ویرگول
 دمی وقف، کمی صبر ... غمی هست


[ خانه | پست الکترونيک | ATOM | RSS ]

Sunday, March 07, 2010

اين صدمين پست اين وبلاگ است. چرا عنوانش طولاني تر از متن نباشد ؟
باغ سر گلستان پنجم را یادت هست؟ صبح دیدم دارند خرابش میکنند

Labels: , ,


[ 12:13 ] [ ]

Monday, February 01, 2010

خواب ندیدم - 12 بهمن
آن بالا روی ابرها یک برفی نشسته که نگو. تمام مدرسه های دبستان و راهنمایی بهشت تعطیل است

Labels:


[ 19:13 ] [ ]

Tuesday, December 29, 2009

عاشورا

دلت عاشورا که باشد، لابد تمام محرم، قلم دست گرفتن حرام میشود و عدل، ظهر عاشورا نوشتنت میگرد. از ظهر گذشته حالا. بگو آخرین سلام را با علم های چند تیغه شان بدهند وُ تمام. بگو کتل های بلندشان را بگذارند زمين. که هرچه تیغ شمشیر وُ بلندی وُ والایی، ساعتی ست سلام داده وُ بر زمین افتاده. بگو ديگر طبل نكوبند. خبر، رساتر از صدای طبل ها وُ سنج هاشتان به گوش تمام جهان رسیده. این همه دل که بیتاب را به صدای بم پوسته ی طبل های تهی تان نلرزانید. بگو مغازه ها شمع هایشان را حراج کنند. تمام دیوارهای آجری وُ جدول های خیابان های شهر منتظرند. بعد از جماعت صلات ظهر تا غروبی که دلخوش غریبانه بودنش نشسته ایم، چه کنیم؟ گیرم تمام شمع ها را هم گذاشتیم روی مقوا که اشک شمع، دست هایمان را نسوزاند. با دلی که قطره قطره روی تمام وجودمان آب میشود چه کنیم؟ دلت عاشورا که باشد، توی هوای سرد دی، هی عرق میریزی وُ باران بزند، تشنه تر میشوی. سایه میسوزاندت وُ زیر آفتاب هم میلرزی. معلوم نیست چه مرگت شده. معمولا کار از کار که میگذرد، همه چیز به هم میپیچد. آفتاب میرود به سمت مغرب سر خم کند از شرم و کار، ساعتی ست از کار گذشته. یکی که صداش میرسد بگوید علی آفتاب را برگرداند وسط آسمانی که پیدا نیست چرا تاریک شده بی هیچ ابری سر ظهر. آفتاب دارد از دست میرود غروب کند...

Labels:


[ 11:02 ] [ ]

Monday, September 28, 2009

ابن سبيل - 6 مهر

از امتداد نگاه آفتاب بعدازظهر و راستاي نه خيلي راست ِ وزرا و وليعصر، قبله را با تقريب خوبي تخمين ميزنم. حالا روبه قبله ايستاده ام روي خنكي چمن هاي خيس. سجاده ام دشت ميشود، خودم سهراب. مُهرم اما نور نيست. روي سنگ سجده كه ميكنم، تمام ساعي سعي ميكند مكبر شود بگويد "بحول الله"، نميتواند. جايي نزديك "سبحان الله"، چمن هاي خيس از لابلاي انگشتهاي دستم كه بيرون ميزنند، خوش دارم خيال كنم تمام شان صدايم را ميشنوند. بلند ميشوم. كيف چرم قهوه اي يادگار مدينه هي ميخواهد حواسم را پرت كند به يك ماه قبل، نميتواند. هي ميخواهد ببردم تا مدينه ي پنج سال پيش. همراهش مي روم.

پ.ن. كريمخان زند و حكيم سنايي و بتهوون و لابد چندنفر ديگر كه نخواستند نام شان فاش شود، دست به دست هم داده بودند جلوي چشم يك عالمه موسيقيدان و آوازخوان، من را با موسيقي هنوز ناشناس ِ ديريست آشناي همين صفحه غافلگير كنند. موفق شدند. بدجوري غافلگير شدم. بماند.

