ویرگول
 دمی وقف، کمی صبر ... غمی هست


[ خانه | پست الکترونيک | ATOM | RSS ]

Thursday, July 09, 2009

براي سميه توحيدلو - 18 تير

حواست هست دير كرده اي دختر؟ خيلي وقت پيش بايد برگشته باشي عزيز. نبينم همدم آن چاهار تا ديوار شده باشي. ببينم؟ مداد و ورق ميدهند بنويسي؟ اعتراف نه. نامه بنويسي. يادداشتي چيزي. به شان گفته اي عادت به نوشتن داري؟ لوازم ِ تحرير اگر داري، براي مان تمام اين روزهايت را بنويس. بيرون كه بيايي، يك عالمه نوشته هست كه بايد بخواني شان. چند برگي هم تو براي ما بنويس. بنويس ساعت هاي كشدار زندان را چطور سر ميكني؟ سر ميشوند اصلن يا نه؟ آخر "بي همگان" انگار به سر ميشود. اينجا ولي "بي تو" به سر نميشود رفيق. حواست هست اين روزهايي كه آرام از پي هم ميروند، صبر را بدجوري شرمنده كرده اي؟ استقامت، رو به روي ماه تو زانو زده، چيزي نمانده به پايت بيافتد، سجده ات كند. راستي، سوال كه ميپرسند سكوت نكني ها سميه جان! مبادا سكوت هات هي روي هم بغض شود در گلويت. كم نيست آوار ِ شكستن بغضي كه هي فروخورده شده باشد. نبينم هي حرف آمده باشد نوك زبانت و نگفته باشي. نبينم هي كلمه رسيده باشد نوك انگشت هات و قلم دست نگرفته باشي. بنويس مجاهد! بنويس! قلم هم نداري، با سرانگشت هات روي ديوار زندان بنويس. روي هواي پاك سلول هم نوشتي، نوشتي. به خدا كه از هرچه جوهر خودكار و كربن مداد است، ماندگار تر است اينها كه تو مينويسي شان. يك روزي خط تو را باز ميخوانند. يك روز همين اوين، موزه مي شود دختر جان. و تو براي مان تمام اين روزها را تعريف ميكني. و تمام اين روزها را تعريف كه ميكني، بغض ميكني، و لابلاي بغض، لابد اشكي هم از گوشه ي چشمان نجيبت روي گونه ميلغزد. زانوانت اما مثل حالا راست ايستاده اند، نميلرزند. تمام اين روزها را تعريف كه ميكني، من نگاهم به شيارهاي موازي روي پيشاني بلند توست. تمام اين روزها را كه تعريف كردي، قول بده ديگر از شب هايش چيزي براي مان نگويي. حالا هم شب كه ميشود، بيقرار كه ميشوي، ديگر ننويس. تاريك كه ميشود اتاق، همان يك ذره نور روز كه محو ميشود، بنشين رو به قبله عزيز دل، ما را دعا كن. آنجا كه تو هستي، خدا خيلي هست. و خدا خوب حواسش هست كه دير كرده اي دختر. خيلي وقت پيش بايد برگشته باشي عزيز.

Labels:


[ 17:22 ] [ ]

Thursday, July 02, 2009

پيدا كنيدش دوباره - 11 تير

من اعتراف ميكنم كم آوردم. من غلط كردم اگر هزار بار آرزو كردم اي كاش سالهاي جنگ و انقلاب زنده بودم. اگر دلم ميخواسته وسط تظاهرات ها باشم، لابلاي همه ي آن آدمهاي سياه و سفيد توي فيلم هاي خط و خش دار انقلاب. من انكار ميكنم هر اشتياقي را به حضور در هر صحنه اي از جنگ، جبهه، جايي كه بوي خشم بدهد. گيرم به اسم دفاع. گيرم براي نجات. من اعتراف ميكنم بريده ام. من از خدا به خاطر دهه ي شصتي بودنم متشكرم. خدا ميداند كه من تاب متولد پنجاه بودن نداشته ام. حالا هربار كه دهگان سال تولدم را شش بگذارم، خدا را شكر ميكنم كه پنج نيست. كه چهار هم نيست. كاش حتي شش هم نبود. هفت بود مثلن. كه نمي فهميدم اين روزها چه ميگذرد. هشت اگر بود كه تا خود عرش ميرفتم و روي ماه خدا را مي بوسيدم. يادم هم بود آن بالا سلام مصطفي مستور را هم برسانم. بي معرفت نيستم. من فقط كم آورده ام. من اصلن شك كرده ام چيزي آورده باشم! من دلم حالايي كه فرداي همه ي آن ديروزهاي پر حادثه است، يك پناه ميخواهد. خيلي وقت است پيشاني ام روي مهر آرام نميگيرد، نگاهم روي قرآن. دلم "آرام" ميخواهد. ندارد. همين.

