض کن همان بالاترین بلند ِادراک تو؛ من از آن بلندترین، می ­آیم. یعنی افتاده­ ام، یک­باره! هنوز اما به زمین نرسیده ­ام. روزهاست که در نزول­ ام، شاید هم سقوط، یا نه، هبوط! ، هوای این پایین سرد است، و شب­ سردتر هم می­شود. سرما را با همه ­ی وجود، روی ترک ­های لب و پشت پلک ­های بسته و ­لای موهای پریشانم حس می­کنم، صبح، تازه می­فهمم چقدر پایین­ آمده­ ام! آن بالا، هیچ چیز به چشمم نمی ­آمد، زمین با همه بزرگی و پستی ا­ش، از یادم رفته ­بود. آسمان هیچ نبود. چشم من از تمامی افلاک بزرگ­تر بود ... هر روز بالاتر می­رفتم، انتهایی نداشت. نه، داشت. یکهو زیر پاهام خالی شد! پایین آمدم، باز پایین ­تر. حالا دنیا روز­ به ­روز برای­م نمایان ­تر می­شود، چشم ­هام همان­قدر بزرگ­ اند که بودند، حالا همه دنیا و آدم­ هاش می­روند که در چشم­های بزرگ من جا شوند، بنشینند، در میان اشک­های مدامم، به من و این­همه هبوط من بخندند. همان­ آدم­هایی که در نظرم هیچ هم نبودند، که بالا رفته ­بودم تا نباشند، که از چشم­ هایم دورشان کرده­ بودم­ و از دست ­هاشان فاصله گرفته بودم. حالا همه­ ی همان دست­ها­ به­سمت من اشاره رفته­، سرهاشان را بالا گرفته­اند و به هم نشان­م می­دهند. و من آن­قدر بالا بوده­ ام که هنوز به زمین پست ­شان نرسیده­ ام. آخرین شب بالانشینی­، باریک ­ترین هلال از ماه را زیر پاهام داشتم. پایین که می ­آمدم، شبی از کنار قرص کامل­ش گذشتم. حالا همان ماه، بالای سرم ایستاده، می­رود هلال شود. هی هرچه می­گذرد، به نوک انگشتان سبابه ­ی زمینیان نزدیک­تر می­شوم، و تو خود خوب می­دانی پایین تر از این را نمی­توانم. من همان بالاترین بلند را دوباره می­خواهم. همین.&lt;br /&gt;پ ن. اتی امرالله فلا تستعجلوه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ ن. اعظم اعیاد هم مبارک­&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-116820002433142374?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/116820002433142374/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=116820002433142374&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116820002433142374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116820002433142374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2007/01/blog-post_07.html' title='هبوط'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-116759663619675176</id><published>2006-12-31T23:53:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T21:28:11.933+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>دستخط</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از حال و روز ما اگر پرسیده باشید، روزهامان رو به بلندی گذاشته، دی دیر می­گذرد. حال ­مان هم، حمد. ملالی نیست جز همه ­ی ملال ­هایی که همیشه بوده و هست! ناخن شصت پای راست­ حین تغییر مکان ارکان اتاق، از دوجا به بیرون تا شد! دردش تا خود زانو رفت و برگشت! حالا زیرش خون تجمع کرده، کبود شده، اندکی درد می­کند، دیگر آن­ که از دیشب شکر خدا گرفتار زکام هم شده­ ایم، عطسه امان ­مان را بریده، توان اکل و شرب حتی نداریم. جز دو سرخی ِ کم­رنگ روی گونوان! ( بالای دو لپ!) رنگ چندانی به رخ نمانده. دیدگان ­مان به زحمت و زور باز است؛ ظهر ناشتا(!) والده ­ی عزیزتر از همه ­چیز، جوشانده­ ی خاک­شیر داد به خوردمان، خدا نصیب نکند. شکر همان خدا، به زهر می­ ماند. دور از چشم همه ­ی اهل بیت، نیم­ش را به مجرای آب محلّ شست ­و ­شوی ظروف سپردیم، لامصب دانه ­های ریز خاک­شیر مانده بود به دیواره­ و پایین هم نمی­رفت، بد رسوا شدیم. ولی به روی زرد و سرخ ­مان نیاوردند. سوپ و آشِ ­عدس و فرنی و لوبیای گرم و آب ­انار و لیمو­شیرین و پرتقال و هندوانه و باز جوشانده­ ی­ این ­بار رقیق ­تر و قسمی خوراک ناآشنا و مقدار معتنابهی آب، همه دست ­به ­دست من!