Labels: ,


[ 13:28 ] [ ]

Sunday, September 20, 2009

ديگر نمي بارند - 29 شهريور

بعد از ظهري كه دانه هاي باران اين همه درشت مي شوند و ديگر نمي بارند: مشت مشت مي ريزند روي سر تمام مردم شهر؛ وقتي ديگر نم نم نيست:رگبار است؛ و تو منتظري هر آن، يكي از اين مشتها شيشه را بشكند و بيايد براي تو باز شود؛ وقتي هنوز بند نيامده اين باران سراسيمه و تمام نشده اين همه شور، كمي آن طرف تر از جايي كه تو تمام قد زير باران ايستاده اي بايد يك اتفاق خوشايندي بيافتد. از آن اتفاق هايي كه نه فقط در نوع خود، كه در تمام انواع ديگر هم منحصر به فرد اند! از همان هايي كه فقط وسط اين باران سراسيمه ي دانه درشتِ مشت مشت اتفاق ميافتند و بس. بايد درست وسط همين اشتياق و هراس، يك داستاني شروع شود، يا لااقل به اوج خود برسد. كه بعدها وقتي ميخواهي اتفاق به اين خوشايندي را با شوق تعريف كني، جاي يكي بود، يكي نبودش بگويي "آن بعدازظهري كه باران ِ سراسيمه ي دانه درشت، مشت مشت روي سر تمام مردم شهر مي ريخت... "

حالا حكايت اين روزهاي من است. همين بعد از ظهري كه بارانِ سراسيمه ي دانه درشت، مشت مشت روي سر تمام مردم شهر مي ريخت، گمانم توي يكي از همين مشت هاي بسته اي كه از آسمان ميآمد، درست كنار پاي من، اتفاق ساده ي خوشايندي افتاد زمين. و تا بند بيايد باران، من خودم را و مشتِ باز شده ي باران را و اتفاق را و همه ي هوش و حواسم را جمع كردم. خاطرم ولي جمع نيست هنوز...

Labels:


[ 17:22 ] [ ]

Tuesday, September 01, 2009

آوخ! هنوز زخمي ام و رنج ميبرم* - 10 شهريور

من گوشم بدهكار اين حرفها نيست. گوش من از تمام حرف هاي دنيا طلبكار است. يك روز با كلمه كلمه ي حرف هاي جهان طلبم را صاف ميكنم. ناشنيده ها را به صف ميكنم. كلمه هايي كه بايد با همين گوش هام ميشنيدم و از من دريغ شدند. كلمه هايي كه حقش بود موج موج، به پرده ي گوش من برسند و رد شوند اما نشدند. همه را به صف ميكنم. كاري به كارشان ندارم. فقط يكي يكي بلند شوند بشنوم شان. همين. حالا زمزمه باشند يا فرياد. ناله يا نجوا. جمله باشند يا يك هجا حتي. فرقي نميكند. گيرم دير شده باشد آن روز براي شنيدن، گيرم دور شده باشم از حال و هواي شنيدن شان. عيبي ندارد. همه را كه شنيدم، ميروم سراغ حرف هايي كه نبايد، و شنيدم. كلمه هايي كه حق من نبودند. كه سزاوار شنيدن شان نبودم. حالا تهمت بوده يا شك. فرياد بوده يا زمزمه اي كه آزار ميدهد. فرقي نميكند. حرف هايي كه بي اجازه فوج فوج به گوشم رسيده اند و رد شده اند. حرف هايي كه زخم كرده اند از همان لاله و پرده ي صماخ گوش را بگير تا خود ذهن و دل و تمام يادهاي مانده در ذهنم. تمام زخم هايم را مرهم ميگذارم. دير نشده. آنقدر عميق بوده اند كه خوب نشده باشند هنوز.

*: عنوان، مصرع آغازين غزلي ست از نجمه زارع

Labels:


[ 23:29 ] [ ]