Labels:


[ 15:46 ] [ ]

Tuesday, June 23, 2009

حوالي تكبير هايي كه بيداد ميكنند - 3 تير

يكي به اين مردم بگويد اين همه الله اكبر هاي شان را از ته دل نگويند. من طاقت ندارم. اين همه با صوت كه ميخوانند اين دو كلمه را، ديگر دل توي دلم نمي مانـَد. امشب پاي پشت بام رفتن نداشتم. ايستادم پاي پنجره، تمام تنم لرزيد. دومين الله اكبر كه دست اولي را گرفت و بالا رفت، بغض كردم. صدا ها كه به هم پيچيد و تمام آسمان محل، گلدسته ي مسجد شد، بغضم شكست. دلم هم. آمدم فرياد بزنم، اشك هام سرازير شد. خواستم داد بزنم، صورتم خيس خيس شده بود. حالا فقط يك نسيم كم داشتم هوايي ام كند، كه وزيد. من الله اكبر هاي تان را كه ميشنوم، شعر گفتنم مي گيرد. نوشتنم مي آيد. مني كه اين همه وقت دست به قلم نبودم، حالا سرتاپا قلم شده ام. جوهرم صداي ناب تكبير شماست، ورق هام، تمام آسمان شب هايي كه با صدايتان شبيه صبح ميشود. اذان كدام نماز را اين همه بليغ فرياد ميزنيد كه بي اختيار پشت سرتان قامت مي بندم؟ وقت كدام فريضه شده ست كه اين همه پرشور خدا را به كبريايي اش ميخوانيد؟ هيچ حواستان بود امشب الله اكبر هاي تان بوي خون ميداد؟ هر شب ساعت از ده كه ميگذرد من از بوي تكبير مست ميشوم. بگو نگذرند اين دقيقه هاي شور. بگو بايستد زمان همين جا: حوالي تكبير هايي كه بيداد ميكنند. آسمان بدجوري عادت كرده به فريادهاي شبانه مان. ما هم به آسماني كه اين همه ساكت ايستاده است. بگو زمين ترك كند عادت چرخيدنش را به احترام اين همه شور. من اگر جاي ماه بودم، تمام اين شب ها بدر ميشدم.

Labels:


[ 22:45 ] [ ]

Friday, June 19, 2009

خوش به حال آسمان - 29 خرداد
ببخشيد اجازه هست دلمان اين روزها كمي بگيرد؟ ميشود بغض كنيم آرام؟‌ بي صدا؟ ميشود از شما اجازه بگيريم و بدهيم به اشك هايي كه پشت پلك هاي مان حلقه زده اند؟ كه آرام، بي شعار و فرياد، بريزند روي گونه هايي كه قول ميدهند زياد سرخ نشوند از شرم وقاحت اين روزهاي تان؟ يا براي همين دوسه قطره اشك هم بايد منتظر مجوز ماند؟ ببخشيد، مسخره ست، ولي اجازه هست دلمان براي دليوري اس ام اس هايمان تنگ شود؟ براي تماس هاي شبانه چطور؟ براي تك زنگ هايي كه خودش يك عالمه حرف بود. اجازه هست "ما"ي عاشق شب، اين شب هاي هول و هراس و بيخبري را ديگر نخواهيم؟‌ اجازه هست عقربه هاي ساعت كه صاف كنار هم مي ايستند، دلمان بخواهد خبر از رفيقي بگيريم كه پيدا نيست كجاست؟ اجازه هست بميريم از نگراني براي دوستاني كه هر لحظه ممكن است ديگر سالم نمانده باشند؟‌ ببخشيد، اجازه هست دلمان بخواهد آرام بگيرد؟ اجازه هست دلمان اين روزها كمي بگيرد از فريبي كه همه خورده اند؟ اجازه هست دلمان را خوش كنيم به اينكه اين روزها هرچقدر هم كه آخرش هيچ اتفاق خوشايندي نيفتد؛ باز هم روزهاي آغازين "حركت"ي ست كه ميخواهيم؟ ببخشيد، من دارم بي اجازه اشك ميريزم اين روزها و شب ها. گفته باشم.

Labels: ,


[ 17:50 ] [ ]

Thursday, June 11, 2009

سر اومد زمستون - 21 خرداد
اهل سیاست اگر هم بوده ام، این صفحه را به سیاست سیاه نکرده ام هیچوقت. حالا میخواهم سبزش کنم. خیلی سر در نمیاورم از بازی این روزها، ولی خوب میدانم این "شور" را دوست دارم. حالا محض خاطر "آمدن" هر کسی که میخواهد باشد. و خوب تر میدانم که به قدم های "هر"کسی هم شور به پا نمیشود. من این دستبند های سبز دور مچ های دست شما مردم شهر را دوست دارم، شال های سبز همه ی دخترکان بهار را هم. اگر بنویسم چراغ های سبز و برگ درخت ها هم شادم میکند، دروغ نگفته ام.. همین که بعد از این همه وقت، دور هم جمع شده ایم و دست هایمان را مشت کرده ایم برای من و امثال من بس است. گیرم آخر بازی همه ی دست ها پوچ دربیایند، من که گل نمیخواهم وسط این همه بهار. من همین نگاه ها را میخواهم که به هم میخندند، همین "امید"ی که انگار گلی هم هست. بس نیست همین ذره ای شور که هست؟ بعد از این همه رخوت و دلزدگی و ملال؟


[ 15:56 ] [ ]

October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 |