، کمی جا آوردند احوال ِ رفته را. ابتدای شب متذکر شدیم فردا امتحان انتهای ترم هم داریم و الساعه که نیمه­ شب شده، ذره ­ای مهیا نیستیم. با امروز چهار روز است از منزل خروج نکرده­ ایم، از همین پشت پنجره، میزان ملسی هوا را ملتفت ­ایم. به دل بی­دل ­مان افتاده فردا روز خوب خداست. شکر. همین! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-116759663619675176?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/116759663619675176/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=116759663619675176&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116759663619675176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116759663619675176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2006/12/blog-post_31.html' title='دستخط'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-116739884520207778</id><published>2006-12-29T16:54:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T21:35:39.578+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حسب ح ا ل'/><title type='text'>حیف</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تمام بعدازظهر، همه­ ی اسباب اتاق را به ­هم ریختم و از نو چیدم. تخت­م را کشیدم کنار شوفاژِ پایین پنجره­ ی کوچک، زیر چراغ دیواری ، ضبط و همه نوارهای نو و کهنه را هم گذاشتم کنار تخت. حالا شب­ها را می­شود گرم، رو به آسمان، زیر نور چراغک صبح کرد. جلوی پنجره ­ی دولنگه ­ی قدی روبه­ حیاط را خالی کردم و قالی قرمز را تا زیرش کشیدم که بشود ایستاد یا نشست و حتی دراز کشید و دید که آفتاب بی ­رمق دِی، توان آب­ کردن برف ­ها را ذره­ ای ندارد. یادم باشد پیش پای اسفند، دوسه جعبه بنفشه ­ی زرد و بنفش بگذارم زیر پنجره نگاه­ شان کنم تا خود عید. کنج اتاق که خالی ماند، همه کتاب ­ها را برهم گذاشتم و بالا رفت، حالا برای تکیه دادن و نوشتن و خواندن، دیواری از ورق اینجا هست ... گوشه ­ی سمت جنوب ­غربی هم که جز روزی دوسه بار، هربار دقایقی انگشت ­شمار، همیشه خالی­ست ... شاخه­ ی چنار انگار بلاتکلیف باشد میان خشکی هوا و نم ِ برف-آب، درست تا لب پنجره­ ی کوچک کنار تخت آمده، دست اگر به سو­ی انگشت­ هاش دراز کنم، برف تعارفم می­کند! تمام حیاط و باغچه ­ی گِرد میان­ش از برف سفید است و ذره­ های سفید، زیر نور خورشید برق می­زند. کتاب ­هام را پخش کرده­ ام روی میز و ورق ­های ­شان را می­شمرم و به هفده­ روز مانده تا شروع  امتحانات انتهای ترم، تقسیم می­کنم، عجب خوارج قسمتی! این­ها همه به­ کنار، تو فقط بگو حیف این هوا نیست؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-116739884520207778?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/116739884520207778/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=116739884520207778&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116739884520207778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116739884520207778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2006/12/blog-post_29.html' title='حیف'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-116689435008888901</id><published>2006-12-23T20:47:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T21:37:20.378+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدرودیوار'/><title type='text'>دوی ِ دی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;- بیست­ و ­دومین پاییز هم بر من گذشت، از همین امشب دلم چه برای­ خزان تنگ شده ­است!&lt;br /&gt;- خوب می­دانم زمستان امسال و حتی بهار بعد کمی فقط کمی دیر خواهند گذشت؛&lt;br /&gt;- امشب چقــــــــدر فرق دارد و دارم با هر شب دیگری قبل و بعد از این!