Saturday, August 22, 2009

فردا دوباره پاييز ميشه باز - 31 مرداد

ماه باريكي كه روي يك پشت بامهاي بلندي با چشمهاي مسلح امشب رؤيت شده را من كه با اين چشمهاي بي سلاح نمي بينم، اما لابد ايستاده بالاي سرم كه بنويسم و بروم بخوابم و بيايد پايين نوشته ام را بخواند و برود بخوابد خورشيد بيايد بتابد. سلاح چشمهاي من تو مي داني چيست. مرده شور سلاحي را ببرد كه تار ميكند چشم را جاي اينكه شفاف تر كند. روزهايي توي زندگي هست كه هرچي شبهايش فكر ميكني اين روزها داري چه غلطي ميكني، به نتيجه نميرسي كه نميرسي و بالعكس. گذاشته ام ستار "خانه به دوش"اش را آرام كه كسي بيدار نشود بخواند. بنان بنده ي خدا ايستاده نوبتش شود. نميشود. چون من ستار را توي لوپ انداخته ام و باز هم بالعكس. يك وقت هايي هست كه آدم معلوم نيست دقيقن چه مرگش است. ولي تقريبن كه معلوم هست. آدم دلش گاهي سفر ميخواهد. و سفر يعني ميروم كه لااقل چند روزي نباشم. بر كه ميگردم قول ميدهم از دريا بنويسم. و از بوي چوب نيم سوخته توي جنگل هاي بكر. قول ميدهم از ساحلي بنويسم كه جاي همه مان بدجوري خاليست توي شبهاش.
اين پيرمرد كوچه ي ما، درست سه و نيم صبح كه شروع ميكند جارو كردن برگهايي كه انگار كف دل من ريخته اند، دلم هواي پاييز ميكند. صبر كن پاييز برسد. تلافي تمام اين تابستان تلخ، زير باران تند آبان آنقدر بلند بلند ميخنديم و ميدويم كه آسمان هوس كند به زمين برسد. آنوقت مينشينيم پاهايمان را دراز ميكنيم آسمان برايمان حرف بزند از ماه. اصلن ماه را هم صدا ميكنيم بيايد. صبر كن پاييز برسد. صبر كن من بگردم.

Labels:


[ 03:10 ] [ ]

Saturday, August 15, 2009

به نام آفتاب - 24 مرداد

شبي كه اين همه بغض هست و اشك، صبح نمي شود. فردا، ذره ذره ي روشني آسمان دروغ است. باور نميكنم اين همه كه سياه است امشب، سحر سپيد شود. حجم نوراني بزرگي كه فردا چشمهاي تازه به خواب رفته ام را ميآزارد، دروغ بزرگ و گرمي ست به نام آفتاب. نه بيشتر. امشب، پلك هايم سبكتر از هر شب ديگري باز مانده اند، توي گلويم اما چيزي سنگيني ميكند. بغض نيست. تمام بغضم را اشك ريخته ام. يك چيزي شبيه "حرفي كه فرو خورده باشي" راه نفسم را تنگ كرده. با هر نفس، تمام تنم تقلا ميكند. بي اختيار لبهايم روي هم فشرده ميشوند و چيزي ته دلم آرام آرام ... نميدانم چه ميشود، هر از گاهي اشك ها دست به دست هم حلقه ميزنند پشت پلك و حالا فقط يك چشم بر هم زدن كافي ست كه ردّ اشك روي گونه ام را با سر انگشت، دنبال و خودم را لابلاي هاي هاي گريه هام تمام كنم. وسط تاريكي شبي كه اين همه هول دارد و هراس، به هر صدايي دلم هزار راه ميرود، برنميگردد. فردا كسي صبح بخير نگويد. فردا را اگر روشن ببينم، چشمهايم به تاريكي امشب عادت كرده است لابد. وگرنه كدام روشنايي؟ كدام صبح؟

Labels:


[ 02:00 ] [ ]

Tuesday, July 21, 2009

برگرد - 30 تير

شب هايي هست كه دير است، ديگر بايد بخوابي، تا همين حالا هم زيادي بيدار مانده اي، لااقل اگر نمي خوابي، ديگر دست به قلم نشو! امشب بدجوري از آن شب هاست. جاي حرفهايي كه ميزنم اينجا نيست. جاي ديگر هم نيست. اصلا جاي خود من اينجا كه هستم، نيست. وقت گفتن و نوشتن اينها هم حالا نيست. قبلا نبوده، بعدها هم نيست. يك حرفهايي هست كه نه ميشود مثل بغض فروخوردشان، نه ميشود به زبان آورد. بايد يك وقتي شبيه همين حالا، نزديك صبح، آرام گذاشت شان همين جا و تا هنوز هوا تاريك است رفت. رفت و حالا حالا ها هم برنگشت. يك حرف هايي را بايد آرام، بايد شبيه زمزمه نوشت. آرام هم بايد خواند:

دلتنگ شدن شاخ و دم ندارد. ولي تا دلت بخواهد درد دارد و بغض. اشك هم ندارد. درمان نميدانم دارد يا ندارد. بيتاب ميكند. بيتاب بوده اي؟ بيقراري اش به هيچ حالت ديگري شبيه نيست. هيچ صدايي، نوشته اي، يادي، آرامت نميكند. و تو اين ناآرامي را به هرچه آرام و قرار در جهان هست، نميدهي. دلتنگ شدن شاخ و دم ندارد. و من دلتنگ ام. آنقدر كه حواسم هست اينجا جاي اين حرف ها نيست ولي مينويسم. نوشتن از گفتن آسان تر است. ديشب نگفتم دلتنگم. امشب آرام مينويسم. تو هم آهسته بخوان. حالا برگرد سطر اول، بخوان اشك هم دارد.

Labels:


[ 01:06 ] [ ]

Friday, June 19, 2009

خوش به حال آسمان - 29 خرداد
ببخشيد اجازه هست دلمان اين روزها كمي بگيرد؟ ميشود بغض كنيم آرام؟‌ بي صدا؟ ميشود از شما اجازه بگيريم و بدهيم به اشك هايي كه پشت پلك هاي مان حلقه زده اند؟ كه آرام، بي شعار و فرياد، بريزند روي گونه هايي كه قول ميدهند زياد سرخ نشوند از شرم وقاحت اين روزهاي تان؟ يا براي همين دوسه قطره اشك هم بايد منتظر مجوز ماند؟ ببخشيد، مسخره ست، ولي اجازه هست دلمان براي دليوري اس ام اس هايمان تنگ شود؟ براي تماس هاي شبانه چطور؟ براي تك زنگ هايي كه خودش يك عالمه حرف بود. اجازه هست "ما"ي عاشق شب، اين شب هاي هول و هراس و بيخبري را ديگر نخواهيم؟‌ اجازه هست عقربه هاي ساعت كه صاف كنار هم مي ايستند، دلمان بخواهد خبر از رفيقي بگيريم كه پيدا نيست كجاست؟ اجازه هست بميريم از نگراني براي دوستاني كه هر لحظه ممكن است ديگر سالم نمانده باشند؟‌ ببخشيد، اجازه هست دلمان بخواهد آرام بگيرد؟ اجازه هست دلمان اين روزها كمي بگيرد از فريبي كه همه خورده اند؟ اجازه هست دلمان را خوش كنيم به اينكه اين روزها هرچقدر هم كه آخرش هيچ اتفاق خوشايندي نيفتد؛ باز هم روزهاي آغازين "حركت"ي ست كه ميخواهيم؟ ببخشيد، من دارم بي اجازه اشك ميريزم اين روزها و شب ها. گفته باشم.

Labels: ,


[ 17:50 ] [ ]

Friday, May 15, 2009

۲۵ ادردی بهشت
تمام لذت نشستن پای صحبت های شیرین این مرد برای من به همین یکهو دیدنش توی رسانه ی دیداری ست. اینکه یک آخرشب های بی رمقی ببینم با آن کت و جلیقه ای که به تنش کمی زار میزند آرام نشسته وسط کانال چاهار، روبروی یک عالمه آدم مشتاق. این همه طمأنینه در عین شور. که نه خنده از لبش محو میشود نه شعر. این استادانه گریختنش از شعر به عرفان و از دین برگشتنش به عشق. انگار که همه برایش یکی ست. همین هاست که من را مینشاند روی زمین و همه ی دوساعت برنامه میشود دو دقیقه فقط. پای صحبتش دلم میخواهد همه ی دیوان های تمام شاعران جهان را حفظ باشم و همراهش بخوانم. بهش حسادت میکنم که این همه حرف بلد است و شعر و همه چیز. یکی این آدم عزیز است برایم، یکی هم آن که زد شیفته ی فلسفه ام کرد و رفت. که سیر نمیشوم از حرفهاش. که اصلن آدم باید توی عمرش هر از گاهی بنشیند پای صحبت این مرد. زل بزند به صورت صورتی رنگی که دارد و موهای سفیدی که دوست داشتنی تَرش کرده. با آن لباس های همیشه روشنی که سِت میکند انگار با رنگ تنش. دین و فلسفه را که یکی میکند دلم میخواهد تمام دنیایی که ندارم را بدهم تا آن بیت همیشه حسن ختام حرفهایش را نشنوم. همین آدم نازنین من را برای اولین بار سه شنبه کشید و برد تا تقاطع بهشتی و احمدقصیر. یک عالمه آدمی که از من زودتر ولی دیر رسیده بودند و جا نداشتند بنشینند را که کنار زدم و رفتم تو، خیلی آرام نشستم روی همان فقط یک صندلی ای که برای من انگار خالی مانده بود. حرف که میزد یک چیزی از غرق و محو و مست آنطرف تر بودم.
پ.ن: برای محمدحسین الهی قمشه ای عزیز و غلامحسین ابراهیمی دینانی عزیز تر.