&lt;br /&gt;- تمام شد. نشمردم، شاید نیم­ هزار! سطر؛ هر سطر، چهل کلمه، هر کلمه یک ذکر، هر ذکر ...&lt;br /&gt;- دل­م هوای حرم کرده، مسجد نبی ص و پای منبرش، نجف و ایوان­ش، مشهد رضاع و کفشداری یازده ­ش!&lt;br /&gt;- زمستان را فقط بخاطر رضای تو دوست دارم، خدا!&lt;br /&gt;- دوی دِی، قرار بود میان­ ترم راکتور ندهیم، نرفتم، دادند! یادم نبود "قرار" بی ­اعتبار شده­ است مدت ­هاست!&lt;br /&gt;- راکتور می­افتم، تا باشد از این افتادن­ ها و جاماندن ­ها، قرارهای بی اعتبار­ها!، بی­ قرار­ها ...&lt;br /&gt;- یعنی باور کنم نود روز همه ­ی سرها در گریبان است؟!&lt;br /&gt;- دلم دو سه ­­چار ماهی هست که محرّم می­خواهد...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-116689435008888901?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/116689435008888901/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=116689435008888901&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116689435008888901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116689435008888901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2006/12/blog-post_23.html' title='دوی ِ دی'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-116577617450400936</id><published>2006-12-10T22:10:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T21:39:02.010+04:30</updated><title type='text'>منتهی الامال</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شب. کنایه. استعاره. دروغ. گناه. باشه. خفگی. عزیز. گل. صفا. عشق. چی؟. خیر. برکت. نازنین. مومن!. خدا. عاقل. چرا؟. شاعر. حضرت! دوست. محرم. خلوت. هیس!. همدم. شب. صحبت. رازدار. امید. هه!. فکر. خیال. ذکر. خواب. صبح. ظهر. لطف. امّا. حرارت ­دو. احمدی ­نژاد. مرگ. کنسل. چه ­خوب! سوال؟. فاصله. جواب. فکر. ذهن. رفتار. بابا. منع. کوتاهی. درس. کار.ضعف!. وای. شرایط. سرمایه. استقلال. نـَه. سنّ. سُنـّـت. شناخت. مخالفت. تصمیم. تو. اشتباه. بی­ عقل. تجربه. عمر. را. خراب. صلاح. حق. مهم؟. لطفاً. رفتن. جان؟ منطق. خواهش. جواب. دیگه. لیاقت. خدا. حوصله. من. مزاحم. خوبم؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-116577617450400936?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/116577617450400936/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=116577617450400936&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116577617450400936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116577617450400936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2006/12/blog-post_10.html' title='منتهی الامال'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-116525772527263741</id><published>2006-12-04T22:11:00.002+03:30</published><updated>2009-09-17T21:41:41.577+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لايعقل'/><title type='text'>الف یا الف</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آیا؛ ادات پرسش من نیست، آیا؛ خطاب من است!&lt;br /&gt;(یا هذیان ­های یک تب کمی بالاتر از مطلق صفر)&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خسته شدم بس ­که سوال کردم و بی ­جواب ماند، بگذار این ادات پرسش، این "همیشه ابتدای سوال­ها"، این "اول و آخرش، حرف اول الفبا" ، این "میان­ش، آخرین حرف­ها" ، این "از هرسو، یک آوا" ، این "سه حرفی دونقطه ­ی تک ­معنا" را بردارم از ابتدای همه جمله­ های استفهامی تا به­ حال نفهمیده­ ام. بگذار "آیا" را صفت فاعلی ­اش بخوانم، از مصدر" آمدن"، بن مضارع "آی" به ­انضمام "ا". &lt;strong&gt;آیا: آن که می­آید!