Labels:


[ 15:34 ] [ ]

Tuesday, May 05, 2009

دعاي افتتاح - 15 ارديبهشت


روي تمام فاصله ها را سياه كن

بيراه رفته اي چو مرا سر به راه كن

بركن بساط هرچه فراق است و غربت است

من تشنه ي حلاوت وصل ام، نگاه كن!

خط ميان روز و شبم را تو خط بزن

فكري براي صحبت خورشيد و ماه كن

دستي به پاي سرو و سر نسترن بكش

ارديبهشت باش و خزان را تباه كن

چشم من و جمال چو ماهت، گناه نيست

حتي اگر گناه، بيا و گناه كن!

ديوار هاي كلبه ي حزن مرا بريز

كنعان جهنم است نباشي، نگاه كن!

حالا كه رفته اي و "عزيز" جهان شدي،

"يوسف" شو باز و يك نظري هم به چاه كن

ختم تمام دلهره هاي مرا بخوان

با من بمان، به عشق، مرا افتتاح كن

صدبار "عاشقت شدن" ام اشتباه بود

يك بار هم "تو" در حق من اشتباه كن

Labels:


[ 15:37 ] [ ]

Monday, May 04, 2009

نيستم سرو كه پا در گلم آزاد كنيد - 14 ارديبهشت
صف طولاني نان بربري برشته ي هشت و نيم صبح سر ايرانشهر، من را قدر تمام صبح هاي زندگي ام مشتاق صبحانه خوردن ميكند. ميز ساده ي صبحانه اي كه با مريم مي چينيم و دعوتي كه از همه ميكنيم و پنير تبريزي كه فقط لبنياتي دم خانه ي ما دارد انگار و چايي كه فقط آبدارچي ما بلد است دم كند توي آن قوري قدر كتري اي كه مرد ميخواهد بلند كردنش از روي كتري و كج كردنش روي ليوان زرد بزرگ خودم و سفيد بزرگ مريم و دوباره صاف كردنش و روي كتري گذاشتنش! و بعد از اين همه، تازه صبح من شروع ميشود. صبحي كه لابلاي تمام صبح هاي بي هيجان تا به امرزوم،‌ دوستش دارم. صبحي كه دوست ندارم ظهر شود و ظهري كه خوش ندارم برسد به غروب. كار نصفه نيمه ي اين روزهاي من، بقول رفيقي عين تفريح است. اين تجربه ي تازه ي تا به حال نداشته ي دوست داشتني، اين آرزوي غرق شدن لابلاي متن و عكس و خبر و ترجمه و كتاب و غيره، كه حالا ميرود به واقعيت بپيوندد! ببين چه همه معلوم است اين ذوقي كه رفته زير پوست تنم! كنار همه ي اينها بردار و كلاس هاي تدريس روزهاي فرد را بگذار جايي حوالي ساعت پنج و شش، لاي كوچه پس كوچه هاي پر درخت هدايت. من ِ عاشق تدريس و نوشتن و شعر و دفترروزنامه، اين روزها شعر نداشتم فقط، كه از امروز دارم! آقاي همكار يك بيدل گذاشته روي ميز و يك اخوان. صبح به صبح يك مشت قرص نعنا كه ميريزد توي مشتم، آنقدر بر و بر نگاهش ميكنم كه گوشي هدفون لب تاپش را ميدهد بگذارم لاي لاله ي گوش هاي خودم. حالا نامجو آنقدر بيدل را بلند ميخواند كه روح اخوان هم شاد ميشود حتي.

Labels:


[ 13:35 ] [ ]

Wednesday, March 18, 2009

دم عید - ۲۸ اسفند
اصلن تمام کارها و خریدهای عید را باید گذاشت برای همین روزهای آخر. هرچه آخرتر، بهتر. خانه تکانی آخر بهمن و اول اسفند که برای عید نیست، گیرم تا خود عید هم تمیز بماند خانه. همه لذت و صفای عید به همین عجله ی دوسه روز مانده تا آخر سال است. به این اضطراب ِ نرسیدن به تمام کارها، به فهرست بلند ِ نکرده ها و نخریده ها و نشًسته ها. به خدا شور و شوقی اگر دارد عید به همین هاست. به همین ده بار پیاده رفتنِ قدس تا سر پل که هی حواست هم به همه ی دستفروش ها هست، هم به تمام مغازه ها و هرچه میخواهی تند تر از میان جمعیت ِ سلانه ی سرخوش ِ خجسته دل بگذری، بیشتر به تن و دست های پًرشان می خوری. اصلن تمام لذت عید به همین شتاب روزهای آخر است که انگار کم اند برای کارهای روی زمین مانده. باید انقدر این آخرش وقت کم آورد که بنشینی چندتا نه چندان مهم ها را خط بزنی. نه که بگذاری شان برای آنطرف سال، نه. آنطرف که سهراب کشته شده رفته. اصلن باید ماهی قرمز و سنبل را گذاشت ظهر جمعه وسط تمام شلوغی شهر خرید. توی ترافیک ِ یک ساعت مانده تا تحویلِ سال اگر نمانی که عیدت عید نمیشود. باید نگران هنوز سرد نشدنٍ تخم مرغ ها بود که پس کی رنگ شان کنیم؟ درست نیم ساعت مانده تا نو شدن سال باید تازه بفهمی لااقل یکی دو تا سین کم دارد سفره ات. نباید شیرینی ها را سرِ صبر چید توی ظرف که، میوه ها را هم .. خلاصه من عاشق این همه هول شدن های دم عیدم.

Labels:


[ 00:50 ] [ ]

Thursday, March 05, 2009

دریغ - ۱۵ اسفند
گاهي بايد انگار از جایی درست وسط کلافگی شهر خودت را نجات دهي و نرم براني تا خود لواسان و بگذاري شجریان هم نرم تر بخواند و تو یکهو انتهای جاده ای نه خیلی بکر، بالای سر دریاچه ی سبز-آبی، آرام تر از هرچه هست، به خودت بیایی و ببینی نه ردی از ازدحام شهر روی ذهنت مانده نه از اضطراب، تهٍ دل ات.
هیچ اصلن حواس تان هست این "غمی نیست"ِ بالا شده "هست"؟ نه اینکه تازه غمی آمده باشد ها، نه. آن "دمی وقف" هم حرف مزخرفی ست. کدام وقف؟ انگار یک عالمه "لا" گذاشته باشند آخر تمام عبارت های زندگی این روزهای من که یعنی وقف جایز نیست. و دریغ از حتی "کمی صبر".
با یک پدربزرگ نه خیلی پیر که توی کت شلوارهای ایتالیایی خوش دوخت، پشت عینک و دود وینستون، لابلای تمام دردسرهای کار و کارخانه و عیدی کارگرها و هفته ای دوسه تا لااقل سفر و غیره، حواسش هست جدول روزنامه را نگه دارد با من حل کند و شعر میداند و تاریخ میخواند و خط خوشی دارد و سیاست را کهنه کرده و همیشه فقط یک جاسیگاری از من میخواهد و این زمستان یک شال گردن سرمه ای ریزبافت هم، و تازگیها سری کامل هرچه شجریان خوانده و نخوانده را به من داده و دارم با این ۲۴۸ قطعه صفا میکنم،، چه میشود کرد؟

Labels:


[ 01:08 ] [ ]