&lt;/strong&gt; نه یک­بار، نه دوبار، نه حتی هزاران بار، "آیا"ی من همیشه در آمدن است، مدام دارد می­آید. پیوسته به ­سویم در راه است، &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قدم­ هاش از ازل است و تا ابد خواهد بود. "آیا"ی من بی­ وقفه می­آید، چشم را تنگ به مرز زمین و زمان دوخته ­ام، در انتظار آمدن­ش، که می­دانم دارد می­آید! حتی آن­ وقت ­ها که منتظر نبودم، و حتی ­تر آن زمانی که نبودم! آیای من همیشه آمدنی­ست. منتظر "رسیدن"ش نشسته ام، اگر برسد، دیگر "آیا"ی من، "رسا" می­شود، حالا مدام باید برسد، نه یک­بار، نه دوبار، نه حتی هزاران بار، باید همیشه در رسیدن باشد. میرسد و كاش بماند! وقتی ماند، "مانا" می­شود. "مانا"ی من همیشه ميماند؟­­ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-116525772527263741?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/116525772527263741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=116525772527263741&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116525772527263741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116525772527263741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2006/12/blog-post_04.html' title='الف یا الف'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36125624.post-116488130520968677</id><published>2006-11-30T13:34:00.001+03:30</published><updated>2009-09-17T21:45:50.521+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='او'/><title type='text'>کفر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مراقب خدا باش، این روزها هیچ حواسش نیست، من و تو باید هوای­ش را داشته باشیم، خداست! حالا گیرم حواسش این­روزها کمی پرت؛ نباید اشتباه کند. بسم الله. شروع کن. از کتاب­ش. یک ­به ­یک آیات را به ­یادش بیار. برای­ش بخوان. بلند تکرار کن. نه یک­بار، نه دوبار، هزار بار بخوان. نباید آیات­ش از یادش برود. خداست. سنت ­هاش را بزرگ روی تخته برای­ش بنویس. سنت ­هاش را که نمی­شود تعطیل کرد. سنت ­هاش را که نمی­شود تغییر داد. سنت ­هاش را که نمی­شود تبدیل کرد. خداست. هی همه­ چیز را بلند تکرار کن برای­ش. مبادا از یادش برود که ظالم را باید عذاب کرد، نکند خیال کند مؤمنین اهل دوزخ­ اند. مراقبی؟ خیال­م تخت باشد؟ نکند جان نوزادان را در رحم مادرها يشان بگیرد و پیران روبه ­موت را عمر دوباره دهد! نکند هرکه صدقه داد را به هزار بلا مبتلا کند! نکند عمر خویشان را به صله ­ی ­ارحام کوتاه کند. نکند گرفتاران به سنت املاء و استدراج را هی نعمت بدهد که غرق­تر شوند و دست ­اخر به­ هم­آن نعمات، بهشتی ­شان کند! خدا باید حکیم باشد. گیرم حواسش این­ روزها کمی پرت. نکند اشتباه کند! مراقب باش. این یکی را دیگر نمی­شود کاری­ش کرد؛ همه را رها کن فقط هم­ين را مراقب باش اشتباه نکند. نکند طیبه اي گرفتار خبیث­ی کند! یک عمر بدبختی ­ست ها! خداست. نباید کسی را بی ­دلیل بدبخت کند. خداست، گیرم این ­روزها حواسش کمی پرت. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36125624-116488130520968677?l=leadenn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://leadenn.blogspot.com/feeds/116488130520968677/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36125624&amp;postID=116488130520968677&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116488130520968677'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36125624/posts/default/116488130520968677'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leadenn.blogspot.com/2006/11/blog-post_30.html' title='کفر'/><author><name>LEADEN</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16846199933596344057</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/_u4OWIoA-610/SLaZMh412wI/AAAAAAAAACw/kFIfCQxkr0o/S220/man!.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