Thursday, February 26, 2009

ربیع - ۸ اسفند
هوس کرده ام با نوک زبانم لبه ی مثلثی شکل پاکت نامه ای را تر کنم و دهنم طعم تلخ چسب و کاغذ بگیرد و لبه ی پاکت را بچسبانم و بنشینم هی فکر کنم تا یادم بیاید توی آن درس نامه و پست کتاب های درسی مان نوشته بود آدرس گیرنده پشت پاکت گوشه ی سمت راست بالا باشد یا آدرس فرستنده روی پاکت گوشه ی سمت چپ پایین؟ و اصلا مگر نامه پشت و رو دارد؟ تمبر هم ندارم من. تازه قبل از تمام این بساط پاکت و نامه و تمبر و طعم تلخ چسب و غیره باید یکی دو خط "نامه" نوشت. از همان ها که اینطور شروع میشود:
سلام، حالت چطور است؟ از حال و روز ما اگر نپرسیده باشی هم ملالی نیست جز دوری تو و دو سه تا ملال دیگر بزرگتر از دوری تو. ما همه خوبیم اما تو اگر نخواستی باور کنی نکن. همه چیز روبه راه است. رو به یک راهی که گمانم انتهای خوشی ندارد. خدا که خوب است. هوا هم بد نیست. خبری از بساط چهارشنبه سوری نیست هنوز. گلدان های بنفشه و سنبل هم نیامده اند تا وسط خیابان روبروی همه ی گلفروشی های شهر. گندم و عدس هم زود است خیس بخورند. لباس نو دست بعضی ها هست و تن هیچ کس نیست. بوی عید هم هی میاید و تندی میرود و نمیماند لامصب نفس بکشم اش. سال تحویل هم نکرده بیفتد نصفه شبی، دم سحری، یک وقتی که شوق داشته باشد بیدار شدن اش لااقل. سر ظهر عمری اگر بود هشتادوهشت را سالم و نو و دست نخورده تحویل میگیریم. زیر آفتابی که نه اسفند پدرش است و نه فرودین مادرش. همین.

Labels: ,


[ 02:17 ] [ ]

Monday, February 23, 2009

جای دگر - 5 اسفند
یک­ وقت هایی خیلی "بی­ تو­ به­ سر­نمی­شود" ام. لازم هم نیست "تو"ی خاصی وجود داشته­ باشد/باشی ها. به­ سر­نشدن است که دیوانه میکند منِ بی­ تو را. بعد درست همان وقت­ ها هی این تلنگر بی­رحم ِ "دوران­ خوش­ آن­ بود­ که­ با­ دوست­ به­ سر­ شد" میآید و این "بی"­ها و "به­ سر"ها و تو و دوست و شد و نمیشود هی یادم میآورید که : بی­ دوست نمیشود به­ سر شد، سپری شد، گذشت، خوش گذشت. حالا هی این "زمان"ی که وقتی عین چی لازمش داریم عین چی­ تر از دست­مان در میرود، سُر میخورد، گم­ اش میکنیم یا جا میگذاردمان، گرفته نشسته اینجا درست جلوی چشم­هایی که یاد دوران­ خوش افتاده اند. نه که خیال کنی این "واو" ِ بعد از دالِ دوران را می­شود سه­ چاهار انگشت کشیـــد ها. نه. دوران کشیده­ ای/ کشیدنی­ ای نبود. شاید اصلن بشود نوشتش : دُران! به همین کوتاهی. ولی عوضش تا دلت میخواهد این مصوت "او"ی بعد از دالِ دوست را بکــــــش. به اندازه­ ی تمام انگشت­ های هر دو دستت هم کشیدی، کشیدی. اصلن تقصیر همین کشیدن هاست که من هنوز این همه "بی­ تو­به­ سر­نمیشود"اَم.

Labels:


[ 12:31 ] [ ]

Sunday, February 01, 2009

نگفته ام - 13 بهمن
چطور پايي كه پنج­ هفته توي گچ بوده تا دوسه روز لنگ ميزند انگار باور نكرده هنوز بي­ عصا راه­ رفتن را؟ چطور چشمهايت را كه چند دقيقه با دستمال بسته باشي­ اول­ش تار مي­بينند؟ چطور است آن اولِ‌ اولي كه سر صحبت را با غريبه­ اي تازه آشنا باز ميكني كلمه ها هي از دستت فرار ميکنند؟.. درست همان"طور". من لنگ ميزنم اين روزها،‌ همه ي شما ها را هم تار ميبينم، كلمه كه سهل است، هيچ چيز دنيا توي دست و دلم آرام نميگيرد. خب من خيلي وقت است نه راه رفته­ ام، نه­ ديده­ ام، كلمه نه كه نداشته­ باشم: نگفته­ ام.
پ.ن. اين باران­ هاي بهمني ‌ِ نصفه­ نيمه­ ي ناگهان ِ ريز ِ تند، انگار فقط مي آيند كه يك طعنه­ ي خيس به من و باقي آدم­ هايي بزنند كه "ديگر گذشت آن روزهايي كه به نم‌ِباران دست­ و­ پاي­ شان را گم ميكردند" و طعنه­ شان را كه زدند‌، يكهو بي­خبر بند بيايند و بروند ..

Labels: ,


[ 22:59 ] [ ]

Monday, December 15, 2008

25 اذر
همه ي برنامه هاي اين رسانه ي تصويري را هم نميشود از آن بالا تماشا كرد، گاهي انگار بي اختيار بايد روي زمين نشست،‌ حساب سه چاهار قدم فاصله را هم نكرد،‌ بايد آنقدر نزديك اين شيشه ي مسطح ِ‌ نميدانم چند ده اينچي شد كه هُرم گرم نفس هايت لابلاي نم اشك، روي شيشه بخار كند و با دستهايي كه از شانه ميلرزند هي پاك كني بخار را ولي بگذاري خيسي ِ‌صورتت بماند... امسال انصاف را تمام كرده اند و زنده نشانت ميدهند: المباشر. مبادا ساعتي عقب بماني از اينهايي كه بين مشعر و مني و عرفات و غيره در راه اند. كه پابه پاي شان مناسك ادا كني از همين دور. كه دلت بخواهد از پاي همين شيشه ي مسطح نميدانم چند ده اينچي سنگ برداري و رمي كني حتي! .. امسال مستقيم نشانت ميدهند كه قشنگ و سير از حسرت و بغضِ‌ آنجا نبودن ت بميري.
ولي من عرفات و مشعر نميدانم. وقوف و رمي و باقي اينها سرم نميشود. من همان صخره ي سنگي مسعي را ميخواهم و نباء ِ‌ نيمه خواندن را. من هواي مستجار كرده ام. هوس حجر اسماعيل دارم. مقام ابراهيم. من همان پله هاي سنگي دورتادور خانه را دلتنگم. تمام دلم خرّمي ِ‌ شجره را ميطلبد. بايد كمي آنطرف تر از اينها،‌ تكيه داده باشي به ستوني كه صاف روبروي گنبد سبز است كه بفهمي چقدر تن ام تشنه ي تكيه دادن به تنها همان ستون است و بس. من پاي منبر پيامبر و ستون هاي هريك به نامي اش را ميخواهم. روي فرش سبز... چه خوب كه زنده زنده روضه ي نبي را نشان نميدهند..
...
گمانم اين خط آهن ِ‌ تا سرخس را براي مشهد رفتن فقرا با رفقايشان كشيده اند و بس. مشهد را بايد فقط با همين صداي قطار رسيد‌. دلم هواي نشستن دارد،‌ بين دو لنگه در چوبي مسجد گوهرشاد،‌ پايينِ‌ دوسه پله ي آهني،‌ روبروي كفشداري يازده. كه بشود از لابلاي داربست هاي سايبان صحن، گنبد زرد را ديد. كه جمعي بيايند كنج راهروي مسجد بنشينند و يكي بخواند و صدايش لاي معماري سقف و دالان ها بپيچد.
پ.ن: عاشق ِ محرم هاي پيش از تقويم ِ‌ ناصرخسرو ام. راسته ي سياهي فروش ها. چرخي كه با زرد و سبز روي مخمل سياه ميدوزد.

Labels:


[ 14:52 ] [ ]

Wednesday, December 10, 2008

دور - 20 اذر
هيچ حواستان هست از اين پاييز برگ ريز دل انگيزتان به عدد انگشت هاي دست فقط روزهاي ‍‌كوتاه مانده و لابد به همان تعداد هم شب هاي بلــــــند بلـــــــند؟ توي اين هشتاد روزي كه گذشت كه نشد دور دنيا بگرديم، بيا اين ده روزه دست كم دور همين شهر خودمان يك چرخي بزنيم . بيا لااقل توي شهر قدمي بزنيم..

Labels:


[ 15:09 ] [ ]

October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | January 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | May 2010 | July 2010 | September 2010 |